قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   توبیاس گلی را که در کنار ریل روئیده بود مطالبه می‎کند و تیل مانند همیشه تسلیم می‎گردد.
   تکه‎ای از آسمان آبی خود را بر روی زمین بیشه خم کرده بود و گل‎های کوچک آبی‎رنگ کاملاً چسبیده به هم بر رویش قرار داشتند. پروانه‎ها مانند پرچم‎های رنگین سه گوش در میان سفید‎ـ‎روشن تنه درختان بی‎صدا پر پر می‎زدند و شعبده بازی می‎کردند. و باران با لطافت نم نم از میان انبوه برگ‎های سبز و نرم درختان می‎بارید.
   توبیاس گل‎ها را می‎کند و پدر اندیشناک او را تماشا می‎کرد. بعضی اوقات گاهی هم نگاهش از شکاف میان برگ‎ها پی آسمان می‎گشت که مانند قدح عظیم بلورین آبی رنگ و بی عیب و نقصی نور طلائی خورشید را در خود جذب کرده بود.
   ناگهان توبیاس در حالیکه به یک سنجاب قهوه‎ای رنگ که در کنار تنه درخت کاجی با سر و صدا خودش را می‎خاراند اشاره می‎کند و می‎‎پرسد: "پدر، آیا اون خدای مهربونه؟"
   "جوان نادان" تنها حرفی بود که توانست تیل در پاسخ به او بگوید، در حالیکه قطعات پوست‎های کنده شده تنه درختان جلوی پاهایش می‎ریختند.
   وقتی توبیاس و تیل بازگشتند، مادر هنوز مشغول حفاری بود. نیمی از زمین شخم‎زده شده بود.
   قطارها در فواصل مشخصی به دنبال هم می‎آمدند، و توبیاس با شگفتی و با دهانی باز عبورشان را نگاه می‎کرد.
   مادر هم حتی از حرکات خنده‎دار توبیاس لذت می‎برد.
   آنها نهار را که از سیب‎زمینی و کتلت سرد تشکیل شده بود در اتاقک می‎خورند. لنه سرزنده بود، تیل هم به نظر می‎آمد که تسلیم خواست اجتناب ناپذیر رفتاری خوب شده است. او در حین خوردن غذا برای همسرش از اتفاقات مختلفی که در حین خدمت رخ می‎دهند تعریف کرد. و از او می‎پرسد آیا خبر دارد که تنها در یک قطعه از ریل چهل و شش مهره به کار رفته است و از این دست سؤال‎ها.
   لنه تا قبل از ظهر کار شخم‎زدن زمین را به پایان رسانده بود، و سیب‎زمینی‎‎ها باید بعد از ظهر کاشته می‎گشتند. او اصرار کرد که حالا باید توبیاس از فرزند کوچک‎ مواظبت کند و او را با خود می‎برد.
   تیل که ناگهان نگرانی به سراغش آمده بود به دنبالشان فریاد می‎زند: "مواظب باش ... مواظب باش که توبیاس نزدیک ریل‎ها نره."
   شانه بالا انداختن لنه تنها پاسخش به توبیاس بود.

   زنگ خطر از آمدن قطار اکسپرس از شلزین Schlesien خبر می‎دهد و تیل باید به سر پستش می‎رفت. چیزی از انجام وظیفه‎‎اش نگذشته بود که صدای پر سر و صدای نزدیک شدن قطار را می‎شنود.
   قطار قابل دیدن می‎گردد ــ قطار نزدیک‎تر می‎گشت ــ بخار نم‎داری مرتباً با عجله و فشار از دودکش لوکوموتیو رو به هوا می‎غرید. در این وقت: یک ــ دو ــ سه پرتو سفید‎ـ‎شیری رنگ بخار مستقیم رو به آسمان جاری می‎گردد و بلافاصله صدای سوت بلند می‎شود. سه بار پشت سر هم، کوتاه، نافذ، وحشت‎انگیز. چرا تیل فکر کرد که صدای سوت مکث‎دار شده است؟ و باز سوت خطر به فریاد می‎آید، اینبار اما در ردیفی دراز و بی‎وقفه.
   تیل قدم به جلو می‎گذارد تا بتواند مسیر را بهتر ببیند. به طور خودکار پرچم قرمز را از جلدش خارج می‎کند و آن را در جلوی خود و در بالای ریل مستقیم نگاه می‎دارد. ــ یا عیسی مسیح! مگه کوره قطار رو نمیبینه؟ و با تمام قدرت فریاد می‎زند: "یا عیسی مسیح ــ اوه عیسی، عیسی، عیسی مسیح! این چی بود؟ اونجا! ــ وسط ریل‎ها ... نگهدار!". اما دیر شده بود. توده سیاه‎رنگی زیر قطار رفته بود و در بین چرخ‎های قطار مانند یک توپ پلاستیکی به جلو و عقب پرتاب می‎گشت. چند لحظه بعد صدای جیغ و فریاد ترمزها به گوش می‎رسد و قطار متوقف می‎گردد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:49  توسط سعید از برلین  |