قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دختر آه آهسته‎ای می‎کشد و زیر لب با خود زمزمه می‎کند: "آره می‎دونم! دیوونه شدم، ولی دست خودم نیست. نمی‎دونم چرا اینجوری شدم. چند وقتیه وقتی به کسی می‎گم دوستت دارم، حتی اگه از پشت بهم خنجر بزنه و در حال مردن باشم بازم دلم راضی نمی‎شه تو انگشتای پاش یه خار کوچیک هم بره! چه برسه بتونم به خودم بقبولنم که دیگه دوسش ندارم. خوب خدا رو خوش نمیاد آدم از کسی که دوسش داره بخاطر ننوشتن نامه عاشقونه و یا نفرستادن اس.ام.اس متنفر بشه! خوب شاید بیچاره مدت اعتبار کارت تلفنش تموم شده! یا انگشت دستش رفته باشه لای در! یا شاید اصلاً سکته کرده و مرده!. نه خدا رو خوش نمیاد. وقتی گفتی دوستت دارم، باید لااقل بخاطر واژه دوست‎داشتن هم که شده پاش بمونی! بعد می‎بینی که چه میوه شیرینی داره! نه خدا رو  خوش نمیاد. اونم تو این ایام تعطیلات عیدی. نه نه، تو این روزا همه مردم بهم می‎گن دوست دارم، همه همدیگه رو می‎بوسن. مگه می‎شه تو این روزا به کسی گفت برو دیگه دوست ندارم، برو که دیگه مثل اشگ از چشمم افتادی؟! اوا! خوب طرف حق نداره تعجب کنه؟!"
و بعد در دفتر خاطراتش می‎نویسد:

عشق رویا‎ست.
یک حباب
با سر سوزنی
از شگوه 
می‎ترکد بخدا.
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:47  توسط سعید از برلین  |