قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دست‎هایم را از پشت چنان سخت بسته بودند که حتی انگشتانم هم قادر به حرکت نبودند. نمی‎دانستم کجا هستم و چطور به اینجا آمده‎ام. چند لحظه پیش چشمانم را گشودم و قصد مالیدن آنها را داشتم که متوجه بسته بودن دست‎هایم گشتم و خود را در این وضع یافتم.
نور کمی تا چند متری صندلی چوبی‎ای که رویش نشسته‎ام سو سو می‎زند. سکوت و تاریکی مجال فکر کردن را از من گرفته‎اند.
احساس می‎کردم پاهایم ورم کرده‎اند و تمام خون بدنم مانند آبشار از قوزک رو به سمت پاهایم در حال جاری شدن است.
از تاریکی صدای آهسته نزدیک شدن قدم‎هائی را می‎شنوم، کم کم صدای ضعیف نامفهومی خود را در آن می‎آمیزد. صدا بلندتر می‎شود، بعد سایه‎های درازی در روشنائی کم سو بر روی زمین به حرکت می‎افتند و پس از چند لحظه مردی که دست پرنده باریک و بلندی را در دست داشت داخل محدوده کم‎نور ظاهر می‎شود. آن دو در چند قدمی من توقف می‎کنند. مرد از پرنده که دست و پاهایش مانند انسان بود می‎پرسد: "خودشه؟" و پرنده جواب می‎دهد: "آره، خودشه!"
مرد دست پرنده را رها می‎سازد، در میان تاریکی محو می‎شود و پس از لحظه‎ای با دو صندلی در دست ظاهر شده و آنها را روبروی من قرار می‎دهد. از پرنده می‎خواهد که بنشیند و خود نیز بر روی یکی از آنها می‎نشیند.
حالا می‎توانستم آن دو را به وضوح ببینم.
مرد خود را معرفی می‎کند: نام من هدایت است. من وکیل این پرنده و همچنین دادستان و قاضی این جهانم که شما فعلاً در آن هستید! و بعد به پرنده اشاره می‎کند: نام ایشان ــ اگر که فراموش نکرده باشید «کوچلو»ست. شما خودتان شخصاً این نام را برای موکلم انتخاب کرده بودید! موکلم از شما بخاطر به قتل رساندش شکایت کرده! آیا برای دفاع از خود حرفی دارید؟
قیافه مرد درست شبیه به کافکا بود، تعجب می‎کنم و می‎گویم: می‎بخشید، ولی شما که هدایت نیستید! من شما رو خوب می‎شناسم. اولاً بگید چرا دست‎هامو بستید، و بعد لطفاً دلیل ادعا کردن اینکه هدایت هستید را هم توضیح بدید؟!
در این لحظه «کوچلو» سرش را به گوش مرد نزدیک می‎کند و چیزی می‎گوید.
مرد نگاهی به پرنده می‎کند، لحظه‎ای در اندیشه فرو می‎رود و بعد می‎گوید: "لطفاً خارج از دستور حرف نزنید! آیا اعتراف می‎کنید که این پرنده بی‎گناه را به قتل رسانده‎اید یا نه؟"
لبخند رضایت‎بخشی بر چهره مضحک پرنده می‎نشیند. گیج شده بودم و نمی‎دانستم چرا باید او وکیل داشته باشد و من اینجا دست بسته و بدون وکیل از خودم در باره چیزی دفاع کنم که روحم هم از آن بی‎خبر است!
جوابی نمی‎دهم!
مرد باز سؤالش را تکرار می‎کند و من می‎گویم: "بدون وکیل نمی‎تونید از دهان من چیزی بشنوید!"
از گوشه دیگر تاریکی، درست لحظه‎ای که مرد دهان باز کرد تا چیزی بگوید، مردی با یک صندلی در دست ظاهر می‎گردد. صندلی را کنار صندلی من قرار می‎دهد و قبل از نشستن با مردی که ادعا می‎کرد هدایت است دست می‎دهد و سری هم برای پرنده تکان داده و می‎نشیند. سرش را به سمت من می‎چرخاند، از زیر عینکش چشمکی به من می‎زند و رو به مرد می‎گوید: هدایت، صادق هدایت. من وکیل ایشون هستم. طبق بند سوم از ... باید دست موکلم را باز کنید!
مرد که دیگر کاملاً شبیه کافکا شده بود به پرنده نگاه می‎کند. پرنده دوباره در گوش او چیزی می‎گوید. مرد کمی فکر می‎کند و بعد می‎گوید: از آنجائیکه موکلم تا قبل از به قتل رسیدن بدست موکل شما ار ایشان بدی زیاد ندیده بوده است، و همچنین برای احترام به خواسته شما همکار گرامی من با این کار موافقت می‎کنم و دست‎هایشان را باز می‎کنم.
هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که احساس کردم انگشت‎های دستم به حرکت افتاده‎‎اند و گرفتگی شانه‎هایم از بین رفته است. با خوشحالی با وکیلم دست می‎دهم، نیم‎خیز می‎شوم و با سر به کافکا هم ادای احترام می‎کنم و بعد نگاهم به نگاه پرنده دوخته می‎شود. ناگهان پرنده کوچک و کوچک‎تر می‎گردد و من خود را در اتاقم می‎بینم. «کوچلو» بین دو انگشت دستی که سیگار را بینشان نگاه داشته‎ام طوری دراز کشیده که انگار کنار ساحل دریا حمام آفتاب می‎گیرد و در همان حال نیز مشغول تنفس کردن دود سیگاری‎‎ست که من می‎کشم.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  |