قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
هنوز آفتاب غروب نکرده بود که برام نوشت:
پرسیده بودی آیا امروز دوست داشتنمو به کسی نشون دادم. این سؤال‏ات تشویقم کرد برای نشون دادن علاقه‏ام به دختر همسایه روبروئی برای اولین بار از تو بالکن با دست بوسه‏ای براش بفرستم.
 
نیم ساعت پیش خبر رسید که دختر همسایه روبروئی دختر نیست، بلکه زنی‏ست ازدواج کرده و شوهرش هم آنطور که همسایه‏ها می‏گویند پلیس بد اخلاقی‏ست.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:1  توسط سعید از برلین  |