با سلام به کسی که نوشتههایش برایم آشناست، و یادآور استانی از جهان است که نخلش بوی گل رز، بوی بادام، و بوی پختن نان در فضا میافشاند. من در دشت واژههایش هنگام گردش همیشه حس خوبی دارم، به وقت شنیدن صدای شیرین و شنگولاش شاد میگردم، و به فرهیختگی و هنرمند بودنش میبالم. و در خفا آرزو دارم که این حس زیبا را او هر روز دو بار، یک بار صبح و یک بار عصر نصیبم گرداند. «خواستن» تا حال نشان داده که همیشه قادر به «توانستن» است. و در خفا آرزو کردن من برابر است با «خواستن» تو. و آرزوی مرا، تو ای مهربان، وقتی اجابت سازی برابر میگردد با آرزوی تو در پنهان. تو خوب میدانی، که ارواح پاک در هوا در پروازند، طلب از آنها کم دارم، اما برای تو از تمامشان میطلبم تا آرزویت را وقتی چشم به آسمان دوختهای و ماه روشن و تمامقرص از آن بالا به تو مینگرد، آری، در همان لحظهی پر نور برآورده سازند.
یکی دیگر از آرزوهای پنهانم، دانستن و فراموش نکردن این مطلب از جانب توست: کسی تو را دوست میدارد که روحش هم حتی عاشق توست.
