قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
عصر مرا آرام‏ساز توئی:
می‏بینی، من هم به یادت هستم، و چشم دلم به دیدارت در آن سر جهان هم که باشی عادت دارد. دست‏ات را دراز کنی، گرمایش را بالای سرم احساس خواهم کرد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:32  توسط سعید از برلین  |