قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   او، کسی که با همسر اولش بیشتر توسط عشقی معنوی پیوند داشت، حالا توسط غرایز حیوانی گرفتار دومین همسرش شده و عاقبت تقریباً در همه چیز وابسته به او می‌گردد. ــ بعضی وقت‎ها به خاطر این تغییر اساسی ناراحتی وجدان احساس می‎‎‎‎کرد، و او محتاج تعدادی وسایل کمکی استثنائی بود تا با آنها بتواند خود را آرام سازد. بدینسان به کلبه نگهبانی‎اش، به ریل‎های قطاری که مراقبت کردن آنها را بر عهده داشت و پنهانی به سرزمین مقدسی که در حقیقت باید منحصراً مخصوص ارواح مردگان باشد توضیح می‎داد. در واقع تا حال با کمک انواع بهانه‎ها مؤفق شده بود همسرش را از آمدن به آنجا منصرف سازد.
   او امیدوار بود در آتیه هم مؤفق به این کار گردد. زن نمی‎دانست چه روشی را باید به کار برد تا "آلونک" او را که حتی شماره آن را هم نمی‎دانست پیدا کند.
   تیل، به این خاطر که می‎تواند وقت خود را منصفانه هم برای مرده‎ها و هم برای زنده‎ها قسمت کند وجدان خود را آرام می‎ساخت.
   البته اغلب و مخصوصاً در لحظات مراقبه در خلوت خود، وقتی پیوند تنگاتنگی با مرده‎ها برقرار می‎ساخت، وضع فعلی خود را در نور حقیقت می‎دید و احساس انزجار به او دست می‎داد.
   هنگام خدمت شیفت روزانه، فکرش فقط با بسیاری از خاطرات شیرین زمان زندگی کردن با همسر فوت شده‎اش محدود می‎گشت. اما در شیفت شب، وقتی طوفان برف در میان درختان صنوبر و بر بالای جاده به خروش می‎آمد، کلبه نگهبانی او در نیمه شب و در زیر نور فانوس به کلیسای کوچکی مبدل می‎گشت.
   تیل بر روی میز، روبروی خود یک عکس رنگ‎ پریده از همسر مرحومش، یک کتاب سرود و یک انجیل باز شده داشت. او تمام شب را بطور متناوب انجیل و سرود می‎خواند و این کار فقط در فواصل معین توسط سر و صدای عبور قطار قطع می‎گشت. در این شب‎ها او به خلسه فرو می‎رفت، چهره انسان‎ها بر او ظاهر می‎گشتند و او در میان این چهره‎ها زن فوت شده‎اش را با جسمی جان‎دار در برابر خود می‎دید.
   محل نگهبانی که او از ده سال پیش بدون وقفه مشغول به خدمت در آن بود حالا مکان پرتی شده بود برای پیش بردن تمایلات عرفانی‎اش.
   کلبه نگهبانی از هر چهار سمت حداقل توسط یک مسیر با فاصله چهل و پنج دقیقه از هر خانه انسانی دور بود و درست وسط جنگل و چسبیده به تقاطع دو خط راه‎آهن قرار داشت و وظیفه تیل حفاظت از این حوزه بود.
   در تابستان روزها می‎گذشتند، در زمستان هفته‎ها، بدون آنکه پای بیگانه‎ای بجز نگهبانان و همکاران تیل به این مسیر برسد. هوا و تغییر فصول سال تقریباً تنها تنوع در آن محل دورافتاده بود. رویدادهای زمان منظم خدمتش بجز آن دو اتفاق ناگوار که باعث نرفتن او به سر کار گشت به آسانی قابل مشاهده بودند. چهار سال قبل قطار مخصوص سلطنتی پادشاه را برای شکار به طرف برسلاو Bresla آورد. در یک شب زمستانی یک گوزن نر توسط قطار سریع‎السیری زیر گرفته شد. او در یکی از روزهای گرم تابستان هنگام بازرسی مسیر مأموریتش یک بطر شراب در بسته پیدا کرد که از حرارت آفتاب مانند آتش داغ شده بود و به این خاطر او آن را شرابی خوب تخمین زد، زیرا پس از در آوردن چوب‎پنبه سر بطری، شراب فوراً به خارج فوران کرد. بنابراین شرابی تخمیر شده بود. این بطری که توسط تیل برای خنک شدن در لبه کم عمق جنگل قرار داده شده بود به طریقی مفقود می‎گردد، و او پس از سال‎ها هنوز بخاطر از دست دادن آن تأسف می‎خورد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:49  توسط سعید از برلین  |