قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

برای بدست آوردن آزادی مبارزه می‎کرد، بخاطر کفش و لباس می‎جنگید و رسیدن به ماشین و خانه و شغل اهداف نهائی مبارزه‎اش را تشکیل می‎دادند! برای هدف مقدس گرفتن شغل و مقام برای خود، برای پسرانش، برای دخترها و نوه‎ها و نبیره‎هایش تا آخرین قطره خون مبارزه می‎کرد! تمام فکرش شده بود مبارزه کردن! تا اینکه عاقبت زندگی از دستش خسته می‎شود، روزی یقه‎اش را گرفته و می‎گوید: نیگا! یا دست از سر مبارزه می‎کشی و مثل بچه آدم فقط مشغول زندگی کردن می‎شی! یا اینکه مجبور می‎شم فعل «کردن» رو طوری از ذهنت پاک ‎کنم که: ــ مبارزه که چیزی نیست، نتونی دیگه حتی منم بکنی!
 
***
کارش شده بود فقط مبارزه کردن، و فکر می‎کرد کسی که این کاره نباشد اصلاً آدم نیست!
 
***
بالاخره پس از مرگش هم مشخص نشد که آیا فقط مبارزه کردن را دوست می‎داشت! یا اینکه نمی‎دانست چگونه باید زندگی کرد!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 4:27  توسط سعید از برلین  |