عصر مرا آرامساز توئی:
میبینی، من هم به یادت هستم، و چشم دلم به دیدارت در آن سر جهان هم که باشی عادت دارد. دستات را دراز کنی، گرمایش را بالای سرم احساس خواهم کرد.
|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|