من هم جائی بر روی کپه ای از جعبه های مقوائی چمباته میزنم. جعبه ها شامل فشنگهای دو سانتیمتری بودند که از ماه ها پیش در این اطراف رها شده و قسمتی از آنها هنوز پر از فشنگ بودند، درست مانند توپ ضد هوائی که در ناآرامی و فرار وحشتناک باید جاگذاشته میشد. هیچکس تکان نمیخورد. ما همه آنجا نشسته بودیم، دستها در جیبها، و مانند مرغ کرچی انتظار میکشیدیم، و احتمالاْ هر یک از ما گاهی به بسته سیاه و گنگی که در میان ما قرار داشت نظر می انداخت. عاقبت مأمور بی سیم بلند شده و میگوید: "نباید حرکت کنیم؟"
ما همگی بجای جواب دادن از جا بلند میشویم، در آنجا چمباته زدن بی معنی بود، ما در این حالت سودی نمی بردیم، در حقیقت کاملاً بیتفاوت بود که آیا ما اینجا چمباته بزنیم یا درآن جلو در گودالهای خودمان، و بعلاوه قرار است امروز شکلات بدهند، شاید هم اصلاً عرق بدهند، یک دلیل کافی برای اینکه تا حد امکان سریع به سمت محل غذاگیری حرکت کنیم.
"اولین دسته چند نفر؟"
صدای ضعیفی جواب میدهد: "پنج نفر".
"دومین دسته؟"
"شش نفر."
"و دسته سوم؟"
من جواب میدهم: "چهار نفر".
مأمور بی سیم میشمارد و میگوید: "ما دو نفر هستیم. خوب، چونکه امروز قراره عرق داده بشه میگیم بیست و یک نفر، چطوره؟"
حالا مأمور بی سیم اولین نفریست که نزیک بسته می آید، ما دیدم که او خود را خم کرد و بعد گفت: "هر نفر یک گوشه را میگیرد، او یک سرباز جوان است، یک نیمچه سرباز."
ما هم خود را خم کرده و گوشه ای از قطعه پارچه را بدست گرفتیم، بعد مأمور بی سیم میگوید: "حرکت"، ما بلند میشویم و با زحمت در حاشیه دهکده خود را به جلو میکشیم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:59 توسط سعید از برلین
|