قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
این هم از اس ام اس امروزش! معلوم نیست این بنده خدا دیشب چی خورده:
انگار نوبرشو آورده! امروز قراره ساعت هفت و پنجاه و سه دقیقه از خواب بیدار شه! العان ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه است و هنوز خبری ازش نیست! قراره امروز فقط سه ساعت مهمون آسمون برلین باشه! چون ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر نمی‏دونم با کی قرار داره و باید بره!
یا این اختر شناسان حالشون خوب نیست و یا اینکه به حرف خورشید هم نمیشه دیگه اعتماد داشت!
 
براش می‏نویسم:
به آفتاب آسمون چه کار داری، تو خودت یک پا آفتابی، انگشتتو ببر سمت سینه، کلید لامپ دلتو روشن کن، ببین چه نوری داره. عینک آفتابی یادت نره.
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:47  توسط سعید از برلین  |