قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

وقتی بیدار گشتم از این آگاهی که کاملاً گمشده‎ام پر بودم؛ به نظر می‎آمد در تاریکی مانند در آبی که کند و بی هدف در جریان است شناورم؛ مانند جسدی که عاقبت موج آن را به سطح روئی بی رحم آب کشانده است، من در این تاریکی آهسته در نوسان بودم. من اندامم را احساس نمی‎کردم، آنها بی ارتباط با من بودند، همچنین حس‎هایم هم همگی خاموش بودند؛ هیچ چیز دیده و شنیده نمی‎گشت، هیچ رایحه‎ای خود را به من ارائه نمی‎کرد؛ فقط لمس ملایم بالش با سرم مرا با واقعیت ارتباط می‎داد؛ من فقط از سرم آگاه بودم؛ افکارم مانند یخ شفاف بودند، فقط از آن سر درد شدیدی که شراب‎‏های نامرغوب موجب می‎گردند ملول بودم.
من حتی در کنار خود صدای نفس کشیدن او را نمی‎شنیدم؛ او مانند کودکی آرام خفته بود. اما با این وجود باید باور می‎داشتم که او در کنارم دراز کشیده است. دست‎ها را دراز کردن و صورت و موهای لطیفش را لمس کردن بی معنا بود، من دیگر دارای دست نبودم؛ حافظه فقط برای فکرها بود، ساختار بی خونی که هیچ رد پائی در بدنم بر جای نگذارده بود.
و به این نحو من اغلب با اطمینان آدم مستی که بر لبه باریک یک پرتگاه راه خود را می‎رود در کنار واقعیت راه می‎رفتم، با تعادل ناشناخته‎ای به سمت یک هدف که زیبائی آن از لبش خوانده می‎شود می‎رفتم؛ در خیابان‎هائی راه می‎رفتم که فقط با چراغ‎های خاکستری کم نوری روشن بودند، چراغ‎های سربی‎ای که فقط واقعیت را برای بهتر انکار کردنشان نشان می‎دهند؛ با چشمانی کور درون خیابان سیاهی که از انسان لبریز بود غرق گشته بودم، در حالی که می‎دانستم تنها هستم، تنها.
تنها با سرم، و نه حتی با تمام سرم؛ دهان، بینی، چشم‎ها و گوش‎هایم مرده بودند؛ تنها فقط با مغزم، مغزی که کوشش می‎کرد حافظه را دوباره مرمت کند، درست مانند یک کودک که از میله‎های ظاهراً بی معنی ساختمانی ظاهراً بی معنی بنا می‎کند.
او باید در کنارم دراز کشیده باشد، گرچه من هیچ چیز از او احساس نمی‎کردم.
روز قبل سوار قطاری شده بودم که از بالکان Balkan می‎گذشت و تا آتن Athen می‎رفت، در حالی که من در این ایستگاه کوچک برای عوض کردن قطار پیاده شده و منتظر آمدن قطاری بودم که باید مرا به نزدیکی کارپاتن‎پسه Karpatenpässen می‎رساند. هنگامی که بر روی سکوی راه‎آهن ِ ایستگاهی که نامش برایم نامعلوم بود سکندی خوردم، مستی تلو تلو خوران به سمتم آمد، مهجور در اونیفورم خاکستری‎ایش در میان مجارستانی‎های غیر نظامی با لباس‎های رنگین؛ این رفیق طوری با فریاد تهدیدهای بلندی می‎کرد که مانند سیلی بر چهره‎ام نقش می‎بستند، از آن سیلی‎هائی که آدم جای سوختگی‎شان را تمام عمر بر گونه‎اش حمل می‎کند.
او فریاد می‎کشید: "راهزن‎های فاحشه، خوک‎ها، من از چیزهای بی ارزش خسته شده‎ام." او اینها را در حالیکه با کوله پشتی سنگینی به سمت قطاری که من از آن پیاده شده بودم می‎رفت کاملاً خوانا به مجارستانی‎هائی که احمقانه می‎خندیدند می‎گفت. حالا یک کلاهخود سیاه به سر از یک کوپه صدا می‎زند: "شما! هی! با شما هستم!" مرد مست تپانچه‎اش را می‎کشد، به سمت کلاهخود نشانه می‎گیرد، مردم فریاد می‎کشیدند، من خود بر روی دست او می‎اندازم، اسلحه را از دستش می‎گیرم و آن را مخفی می‎سازم و او را که با زحمت از خود دفاع می‎کرد با یک فن ماهرانه محکم نگاه می‎دارم. کلاهخود به سر فریاد می‎کشید، مردم فریاد می‎کشیدند، مرد نظامی مست هم فریاد می‎کشید، اما قطار به حرکت می‎افتد، و در مقابل قطار در حال حرکت حتی یک کلاهخود به سر هم در بیشتر مواقع ناتوان است. من او را ول می‎کنم، اسلحه را به او پس می‎دهم و مرد مبهوت را به سمت در خروجی با اصرار همراه خود می‎برم.             
منطقه کوچک متروک دیده میگشت. مردم به سرعت پرکنده شده بودند، محل جلوی ایستگاه راه‎آهن خالی بود، یک کارمند خسته و کثیف میخانه کوچکی به ما نشان می‎دهد که سمت دیگر آن محل خاکی در زیر درختانی کوتاه قرار داشت.
ما بار خود را برزمین می‎گذاریم، و من سفارش شراب می‎دهم، همان شراب بدی که سبب تهوعی گشت که مرا حالا بعد از بیداری آزار می‎دهد. همقطار نظامی ساکت و عصبانی آنجا نشسته بود. من به او سیگار تعارف می‎کنم، ما سیگار می‎کشیدیم و من به او نگاه می‎کردم: او به طور معمول تزئین شده بود، جوان بود، همسن و سال خودم، موهای بلوند از روی پیشانی صاف و سفیدی به سمت چشمان سیاهش آویزان بود.
او ناگهان می‎گوید: "موضوع از این قراره، رفیق، من از این چیزهای بی ارزش خسته شده‎ام، می‎فهمی؟"
من سرم را تکان می‎دهم.
"آنقدر خسته، که اصلاً نمی‎توانم بگویم چه اندازه، می‎فهمی، من فرار می‎کنم." من به او نگاه می‎کردم.
او هوشیارانه می‎گوید: "آره، من فرار می‎کنم، به طرف پوستا Pussta فرار می‎کنم. من می‎تونم با اسب‎ها کنار بیام، و اگه لازم بشه سوپ بپزم. ارتش می‎تونه هر غلطی که می‎خواد بکنه. آیا تو هم با من فرار می‎کنی؟"
من سر را به علامت نفی تکان می‎دهم.
"ترس، آره؟ ... نه؟ ...  باشه، هر طور که می‎خوای، من فرار می‎کنم. خداحافظ."
او بلند می‎شود، بارش را همآنجا می‎گذارد، اسکناسی روی میز قرار می‎دهد، بار دیگر برایم سری تکان می‎دهد و می‎رود.
من مدت زیادی منتظر ماندم. من باور نمی‎کردم که او واقعاً به طرف پوستا فرار کرده باشد. من از بارش محافظت می‎کردم و انتظار می‎کشیدم، شراب نامرغوب می‎نوشیدم و بیهوده سعی می‎کردم با میخانه‎چی سر صحبت را باز کنم، به محل خاکی روبرویم که بر رویش گاهی وسیله نقلیه‎ای با اسب‎های لاغر احاطه شده در ابری از گرد و غبار به سرعت حرکت می‎کرد خیره نگاه می‎کردم.
کمی دیرتر استیک خوردم؛ مرتب از شراب نامرغوب نوشیدم و همراهش سیگار برگ کشیدم. هوا گرگ و میش شده بود، از میان در باز میخانه گاهی ابری از گرد و خاک داخل می‎گشت، میخانه‎چی خمیازه می‎کشید یا با مجارستانی‎هائی که شراب می‎نوشیدند صبحبت می‎کرد.
هوا سریع تاریک‎تر گشت؛ من هرگز نخواهم دانست در حالی که آنجا نشسته و انتظار می‎کشیدم، شراب می‎نوشیدم، گوشت می‎خوردم، میخانه‎چی چاق را تماشا می‎کردم، به محل جلوی راه‎آهن خیره شده و سیگار برگ دود می‎کرد به چه چیزهائی می‎اندیشیدم ...
مغزم تمام اینها را بی تفاوت بازمی‎گرداند، آنها را تف می‎کرد، در حالی که من گیج بر روی این رود سیاه شنا می‎کردم، در این شبِ بدون ساعت، در یک خانه ناشناس، در یک خیابان بی نام، در کنار دختری که چهره‎اش را درست ندیده بودم ...
من بعداً سریع به ایستگاه راه‎آهن رفته بودم، دریافته بودم که قطارم حرکت کرده و قطار بعدی فردا خواهد آمد؛ من پول میگساری را پرداخته بودم، چمدانم را کنار بار همقطارم رها کرده و در گرگ و میش غروب در میان این شهر کوچک تلو تلو می‎خوردم. از همه سو نور خاکستری، خاکستری تیره بر سرم می‎بارید، و فقط نورهای ضعیفی می‎گذاشتند که چهره انسان‎ها مانند چهره زندگان به نظر آید.
در جائی شرابی مرغوب‎تر نوشیدم، نگاه سرگردانی به یک صورت جدی زنانه پشت بار انداختم، چیزی مانند بوی سرکه از در آشپزخانه به مشامم خورد، حساب را پرداختم و دوباره در گرگ و میش غروب ناپدید گشتم.
فکر کردم که این زندگی زندگی من نیست. من باید این زندگی را بازی کنم، و من آن را بد بازی می‎کردم. هوا کاملاً تاریک شده بود، و آسمان ملایمی بر روی شهر تابستانی آویزان بود. یک جائی هم جنگ برقرار بود، نامرئی و غیر قابل شنیدن در این خیابان ساکت، جائیکه خانه‎های کم ارتفاع در کنار درختان کم ارتفاع در خواب بودند: یک جائی در این سکوت کامل جنگ بود. من در این شهر کاملاً تنها بودم، این انسان‎ها به من تعلق نداشتند، این درختان کوچک از جعبه‎های اسباب بازی درآورده شده و بر روی این پیاده‎روهای خاکستری چسبانده شده بودند، و آسمان بر روی همه چیز مانند یک بالون بی صدا که انگار سقوط خواهد کرد معلق بود ...
در جائی زیر یک درخت یک صورت ایستاده بود که نور کمی از خود تراوش می‎کرد. چشمانی غمیگین در زیر موهای لطیفی که قهوه‎ای روشن باید باشد، هرچند که آنها در این شب خاکستری دیده می‎گشتند؛ یک پوست رنگ پریده با دهانی گرد که باید قرمز باشد، گرچه آن هم در این شب خاکستری به چشم می‎آمد.
من به این صورت گفتم: "بیا"
من بازویش را گرفتم، یک بازوی آدمی، کف دست‎های ما در همدیگر متشنج بودند، انگشت‎هایمان همدیگر را می‎یافتند و در هم گره می‎خوردند، در حالی که ما در این شهر ناشناس و در خیابانی ناشناس راه می‎رفتیم.
وقتی ما داخل این اتاق گشتیم که حالا من در آن بدون دلیل شناور در تاریکی دراز کشیده بودم گفتم: "چراغ را روش نکن."
من در تاریکی صورت گریانی را احساس کردم و به پرتگاه‎ها سقوط کردم، درست مانند آنکه آدم از روی پله‎ها به پائین می‎غلتد، پله‎هائی گیج کننده از مخمل؛ من سقوط کردم، سقوطی بی پایان به درون پرتگاه‎هائی که مرتب از نو تشکیل می‎گشتند ...
حافظه‎ام به من می‎گفت که اینها همه رخ داده‎اند و اینکه من بر روی این بالش قرار دارم، در این اتاق، او در کنار من، بدون آنکه من بتوانم صدای تنفسش را بشنوم، او مانند کودکی آرام خفته بود، خدای من، آیا من فقط مغز بودم؟
اغلب به نظر می‎آمد که آب تیره راکد ایستاده است، بعد امیدوار گشتم که من بیدار خواهم گشت و بجز فکر کردن پاهایم را هم احساس خواهم کرد، دوباره خواهم شنید، بو خواهم کشید، و این امید اندک خیلی زیاد بود، در حالی که دوباره آهسته ضعیف می‎گشت، زیرا آب تیره دوباره به چرخش افتاده بود، دوباره جسد درمانده‎ام را برداشته و در یک سرگردانی کامل ابدی انداخته بود.
حافظه‎ام همچنین به من می‎گفت که شب محدود است. بله و باید دوباره صبح گردد. او همچنین گفت که من می‎توانم بنوشم، ببوسم و گریه کنم، همچنین دعا کنم؛ اما آدم نمی‎تواند فقط با حافظه دعا کند. در حالی که من می‎دانستم بیدارم، و بیدار بر روی تخت یک دختر مجارستانی دراز کشیده‎ام، بر روی بالش لطیفش در یک شب کاملاً تاریک: در حالی که همه اینها را می‎دانستم، اما باید باور می‎کردم که من مرده‎ام ...
مانند هوای گرگ و میشی بود که خیلی آهسته و آرام آمد، چنان ناگفتنی آهسته که آدم نمی‎تواند آن را درک کند. ابتدا آدم وقتی در شبی تاریک در یک گودال ایستاده باشد فکر می‎کند که خود را می‎فریبد، بعد آدم نمی‎تواند باور کند که این رگه‎های کاملاً لطیف و روشن نور در پشت افق نامرئی واقعاً هوای گرگ و میش است؛ آدم احساس می‎کند که خود را می‎فریبد، که چشمان خسته هیجانزده شده‎اند و تصور می‎کنند که از ذخیره نور مخفی‎ای روشنائی می‎بینند. و در واقع اما این هوای گرگ و میش بود که حالا حتی قوی‎تر می‎گشت. هوا واقعاً روشن می‎گردد، روشن‎تر، نور قوی‎تر می‎شود، لکه‎های خاکستری آنجا در پشت افق آهسته خود را توسعه می‎بخشند، و آدم باید باور کند که حالا روز خواهد شد.
من ناگهان احساس کردم که یخ می‎زنم؛ پاهایم از زیر لحاف بیرون آمده بود، برهنه و سرد، و من سرد بودن واقعیت را احساس کردم، من آه عمیقی کشیدم، نفسم را احساس کردم که چانه‎ام را لمس کرد، خودم را به جلو خم کردم، دستم را به طرف لحاف بردم و پاهایم را پوشاندم. من دوباره دارای دست بودم، دوباره پا داشتم و نفس خود را احساس می‎کردم. بعد دستم را به سمت چپ پرتگاه بردم، شلوارم را از روی زمین صید کردم و در داخل جیب شلوارم صدای قوطی کبریت را شنیدم.
حالا صدای او بود که در کنار من می‎گفت: "چراغ روشن نکن، لطفاً" و بعد آهی می‎کشد.
من آهسته می‎پرسم: "می‎خوای سیگار بکشی؟"
او آهسته می‎گوید: "آره."
او در نور کبریت کاملاً زرد بود. یک دهان زرد تیره، گرد، چشمانی ترسان و سیاه، پوستی لطیف و موها مانند عسل تیره رنگ.
صحبت کردن سخت بود. ما حالا هر دو می‎شنیدم که زمان چگونه می‎گذشت، یک سر و صدای فوق‎العاده تاریک که در آن ثانیه‎ها محو می‎گشتند.
او ناگهان می‎پرسد: "به چه فکر می‎کنی؟". این سؤال مانند تیر نرم و مطمئنی بود که به هدف نشسته بود، در درونم سدی می‎شکند و قبل از اینکه وقت پیدا کنم تا سریع یک بار دیگر صورتش را در روشنائی رو به خاموشی اشتیاق نگاه کنم شروع به صحبت کردم: "من در حال حاضر به این فکر می‎کنم چه کسی هفتاد سال بعد در این اتاق دراز خواهد کشید، چه کسی اینجا می‎نشیند یا دراز می‎کشد و از تو و من چه خواهد دانست. هیچ چیز. او فقط خواهد دانست که هفتاد سال پیش جنگ بوده."
ما هر دو ته سیگارهایمان را در سمت چپ تخت بر روی زمین پرت می‎کنیم؛ آنها بدون صدا روی شلوار من می‎افتند، و من باید آن دو آتش کوچک را که کنار هم قرار گرفته بودند از روی شلوار می‎تکاندم.
و بعد فکر کردم چه کسی یا چه چیزی هفتاد سال پیش اینجا بوده است. شاید اینجا یک مزرعه بوده، ذرت و پیاز اینجا رشد کرده‎اند، و باد در اینجا می‎وزیده، و این گرگ و میش غمگین هر روز صبح از افق پوستا به اینجا می‎آمده و یا شاید کسی اینجا خانه‎ای داشته است.
او آهسته می‎گوید: "آره، هفتاد سال پیش اینجا یک خانه بوده است." من سکوت می‎کنم.
او می‎گوید: "آره، فکر‎ کنم هفتاد سال قبل پدر بزرگم این خانه را ساخته باشد. آن زمان باید اینجا راه‎آهن ساخته می‎شد و او برای راه‎آهن کار می‎کرد و با پول آن این خانه کوچک را ساخت. و بعد از آن او به جبهه رفت، آن زمان، می‎دونی، 1914، و او در روسیه کشته شد. و بعد پدرم بود که کمی زمین داشت و او هم در راه‎آهن کار می‎کرد؛ او در این جنگ مرد."
"او در جنگ کشته شد؟"
نه او مرد. مادرم زودتر جان خود را از دست داده بود. و حالا برادرم با زن و بچه‎هایش اینجا زندگی می‎کنند. و در هفتاد سال بعد نوه‎های برادرم اینجا زندگی خواهند کرد."
من می‎گویم: "شاید، اما آنها از من و تو هیچ نخواهند دانست."
"نه، هیچکس نخواهد دانست که تو پهلوی من بودی."
من دست کوچکش را می‎گیرم، این دست خیلی بسیار لطیف را و نزدیک صورتم نگاه می‎دارم.
حالا در جائیکه پنجره قرار داشت برشی از خاکستری تیره‎ای در تاریکی ایستاده بود، روشن‎تر از تاریکی شب. من ناگهان احساس کردم که او خود را از من کنار کشید، بدون آنکه مرا لمس کند، و من صدای آرام پاهای لختش را بر روی زمین می‎شنیدم، و بعد شنیدم که او لباس می‎پوشد. حرکات او و صداها خیلی سبک بودند؛ فقط هنگامی که او دستش را به پشت برد تا دگمه‎های بلوزش را ببندد صدای تنفس بلندتری را شنیدم.
او می‎گوید: "حالا باید لباس‎هایت را بپوشی."
من می‎گویم: "بگذار دراز بکشم."
"من میل ندارم چراغ روشن کنم."
"چراغ روشن نکن و بگذار که من دراز بکشم."
"اما تو قبل از رفتن باید چیزی بخوری."
"اما من نمی‎رم."
احساس کردم که او هنگام پوشیدن کفش مکثی کرد و به تاریکی در جائیکه من دراز کشیده بودم با تعجب نگاه کرد.
او فقط آهسته گفت "واقعاً؟" و من نمی‎توانستم پی ببرم که او متعجب بود یا وحشتزده.
من وقتی سرم را برگردانم توانستم حالا در این گرگ و میش هوا طرحی از او ببینم. او خود را خیلی لطیف در اتاق حرکت می‎داد، چوب و کاغذ جستجو می‎کرد و قوطی کبریت را از داخل جیب شلوارم برداشت.
این صداها تقریباً کاملاً آرام به من می‎رسیدند، مانند فریادهای ترسناک کسی که در کنار ساحل ایستاده و کس دیگری را که جریان آب او را با خود می‎برد؛ و حالا من می‎دانستم که اگر از جا برنخیزم، اگر در این دقیقه تصمیم نگیرم و این کشتی آهسته در حال غرق گشتن ِ گمگشتگی را ترک نکنم در این تخت مانند فرد فلجی خواهم مرد یا از طرف عوامل خبیث خستگی ناپذیری که چیزی از آنها پنهان نمی‎ماند بر روی این بالش هدف گلوله واقع خواهم گشت.
در حالی که من زمزمه کوتاه او را می‎شنیدم، آنطور که او آنجا کنار اجاق ایستاده بود و به آتشی نگاه می‎کرد که درخشش گرمش با تکان بال‎های سکوت بیشتر می‎گشت، به نظر می‎آمد که انگار من توسط بیشتر از یک جهان از او جدا می‎باشم. او آنجا، جائی از لبه زندگی‎ام ایستاده بود، آهسته زمزمه می‎کرد و بخاطر آتش رو به رشد خوشحال بود؛ من همه اینها را می‎فهمیدم، آنها را می‎دیدم، بوی دود سوختن کاغذها را حس می‎کردم، و با این حال او دور از من ایستاده بود، با فاصله‎ای بیش از یک جهان.
دختر از سمت اجاق می‎گوید: "حالا اما بلند شو. تو باید بروی." من شنیدم که او یک دیگ روی آتش قرار داد و شروع به هم زدن کرد، خراش ظریف قاشق چوبی صدای خیلی زیبا و آرامی می‎داد و بوی آرد سرخ شده اتاق را پر ساخته بود.
حالا من همه چیز را می‎دیدم. اتاق بسیار کوچک بود. من بر روی تخت کم ارتفاعی دراز کشیده بودم، در کنار تخت یک کمد قرار داشت که فضا را تا درب اتاق پر ساخته بود، یک کمد قهوه‎ای رنگ بدون هیچ تزئینی. در پشت سرم باید میز و صندلی‎ها قرار داشته باشند و اجاق کوچک در کنار پنجره. اتاق کاملاً ساکت بود، و شفقی که مانند سایه در اتاق قرار داشت هنوز کاملاً انبوه بود.
او آهسته می‎گوید: "ازت خواهش می‎کنم. من باید برم."
"تو باید بری؟"
"آره، من باید سر کار برم، و تو هم باید بری، با من.
من می‎پرسم: "کار. چرا؟"
"چه چیزهائی سؤال می‎کنی!"
"محل کارت کجاست؟"
"در کنار خط آهن."
"کنار خط آهن؟ آنجا چه کار می‎کنید؟"
"سنگ‎ها و سنگ ریزها را جمع می‎کنیم تا اتفاقی نیفتد."
"هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. تو کجائی؟ حوالی گروسواردین Großwardein؟"
"نه، در اطراف استگدین Szegedin."
"این خوبه."
"چرا؟"
"چون من آنجا با قطار از کنار تو نخواهم گذشت."
او آهسته می‎خندد. "پس تو قصد بلند شدن داری."
من می‎گویم "آره" و یک بار دیگر چشم‎هایم را می‎بندم و خودم را در تهی ِ در نوسانی می‎اندازم که نفسش بدون هیچ رد و بوئی بود، که خیس کردنش فقط مانند یک درد آهسته و به زحمت قابل درک مرا لمس می‎کرد؛ بعد آهی کشیدم و چشمانم را گشودم و دستم را به سمت شلوارم که تمیز شده در کنار تخت بر روی دسته صندلی قرار داشت بردم.
من یک بار دیگر می‎گویم "آره" و بلند می‎شوم.
او پشت به من ایستاده بود، در حالیکه من سریع کارهای معمول را انجام می‎دادم، شلوارم را بالا کشیدم، بند کفش‎هایم را بستم و کت خاکستری نظامی‎ام را پوشیدم.
مدتی ساکت ایستادم، با سیگار خاموشی در دهان، و به اندام کوچک و باریک او که حالا آنجا در کنار پنجره ایستاده بود و بهتر قابل رویت بود نگاه کردم. موهایش مانند شعله آرام آتش زیبا و لطیف بود.
او برمی‎گردد، لبخند می‎زند و می‎پرسد: "دوباره به چی فکر می‎کنی؟"
من برای اولین بار به صورتش نگاه کردم: صورتش چنان ساده بود که من نمی‎توانستم آن را درک کنم: چشمان گردی که در آنها وحشت و شادی بود.
او دوباره می‎پرسد "به چی دوباره فکر می‎کنی؟ و دیگر لبخند نمی‎زد.
من می‎گویم: "به هیچ چیز. من نمی‎تونم به چیزی فکر کنم. من باید برم. هیچ راه فراری وجود نداره."
او سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "آره، تو باید بری. هیچ راه فراری وجود نداره."
"و تو باید اینجا بمونی."
او می‎گوید: "من باید اینجا بمونم."
"تو باید سنگ‎ها و سنگریزه‎ها را جمع کنی تا اتفاقی رخ ندهد و قطارها با خیال راحت به آنجائی بروند که اتفاقی رخ می‎دهد."
او می‎گوید: "آره، باید اینکار را بکنم."
ما در خیابان خیلی ساکتی که به راه‎آهن می‎رسید به راه افتادیم. همه خیابان‎ها به ایستگاه‎های راه‎آهن می‎رسند، و از آنجا قطارها به جبهه جنگ می‎رانند. ما خود را کنار دری کشیدم و همدیگر را بوسیدیم، و من آنجا، در حالی که دست‎هایم بر روی شانه‎هایش قرار داشتند احساس کردم که او مال من است. و او با شانه‎های آویزان،  بدون آنکه یک بار دیگر به عقب سر خود نگاه کند رفت.
او در این شهر کاملاً تنهاست، و گرچه برای رفتن به ایستگاه قطار باید همان مسیری را بروم که او می‎رود، اما نمی‎توانم با او بروم. من باید صبر کنم تا او آن گوشه در پشت آخرین درخت این خیابان کوچک که تسلیم ناپذیر در روشنائی قرار دارد بپیچد. من باید منتظر بمانم و فقط می‎توانم با یک فاصله به دنبالش بروم، و هرگز او را دوباره نخواهم دید. من باید سوار این قطار شوم، در این جنگ ...
حالا تنها چمدانم فقط دست‎های درون جیب‎هایم است و آخرین سیگار در میان لبانم که بزودی آن را به زمین تف خواهم کرد؛ اما بدون چمدان خیلی راحت‎تر است وقتی که آدم آهسته و تلوتلو خوران دوباره به کنار پرتگاهی قدم می‎گذارد که از لبه آن در ثانیه مشخصی به آنجائی که ما خود را دوباره خواهیم دید سقوط خواهد کرد ...
به موقع آمدن قطار از میان ساقه‎های ذرت و بوته‎های گوجه فرنگی که رایحه تندی می‎دادند تسلی بخش بود.
_ پایان _

https://www.youtube.com/watch_popup?v=kKT1Vf9WCwg&feature
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:50  توسط سعید از برلین  |