قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   خروش و سر و صدا مانند توده‎های عظیم آب گوش تیل را پر می‎سازد؛ اطرافش تاریک می‎گردد، او چشمانش را می‎گشاید و از خواب بیدار می‎شود. تمام اعضای بدنش در پرواز بودند، عرق ترس از تمام منفذهای بدنش به بیرون هجوم می‎آوردند، نبضش نامنظم می‎زد و چهره‎اش از اشگ خیس شده بود.
   هوا کاملاً تاریک بود. او می‎خواست نگاهی به سمت در بیندازد، اما در اثر تاریکی نمی‎توانست جائی را ببیند. تلو تلو خوران از جا برمی‎خیزد، هنوز ترس در دلش در برابر رفتن مقاومت می‎کرد. جنگل در بیرون مانند امواج بلند دریا می‎غرید و باد تگرگ و باران به پنجره اتاقک پرتاب می‎کرد. تیل درمانده با دست‎هایش اطرافش را لمس می‎کرد. برای لحظه‎ای خود را مانند غریقی احساس می‎کند ــ ناگهان هوا با رنگ آبی خیره کننده‎ای مشتعل می‎گردد، طوریکه انگار قطرات نور ماوراء ‎طبیعی‎ای در جو تاریک زمین فرو می‎روند تا بلافاصله آنجا خفه گردند.
   همین یک لحظه کافی بود تا مرد نگهبان را به خود آرد. او دستش را بطرف فانوس می‎برد، و خوشبختانه آن را مییاید، و در این لحظه از دورترین حاشیه آسمان شبانگاهی آذرخشی می‎درخشد. ابتدا تیره و بعد کینه‎ورزانه خود را خیلی سریع به شکل موج‎های شتابان نزدیک‎تر می‎غلتاند، تا اینکه به امواجی غول‎پیکر تبدیل می‎گردد، و عاقبت خود را غران، لرزان و جوشان در جو خالی می‎سازد.
   شیشه‎ها به صدا می‎آیند، زمین به لرزش می‎افتد.
   اولین نگاه تیل پس از روشن کردن چراغ و بعد از به جا آمدن دوباره حواسش متوجه ساعت می‎گردد. از زمان عبور قطار سریع‎السیر تا حال به سختی پنج دقیقه می‎گذشت. از آنجا که فکر کرد زنگ اخطار نزدیک شدن قطار را نشنیده است، سریع تا جائیکه تاریکی و طوفان به او اجازه می‎دادند به سمت نرده ایست عابرین می‎رود. هنگامیکه هنوز مشغول پائین آوردن نرده و بستن راه عبور عابرین بود، زنگ اخطار به صدا می‎آید. باد صدای آژیر را پاره و آن را در تمام جهت‎ها پخش می‎کند. درختان کاج خود را خم ساخته و با سر و صدا و جیغ وحشتناکی خود را بهمدیگر می‎سائیدند. برای یک لحظه ماه از میان ابرها مانند کاسه طلائی رنگ‎پریده‎ای قابل رویت می‎گردد. غوغای غوطه‎ور گشتن باد بر رأس تاج‎های سیاه رنگ درختان کاج در نور ماه دیده می‎شد. برگ‎های آویزان درختان توس روی خاکریز مانند شبح دم اسبی در احتراز بودند و بال بال می‎زدند. در میانشان مسیر ریل‎ها قرار داشت که از رطوبت می‎درخشیدند و نور رنگ‎پریده ماه را از طریق تک تک لکه‎های خود می‎مکیدند.
   تیل کلاه از سر برمی‎دارد. باران حالش را بهتر می‎سازد و مخلوط با قطرات اشگ بر چهره‎اش جاری می‎گردد. مغزش به تخمیر شدن می‎افتد؛ خاطرات مبهمی که در خواب دیده بود همدیگر را تعقیب می‎کردند. به نظرش می‎آمد که انگار توبیاس توسط کسی مورد آزار و اذیت قرار گرفته، و در واقع چنان هولناک که حالا هنوز هم او با فکر کردن به آن قلبش از کار می‎افتاد. یک رویای دیگر را واضح‎‎تر به یاد می‎آورد. او همسر فوت شده‎اش را دیده بود که از یک جائی و با پای پیاده بر روی یکی از ریل‎های راه‎آهن آمده بود. او بسیار بیمار به چشم می‎آمد و بجای لباس پارچه ژنده‎ای بر تن داشت. او از کنار اتاقک تیل بدون آنکه به اطراف خود نگاه کند گذشته بود و عاقبت ــ اینجا خاطره گنگ می‎گردد ــ به دلایلی فقط با مشقت فراوان توانسته بود خود را رو به جلو بکشاند و حتی چندین بار درهم شکسته بود.
   تیل کمی بیشتر فکر می‎کند، و او حالا می‎دانست که همسرش در حال گریختن است. شکی در این نبود، وگرنه پس چرا باید همسرش این نگاه پر از ترس و وحشت را به عقب اندازد و با وجود آنکه پاهایش توان کشیدن او را نداشتند خود را همچنان به جلو بکشاند. آه، این نگاه‎های وحشتناک!
   اما او چیزی با خود به همراه داشت که تا حدی شل در پاچه‎ای پیچیده شده بود، چیزی خونی، رنگ‎پریده، و آن نوعی که زن با سر خم گشته به آن نگاه می‎کرد او را به یاد صحنه‎هائی از گذشته می‎انداخت.
او به زنی در حال مرگ می‎اندیشد که باید کودک تازه متولد گشته‎اش را برجای می‎گذاشت و تمام وقت باقی‎مانده را با نگاهی ثابت و عمیقاً پر درد به کودک می‎نگریست، نگاهی پر درد و  عذابی تصور ناپذیر که تیل نمی‎توانست فراموشش کند، همانطور که نمیتوانست فراموش کند که دارای پدر و مادری‎ست.
   زن از کجا آمده بود؟ او این را نمی‎دانست. اما کاملاً برایش واضح بود که: زن خود را از او بریده، به او توجه‎ای نکرده و خود را کشان کشان بیشتر و بیشتر در میان شب تاریک و طوفانی به جلو کشیده بود. تیل او را صدا زده بود: "مینا، مینا: و به همین خاطر نیز از خواب بیدار شده است.
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:47  توسط سعید از برلین  |