قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   عاقبت دختر با عجله از جا برمی‎خیزد، کیسه خرید کهنه‎ای را به شانه آویزان و سریع سالن انتظار را ترک می‎کند. من به دنبالش می‎روم. او بدون آنکه سرش را به طرفی بچرخاند از پله‎ها بالا می‎رود و به سمت محل ورود مسافرین به سکوی قطار براه می‎افتد. من او را در حال خرید بلیط برای گذشتن از نرده حائل به سکوی قطار محکم نگاه داشتم، محکم در مسیر نگاهم. او فاصله بیشتری از من جلو افتاده بود. من باید چوب‎دستی‎ام را زیر بغل می‎گرفتم و سعی می‎کردم کمی بدوم. نزدیک بود در تونل تاریکی که به سمت سکوی قطار بالا می‎رفت او را گم کنم. من او را روی سکوی قطار و تکیه داده به دیوار ویرانی از اتاق انتظار پیدا می‎کنم. او به ریل قطار خیره شده بود. حتی سرش را هم برنگرداند.
   از سمت رود راین باد سردی در سراسر تالار می‎پیچد. شب فرا می‎رسد. عده زیادی با بسته‎ها و کوله‎پشتی‎ها، جعبه‎ها و چمدان‎ها و با چهره‎های عجول روی سکوی قطار ایستاده بودند. آنها سرهایشان را با وحشت در جهتی که باد می‎آمد نگاه داشته و می‎لرزیدند. نیم‎دایره بزرگ آبی‎تیره و آرام آسمان که از میان شبکه‎های آهنی تالار دیده می‎گشت مشغول خمیازه کشیدن بود.
   آرام به بالا و پائین می‎لنگیدم، گاهی با نگاهی خود را از حضور دختر مطمئن می‎ساختم. اما او فقط و فقط همانطور تکیه داده به دیوار خرابه آنجا ایستاده بود و به گودال سیاهی که ریل‎های براق در آن پیش می‎رفتند خیره شده بود.
   عاقبت قطار آهسته وارد تالار می‎شود. درست در لحظه‎ای که من به لوکوموتیو نگاه می‎کردم دختر به داخل قطار که هنوز در حرکت بود می‎پرد و در واگونی ناپدید می‎گردد. من او را برای چند دقیقه در گره‎های تشکیل شده از فشار مردم در جلوی واگون‎ها گم می‎کنم. اما بزودی کلاه زرد رنگش را در آخرین واگون می‎بینم. من سوار می‎شوم و درست روبروی او می‎نشینم، چنان نزدیک که تقریباً چانه‎هایمان با هم در تماس بودند. وقتی او کاملاً جدی و آرام و فقط با ابروی کمی درهم کشیده به من نگاه می‎کند، در این وقت از چشم‎های بزرگ خاکستری‎اش می‎خوانم: او می‎دانست که من تمام مدت پشت سر او بوده‎ام. مکرراً نگاه درمانده‎ام در حالی که قطار در غروب شب می‎‎راند به چهره‎اش آویزان می‎گشت. من هیچ کلمه‎ای از دهان خارج نساختم. مزارع ناپدید و دهکده‎ها کم کم توسط شب پوشانده می‎گشتند. یخ زده بودم. شب را کجا باید می‎خوابیدم، من فکر ‎کردم ...، کجا می‎توانستم دوباره کمی استراحت کنم. آه، کاش می‎توانستم صورتم را در این موها پنهان سازم. فقط همین، و هیچ چیز دیگر ... من یک سیگار روشن می‎کنم. در این وقت او نگاه زودگذر اما عجیب و بیداری به پاکت سیگار می‎اندازد. من پاکت سیگار را روبرویش می‎گیرم و با صدای گرفته‎ای می‎گویم: "بفرمائید"، و به نظرم می‎رسید که قلبم می‎خواهد از گلویم به بیرون بجهد. او نیم ثانیه تردید می‎کند، و من با وجود تاریکی می‎بینم که کمی صورتش سرخ شده است. سپس یک سیگار برمی‎دارد. او پک‎های عمیق و حریصانه‎ای می‎زد.
   "شما خیلی سخاوتمندید"، صدایش تیره و خجول بود. بعد وقتی صدای بازرس قطار از واگون کناری قابل شنیدن گشت، هر دو ما مانند دستوری از قبل صادر شده خودمان را عقب ‎کشیدیم و به خواب زدیم. من از میان پلک‎هایم می‎دیدم که دختر لبخند می‎زد. من بازرس را که با چراغ قوه خود به بلیط‎ها نور می‎داد تماشا می‎کردم. بعد نور وسط صورت من می‎افتد. من از لرزش نور احساس می‎کردم که بازرس مردد است. بعد نور روی دختر می‎افتد. آه، چه رنگ پریده‎ای داشت و سطح سفید پیشانی‎اش چه غمگین بود.
   یک زن چاق که کنار من نشسته بود آستین بازرس قطار را می‎کشد و چیزی در گوشش زمزمه می‎کند. و من توانستم اینها را بشنوم: "سیگار آمریکائی ... بدون بلیط می‎رانند ..." در این وقت بازرس با عصبانیت به پهلویم می‎زند. در واگون سکوت کاملی برقرار بود، وقتی من از دختر آهسته پرسیدم که مقصدش کجاست. او محلی را نام می‎برد. من دو بلیط تا آن ایستگاه می‎خرم و جریمه را هم می‎پردازم. سکوت مردم بعد از رفتن بازرس قطار یخ‎زده و تحقیرآمیز بود. صدای دختر وقتی پرسید "مگه مقصد شما هم آنجاست؟" به طور عجیبی گرم اما طعنه‎آمیز بود.
   "اوه، من می‎تونم خیلی راحت به آن سمت برانم. من آنجا چند دوست دارم. من خانه دائمی ندارم ..."
   او فقط می‎گوید "که اینطور" ... بعد به صندلی‎اش تکیه می‎دهد، و من در تاریکی عمیق، فقط وقتی که در بیرون چراغی برق‎آسا می‎گذشت چهره‎اش را گاهی می‎دیدم.
   هنگامیکه ما از قطار پیاده شدیم هوا کاملاً تاریک شده بود. تاریک و گرم. و وقتی ما از ایستگاه راه‎آهن خارج شدیم شهر کوچک محکم به خواب رفته بود. خانه‎های کوچک در زیر درختان مهربان آرام و امن نفس می‎کشیدند. من با صدای گرفته می‎گویم: "من شما را همراهی می‎کنم. هوا به طور وحشتناکی تاریک است ..."
   سپس ناگهان او می‎ایستد. ما زیر یک لامپ ایستاده بودیم. او مرا ثابت نگاه می‎کند و با دهانی بسته می‎گوید: "اگر فقط می‎دانستم کجا؟". چهره‎اش مانند پارچه‎ای که توسط باد نوازش می‎گردد آهسته در حرکت بود. نه، ما همدیگر را نبوسیدیم ... ما آهسته از شهر خارج شدیم و عاقبت بر روی دسته‎ای علوفه خشک دراز کشیدیم. آه، من در این شهر ساکت که مانند تمام شهرها برایم غریب بود دوستی نداشتم. با سرد شدن هوا در نزدیک سحر، من خودم را کاملاً نزدیک او کشیدم، و او یک قسمت از پالتوی نازکش را روی من کشید. به این ترتیب ما خود را توسط نفس و خونمان گرم ساختیم.
   از آن زمان ما با هم هستیم ــ تا این زمان.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:44  توسط سعید از برلین  |