فریدریش در برابر این ناگزیری افکارش مردانه مقاومت میکرد و در خیلی از روزها حتی با موفقیت روبرو گردید. او خطر را به وضوح احساس میکرد _ او نمیخواست دیوانه شود! نه، مردن از دیوانه شدن بهتر بود. داشتن عقل ضروری بود اما زندگی کردن ضرورتی نداشت. و به این فکر میافتد که شاید هم اکنون این یک سحر و جادو باشد، که شاید اروین او را توسط این فیگور یک جوری جادو کرده است، و شاید که او بعنوان قربانی، بعنوان مدافع عقلانیت و علم در برابر این نیروهای سیاه به دام افتاده باشد. اما _ اگر که اینطور بوده است، اگر او هم میتوانست آن را امکانپذیر بداند _، بنابراین سحر و جادو وجود دارد! نه، مردن برایم بهتر است!
یک پزشک به او غسل و پیادهروی کردن توصیه میکند، همچنین گاهی شبها به میخانه میرفت. اما آن هم کمک چندانی نبود. او اروین و خودش را لعنت میکرد.
یک شب در بستر بود، همانطور که در آن زمان برایش اغلب اتفاق میافتاد، قبل از موعود و وحشتزده از خواب بیدار میشود، بدون آنکه بتواند دوباره به خواب رود. او خود را کاملاً مضطرب و وحشتزده احساس میکرد. او میخواست اندیشه کند، او میخواست تسکین خاطر بیابد، میخواست با جملاتی خوب، آرام کننده، تسلیبخش و شفاف مانند عبارت "دو ضربدر دو میشود چهار" به خودش دلداری دهد. هیچ چیز به خاطر نمیآورد، در آن وضعیت نیمه دیوانهی خود اما اصوات و هجاهائی با لکنت بر زبان میآورد، به تدریج بر لبانش کلمات نقش میبندند، و او جمله کوتاهی را که در درونش بوجود آمده بود بدون حس کردن معنائی از آن چندین بار با خود تکرار میکند. او آن جمله را طوری که انگار میخواهد با آن خود را بیهوش سازد با لکنت مرتب تکرار میکرد، طوری که انگار میخواهد خود را در کنار آن مانند در کنار یک جانپناه احساس کرده تا بتواند دوباره کورمال کورمال بر روی جاده بسیار باریکی که کنارش پرتگاهی قرار دارد خواب از دست رفتهاش را لمس کند.
