قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

فردا بزرگ‎ترین و مهم‎ترین امتحان زندگیم را باید بدهم.
اما نوشتن انشاء به زبانی که تو صحبت می‎کنی برایم آسان نیست. 
برای آموختن واژه عشق در زبان تو باید رقص باله دانست.
چه زبان شیرینی داری و چه صدایت زیباست. 
صدای تو مانند آواز چلچله‎ها می‎ماند.

*** 
داره زیر گوشش مدام می‎خونه اینجا خیلی شلوغه بیا بریم یه جای دیگه!
برای جلوگیری از اغفال این دختر بی‎خبر و فرار به همراه «یاغی»، می‎پرم تا پنجره را ببندم که آن دو زودتر از من می‎پرن روی شاخه بالای سرشون و «یاغی» می‎گه: خب، اینجا خیلی بهتره، خلوته و آروم، مزاحم هم نداریم! و شروع به لب گرفتن از خواهر کوچک‎ترش می‎کند.

*** 
بعد از تشکیل دادن دو گروه شش نفره و جنگیدن با هم، حالا روی شاخه‎ها نشسته‎اند و مشغول پاک کردن لکه‎های خون از پرهایشان هستند. با عصبانیت بهشون می‎گم: مگه شماها با هم خواهر و برادر نیستید؟ پس چرا مثل میمون‎ها لشگرکشی می‎کنید می‎افتید به جون هم؟! پس کی می‎خواین آدم بشید؟! 
گوساله‎ها به جای جواب دادن دارن از هم می‎پرسن میمون دیگه چه خریه!؟

*** 
راست و دروغ را بهم می‎بافم تا با آن زخم‎ها و جای آنها بر بدنم را بهتر نشانت دهم. راست و دروغم نه سوزن است و نه خنجری که در تاریکی از پشت به کار رود؛ بلکه عقربه‎ای‎ست که زخم‎های عمیق دیروز را هر روز به من نشان می‎دهد. 

***
فردا بزرگترین امتحان زندگیم را باید بدهم. 
چه شیرین است قبولی در امتحان عاشقی
و توان گفتن «دوستت ‎می‎دارم» با زبانی که تو با آن سخن می‎گوئی. 
دلم می‎خواهد فردا نمره‎ام بیست شود
و تو  بجای «باریکلا، آفرین»
لبم را به یک بوسه مهمان کنی. 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:48  توسط سعید از برلین  |