قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
اما تنها شخصیت با نفوذی که من در حین این میانپردهُ مؤثر شغلی با او برخورد کردم راننده تراموا بود که با آن وسیله بلیط سوراخ کن خود روزم را بی اعتبار میکرد؛ او این تکه کاغذ کوچک را، بلیط هفتگیم را بلند میکرد و آنرا میان دو پوزه بلیط سوراخ کن هل میداد، و بعد جریان مرکبی نامرعی با گذاشتن ردی دو سانتیمتری بر روی بلیط _ یک روز از زندگی ام را_ باطل میساخت، یک روز با ارزشی را که برایم تنها خستگی با خود به همراه داشت، خشم و آن مبلغ پولی که میتوانستم با آن این شغل بیمعنی را ادامه دهم. بزرگی ِ سرنوشت سازی در این مرد با آن اونیفورم ساده راننده های تراموا خانه داشت، مردیکه میتوانست هر شب روز هزاران آدم را باطل اعلام سازد.
امروز هم هنوز به خشم می آیم که چرا قرارداد کار با رئیسم را قبل از آنکه تقریباً محبور به فسخ آن شدم فسخ نکردم؛ که چرا خرت و پرتها را قبل از آنکه تقریباً مجبور به پرتاب کردن آنها بسویش شدم بطرفش پرتاب نکردم: زیرا روزی صاحبخانه ام مردی را که نگاه غضبناکی داشت با خود به دفتر کارم آورد و مرد خود را مأمور مؤسسه لاتاری معرقی کرد و برایم توضیح داد که من صاحب پنجاه هزار مارک خواهم شد در صورتیکه این و آن باشم و لاتاری مشخصی در مالکیتم باشد. و من همان این و آن بودم و مالک آن لاتاری مشخص. من فوری بدون فسخ قرار داد و رها کردن صورتحسابهای سوراخ و دسته بندی نشده دفتر کار را ترک کرده و تنها چاره ای که برایم باقی مانده بود را انجام دادم: اینکه به خانه بروم، پول را تحویل بگیرم و خویشاوندان را بوسیله نامه رسانها سریع از خبر جدید باخبر سازم.
ظاهراً همه فکر میکردند که من بزودی خواهم مرد یا قربانی حادثه ناگواری خواهم شد. اما موقتاً به نظر میرسد که هنوز ماشینی برای زیر گرفتنم برگزیده نشده است تا که زندگیم را از من بدزدد، و قلبم هم با اینکه منهم به بطری مشروب بی اعتنائی نمیکنم کاملاً سالم است. من بعد از پرداختن بدهکاریهایم صاحب سی هزار مارک بدون مالیات گشتم، یک عموی پسندیده و خواستنی که ناگهان دوباره دسترسی به فرزندخوانده اش امکانپذیر شده بود. از این گذشته، بچه ها دوستم دارند، و من حالا اجازه دارم با آنها بازی کنم، برایشان توپ بخرم، به بستنی دعوتشان کنم، بستنی با خامه، اجازه دارم تمام بادکنکهائی را که شبیه خوشه انگوری بزرگ بهم چسبیده اند برایشان بخرم، تاب بازی کنم و با دسته ای کودک بامزه و شوخ چرخ و فلک سوار شوم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:36  توسط سعید از برلین  |