
ظاهراً مردم در مقابل زن و شوهر که حالا با هم به کلیسا میآمدند حرفی برای اعتراض نداشتند. چنین بنظر میآمد که زن جدید که قبلاً گاوداری میکرد برای مرد نگهبان خلق شده است. بزحمت نیم سر کوتاهتر از مرد بود و پُری اندامش بر اندام او برتری داشت. چهرهاش هم مانند چهره مرد زمخت و فقط برعکس صورت روحدار او بی روح بود.
اگر تیل این آرزو را داشت که در همسر دومش یک کارگر فناناپذیر، یک زن خانهدار نمونه ببیند، به این ترتیب این آرزو با کمال تعجب به وقوع پیوسته بود. با این وجود بدون آنکه او بداند سه چیز را با ازدواج با همسرش قبول کرده بود: طبعی سخت قدرت طلب، فتنهجو و حرارتی وحشی. پس از گذشت شش ماه برای مردم محل مشخص بود که چه کس در خانه کوچک مرد نگهبان فرمانرواست. آنها برای مرد نگهبان متأسف بودند.
مردان متأهل با عصبانیت ابراز میکردند که باید برای "آدم" یک خوش شانسی باشد که این زن چنین گوسفندی مانند تیل را بعنوان شوهر بدست آورده است؛ شوهرانی پیدا میشوند که بدن چنین زنانی را کبود میسازند. آنها معتقد بودند که یک چنین "حیوانی" باید اهلی شود، و اگر راه دیگری برای این کار باقی نماند بعد با کتک باید این کار انجام گیرد. باید طوری کتک بخورد که اثر کند.
اما تیل با داشتن این ارتش نیروند مردی نبود که زنش را کتک بزند. چنین بنظر میآمد که تعصب مردم به این خاطر برایش مهم نیست. موعظههای پایانناپذیر زنش را بدون جواب دادن تحمل میکرد، و وقتی هم یک بار در مقابل جیغ و اوقات تلخی کردن همسرش میایستاد؛ بطور عجیبی آرام، آهسته و سرد صحبت میکرد. چنین بنظر میآمد که جهان خارج برایش زیاد جالب نیست: انگار او چیزی در درون خود حمل میکرد که توسط آن تمام بدیهائی که زن به او روا میداشت را با خوبیهای بیش از حدش جبران میساخت.
اما با وجود نرمش ویرانناپذیرش او هم لحظاتی داشت که در آن اجازه شوخی به کسی نمیداد. و این بخاطر چیزهائی بود که مربوط به توبیاس میگشتند. بعد وجود خوب کودکانه و انعطافپذیرش رنگی از محکمی میگرفت، طوریکه روح سرکش لنه Lene هم جرئت مخالفت با او را نمیکرد.
با گذشت زمان اما لحظاتی از این دست که او این قسمت از وجودش را نمایان میساخت کمتر و کمتر میگشت تا اینکه عاقبت آن را از دست داد. مقاومت اندک و پر رنجی هم که او در طول اولین سال در مقابل قدرت طلبی لنه به خرج میداد در سال دوم ازدواجشان از بین رفت. او دیگر بدون جلب رضایت زن وقتی بینشان نزاعی رخ میداد با بیتفاوتی قبلی سر کار نمیرفت. او در پایان اغلب متواضعانه از زنش خواهش میکرد که دوباره خوب باشد. ــ محل خدمت متروک و پرتش در میان جنگل کاج دیگر مانند همیشه محل اقامت مورد علاقهاش نبود. افکار آرام و بی ریا به زن مردهاش با فکر کردن به زن زنده مغشوش میگشت. دیگر مانند روزهای اول که با میل مسیر خانه را در پیش میگرفت و اغلب تا تعویض پست با عجلهای پر شور ساعتها و دقایق را میشمرد نبود.