قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   مرد نگهبان بعد از خوردن نهار یک بار دیگر برای مدت کوتاهی استراحت می‎کند. بعد از پایان استراحت، قهوه بعد از ظهرش را می‎نوشد و فوراً خود را برای رفتن به سر کار آماده می‎سازد. او برای این کار مانند تمام فعالیت‎هایش زمان زیادی لازم داشت؛ تک به تک حرکات از سال‎ها پیش تنظیم گشته بود؛ همیشه در یک نظم همیشگی وسائل بر روی کمد کوچک از چوب گردو قرار داده می‎گشت: چاقو، دفتر یادداشت، شانه، یک دندان اسب، یک ساعت جیبی قدیمی. یک کتاب کوچک پیچیده شده در کاغذ قرمزی که با مراقبت خاصی با آن رفتار می‎گشت. مرد نگهبان این وسائل را شب‎ها زیر بالش خود می‎گذاشت و روزها آنها را در جیب بغل لباس کارش با خود حمل می‎کرد. بر روی پاکتی با دست‎خط تیل ناشیانه اما آراسته نوشته شده بود: دفتر حساب پس‎انداز توبیاس تیل.
   هنگامیکه تیل به سر کار رفت، ساعت دیواری با آن پاندول دراز و صفحه یرقانی رنگش ساعت پانزده دقیقه مانده به شش بعد از ظهر را نشان می‎داد. او با قایق کوچکش به آن سمت رودخانه می‎راند. در آنسوی ساحل رودخانه چندین بار می‎ایستد و به سمت دیگر آب گوش می‎سپارد. عاقبت به مسیر جنگلی وسیع پر وسعت می‎پیچد و بعد از چند دقیقه خود را در وسط درختان کاج مجللی می‎بیند که انبوه سوزن‎هایشان به امواج سبز و سیاه دریاها شباهت داشت. بر روی خزه‎های خیس و لایه سوزن درختان کاج بر روی زمین جنگل بی‎صدا مانند آنکه روی نمد می‎رود راه می‎رفت. او بدون نگاه کردن به بالا راهش را میافت، اینجا از میان ستون‎های حنائی رنگ درختان جنگل قدیمی، آنجا از میان شاخه‎های جوان و در هم پیچیده و در ادامه از میان محلی گسترده و حصار کشیده شده با درختان جوانی که توسط  تک و توک درخت باریک و بلند کاجی تحت‎الشعاع قرار گرفته بودند. یک مه آبی رنگ شفاف و آبستن انواع عطرها از روی زمین بلند می‎گشت و شکل درختان را بی‎رنگ به نظر می‎رساند. یک آسمان شیری رنگ و سنگین رو به پائین بر روی نوک درختان آویزان بود. دسته‎ای کلاغ مانند اینکه در خاکستری هوا شنا می‎کنند، بی‎وقفه فریاد می‎زدند: قار قار. گودال‎های آب سیاه‎رنگی سطوح ناهموار مسیر را پر می‎ساختند و هوای کدر را تیره‎تر منعکس می‎ساختند.
   تیل وقتی از تفکری عمیق بیدار گشت و به بالا نگریست به خود گفت: "چه هوای وحشتناکی".
   اما ناگهان افکارش مسیر دیگری در پیش گرفتند. او احساس مبهمی داشت و فکر می‎کرد که باید چیزی در خانه جا گذاشته باشد، و هنگام جستجوی جیب‎هایش پی به فراموش کردن بسته نانش می‎برد، نانی که بخاطر ساعت کار طولانی مدت به همراه داشتنش ضروری بود. بلاتکلیف لحظه‎ای می‎ایستد، بعد اما ناگهان مسیرش را عوض می‎کند و به سمت دهکده به راه می‎افتد.
   زمان کوتاهی تا رسیدن به رودخانه لازم داشت، و با چند پارو زدن نسبتاً قوی به آن سمت آب می‎رسد، پیاده می‎شود و با بدنی خیس از عرق مسیر کمی سربالائی دهکده را می‎پیماید. پودل پیر و پشمالوی دکاندار در وسط جاده دراز کشیده بود. بر روی الوارهای لاک و الکل خورده شده پرچین‎های حیاط یک کلبه کلاغی نشسته بود و پرهایش را می‎گستراند. کلاغ خود را جنباند، سر تکان داد، "قار"، "قار" گوش‎خراشی کرد و با بال زدنی پر سر و صدا خود را از جا کند و به پرواز آمد تا باد از سمت جنگل او را با خود ببرد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:58  توسط سعید از برلین  |