|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|

"بسیار خوب، به حسابش برسید و در پرتاب چاقوها خساست به خرج ندهید". هنگامیکه آقای اردمنگر با پاهائی گشاده از یکدیگر و پوزخند زنان در حال ترک کردن صحنه بود یوپ یقه ام را میگیرد. از جائی یک طناب بر روی صحنه پرتاب میشود و بعد یوپ مرا به ستون یونانی عهد باستان که در پشت آن تخته بزرگی به اندازه یک در تکیه داده شده بود طناب پیچ میکند. من چیزی مانند بیتفاوتی ای نشأت آور احساس میکردم. در سمت راستم ازدحام ترسناک همهمه تماشگران هیجانزده بگوش میرسید و من حس کردم وقتی او از خونخوار بودنش برایم تعریف میکرد حرف درستی زده است. میل و هوس او در هوائی که بوی شیرین و کسل کننده ای میداد در ارتعاش بود و ارکستر با ضربه های ممتد احساساتی طبل و با شهوتی آرام تراژدی کمدی ای ناگوار را تداعی میکرد که در آن خون واقعی جاری خواهد گشت، خون صحنه ای که برایش پول پرداخت گردیده ... من خیره به جلو نگاه میکردم و چون طوری طناب پیچی شده بودم که مرا کاملاً نگاه میداشت بنابراین بدنم را شل به سمت پائین ول کردم. در حالیکه یوپ چاقوهایش را دوباره از ورقهای بازی بیرون میکشید و آنها را در کیسه جای میداد و همزمان مرا با نگاه های دراماتیک تفتیش میکرد صدای ارکستر آهسته و آهسته تر میگردد. سپس، وقتی او تمام چاقوها را خارج ساخت به سوی تماشگران برگشت و با صدائی که به صورت تهوع آوری بزک شده بود گفت: "آقایان و خانمها، من برای شما دور تا دور این آقا را با چاقو گلکاری خواهم کرد، اما شما باید با چشمان خود ببینید که من با چاقوهای کند کار نمیکنم ..." بعد نخ محکمی از چمدان خارج ساخته و با آرامشی هولناک یک چاقو پس از دیگری از کیسه در می آورد و با تماس اندکی به نخ آنرا میبرد. نخ به دوازده قطعه بریده تقسیم میشود و او چاقوها را دوباره در کیسه قرار میدهد.
در این ضمن نگاهم از بالای سر یوپ به جاهای دور میرود، دور از صحنه نمایش، همچنین دورتر از بالای سر دختر نیمه لختی که به نظرم می آمد در زندگی قبلی همدیگر را میشناختیم ...
هیجان تماشاگران در هوا پخش بود. یوپ به طرفم می آید، به ظاهر یکبار دیگر طناب را محکم میکند و با صدائی نرم پچ پچ کنان میگوید: "کاملاً بیحرکت میمانی، و به من اعتماد داشته باش دوست عزیز ..."
درنگ اخیر یوپ از هیجان اولیه تماشگران کاسته و نزدیک به جاری شدن در خلأ بود که ناگهان او دستهایش را به اطراف میگشاید و اجازه میدهد مانند پرواز آهسته پرنده ای به نوسان آیند. در صورتش همان حالت جادوئی تمرکز که من روی پله ها تحسین کرده بودم پدیدار میگردد و همزمان چنین به نظر میرسید که او تماشگران را نیز با این حرکت جادو میکند.
چنین گمان کردم که آه بلند، عجیب و مخوفی را میشنوم، و فهمیدم این زنگ خطریست که برای من نواخته میشود.