قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

یک بار دیگر شکست خوردم. من دوباره یک کتاب نوشتم. من این قصد را نداشتم، من مقاومت کردم، من بر ضد شوق مبارزه کردم، اما شوق پیروز شد. بسیار خوب. در هر حال این یکی از بهترین روش‎های کشتن وقت است. برای رفتن به دیسکوتک پیر و کمی زیادی عاقلم و مشغولیت با سیاست مریضم می‎سازد. بنابراین ترجیح می‎دهم که کتاب بنویسم.
البته اینها فقط بهانه‎اند. در حقیقت شبیه اسب سیرکی هستم که با ملودی آشنای ارکستر یورتمه می‎روم. ملودی من فصل زمستان است. به محض درازتر شدن شب خود را با مداد تراشیده شده‎ای در اتاق کارم حبس می‎کنم، درست مانند خرسی که ــ البته بدون مداد ــ در غارش خود را مخفی می‎سازد. و بعد شروع می‎کنم به نوشتن داستان‎هایم، بعد این مورچه‎های کوچک عبری از راست به چپ روی کاغذ می‎دوند، ورق به ورق.
باید در این سال‎های طولانی فعالیتم بعنوان پرورش دهنده مورچه بین من و خوانندگانم ــ در هر صورت امیدوارم که چنین باشد ــ تا حدودی یک رابطه دوستانه برقرار شده باشد.
گاهی احساس می‎کنم همه خوانندگانم را شخصاً می‎شناسم، بخصوص و ترجیحاً کسانی را که کتاب‎هایم را می‎خرند، و شاید هم آنها را حتی در نسخه‎های متعدد برای هدیه دادن به دوستان و آشنایانشان تهیه می‎کنند. اما دیگران هم برایم ارزشمند و دوستداشنی‎اند. من خودم را تا مرز صمیمیت به آنها نزدیک احساس می‎کنم، و وظیفه رهانیدن از نگرانی‎ها که هر طنزنویس منصفی در برابر خوانندگانش مکلف به آن است را تحت تأثیر این احساس ناچیز می‎انگارم و به جای آن این میل بر من غلبه می‎کند که من نگرانی‎هایم را با آنها در میان بگذارم. این بار سعی خواهم کرد خود را کنترل کرده و فقط یک فصل را به نگرانی‎هایم اختصاص دهم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:31  توسط سعید از برلین  |