قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

عجیب اینکه مردم فقط طنزنویسان را نمی‎توانند از شغلشان مجزا به حساب آورند. وگرنه نزد بناها و دندان‎سازها چنین اتفاقی رخ نمی‎دهد. برای من اما بی‎وقفه اتفاق می‎افتد.
تا جائیکه برایم مقدور است از خود دفاع می‎کنم. چند سالی‎ست که یک کمپین اطلاعات برای روشن‎سازی از اینکه من در زندگی خصوصی‎ام مردی از این زمانه و کاملاً معمولی‎ام راه انداخته‎ام. اخیراً هم حتی چند مقاله جدی و خشمناک منتشر کرده‎ام و در مصاحبه‎هائی با قیافه گرفته‎ای باورم را از اینکه جهان زوال خود را هدایت می‎کند بیان کردم. آیا این کمکی می‎کند؟ هیچ کمکی نمی‎کند. شاید بتوانم چند رفیق قدیمی را متقاعد سازم، اما دوستان جدید دیگری باز اضافه می‎گردند که فقط محض چراغ‎ راهنمائیم از خنده روده‎بر شوند. و اینکه من آنها را می‎خندانم کافی‎شان نیست ــ آنها هم به نوبه خود این همت را دارند که مرا به خنده اندازند. تو یک بذله‎گوئی، دوست من؟ صبر کن، من برات یک جوک تعریف می‎کنم. چرا؟ برای اینکه ببینی بقیه هم لطیفه برای گفتن دارن.
یکی از این آدم‎ها با زحمت خنده‎داری از من پرسید: "آیا داستان اسکاتلندیه رو می‎شناسین؟
"بله."
"پس گوش کنین. یه اسکاتلندی، یک یهودی و یک سیاه‎پوست می‎میرن میرن به جهنم ..."
من احتیاج به گوش کردن ندارم. من می‎دانم که مرد یهودی همراه خود یک کپسول آتش خاموش‎کن برمی‎دارد. من این را هم می‎دانم که موریتس Moritz کوچولو چه جوابی به آقای آموزگار می‎دهد و خاخام معجزه‎گر کدام اندرز را برای یانکلز Jankels بزغاله آماده ساخته است. من پایان یک جوک را قبل از اینکه شروع شود می‎دانم. و اگر هم آن را ندانم می‎توانم اما محاسبه‎اش کنم. به این خاطر هم شغلم بذله‎گوئی‎ست. به این خاطر و نه اینکه مردم برایم جوک تعریف کنند. با این کارشان آدم را ناامید می‎کنند.
در طی این سال‎ها انواع و اقسام تدابیر امنیتی را آزمایش کرده‎ام و دوباره آنها را دور ریخته‎ام. حتی کوچک‎ترین اشارات یک لبخند که من با آن به یک جوک پاسخ می‎دهم، تعریف کننده جوک را سر شوق می‎آورد تا دومین جوک خود را تعریف کند. اگر هم ساکت بمانم که تازه با خیال راحت دومین جوک را هم تعریف می‎کند. بهترین روش یک خُرخُر کردن کوتاه و تودماغی همراه با یک نگاه به بند ساعت مچی‎ست. اما این هم متأسفانه همیشه کمک نمی‎کند.
در اینجا جوک‎ها بهیچوجه از بدترین‎ها نیستند، زیرا در اکثر مواقع لااقل کوتاهند. بدبختی واقعی وقتی شروع می‎شود که شلومو Schlomo به همسرش مراجعه می‎کند و می‎گوید: "این چیزی‎ست برای کیشون." بلافاصله پس از آن یقه‎ام را محکم می‎چسبد و خودش را در اثر خنده خم می‎کند: "خوب گوش کنید، این مخصوص شماست. دیروز از شولا Schula پرسیدم که کلید ماشینو به چه کسی داده. شولا چی جواب می‎ده؟ می‎گه: کلیدا رو میکی Micky داره. تو خودت کلید رو بهش دادی. من می‎گم، نه، اون کلید چمدون کوچکه قهوه‎ای رنگ بود. بنابراین به میکی تلفن می‎کنیم، و میکی می‎گه: خدای من، چمدون تو ماشینه. داخل ماشین. فقط فکرشو بکن. من فوری پیش شریکم میروویتس Meirowitz که یک کلید یدکی پیشش بود می‎دوم. و میروویتس ..."
طبیعی‎ست که این چیزی برای من است. چطور می‎توانم به آن شک کنم. و اگر هم جرأت شک کردن می‎داشتم ــ اما شلومو هرگز شک نمی‎کند. او می‎داند که چه موقع و چه چیزی مناسب من است، و او آن را برایم تعریف می‎کند. تا پایان تلخ آن.
با این حال نمی‎خواستم بگویم که طنزنویسان همچنین گاهی هم جدی گرفته نمی‎شوند. من توانستم خیلی زود به این پی ببرم، وقتیکه در یک پارتی تحت فشارهای خارجی و بر خلاف عادتم، یک جوک عالی تعریف کردم:
"مناخم بگین Menachem Begin هنگام شب در آشپزخونه می‎خوره به همسرش. چون تو آشپزخونه تاریک بود، طبیعتاً زنش می‎ترسه و فریاد می‎زنه: "خدای بزرگ، این توئی؟" و بگین جواب می‎ده: "آلیتسا Aliza، وقتی تنهائیم می‎تونی منو با خیال راحت مناخم صدام کنی!"
شنوندگان من بی روح نگاهم می‎کردند. سکوت در فضا سنگینی می‎کرد. ساعت بزرگ دیواری از کار افتاد.
عاقبت مهندس گلیک Glick شروع به صحبت می‎کند: "حالا زنش معمولاً اونو مناخم صدا می‎زنه، درست می‎گم؟"
زن خانه‎داری از او می‎پرسد: "پس باید همسرشو چطور صدا کنه؟ خوب مگه اسمش مناخم نیست."
من سرم را پائین آوردم و از خجالت خم شدم. دور تا دورم صدای پچ‎پچ می‎شنیدم: "این بدبخت عمرش به سر رسیده ... تأسف‎آوره ..."
این دلیلی‎ست که چرا من این کتاب را ننوشتم. من خودم را بازنشسته می‎کنم. من مانند هر آدم معمولی وحشت‎زده از جنگ در خانه جلوی تلویزیون می‎مانم. البته در نسخه خطی به جای انسان وحشت‎زده نوشته شده بود "انسان"، اما حروفچینان داستان‎هایم همیشه اشتباه چاپی انجام می‎دهند. در پیش ما طنزنویسان آدم هرگز مطمئن نیست.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:35  توسط سعید از برلین  |