قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   صبح فردای آن شب لنه اولین نفر بود که از خواب برخاست. بدون ایجاد هیچگونه سر و صدائی هر آنچه برای این سفر کوچک لازم بود آماده ساخت. فرزند کوچک‎تر را در کالسکه قرار داد و بعد توبیاس را از خواب بیدار کرد و لباسش را ‎پوشاند. توبیاس وقتی فهمید که به کجا می‎روند لبخندی می‎زند. تیل بعد از آنکه همه چیز آماده گشت و قهوه روی میز قرار داده شد بیدار می‎گردد. ناخشنودی اولین احساسی بود که بعد از دیدن آن تدارکات به او دست می‎دهد. او خیلی مایل بود کلمه‎ای برای مخالفت بزند، اما نمی‎دانست که با چه باید شروع کند. اما چه دلیل معتبری باید برای مخالفتش به لنه ابراز می‎کرد؟
   به تدریج چهره‎های شاد لنه و توبیاس بیشتر و بیشتر بر تیل تأثیر می‎گذارند، طوری که او در نهایت نمی‎تواند بخاطر شادی‎ای که به توبیاس بخاطر رفتن به گردش دست داده بود با آمدنشان به همراه او اعتراضی بکند. با این حال تیل هنگام گذشتن از میان جنگل اسیر اضطراب بود. او با زحمت کالسکه کوچکی را که بر رویش انواع گل‎هائی که توبیاس چیده بود قرار داشت از میان شن و ماسه به جلو هل می‎داد.
   توبیاس فوق‎العاده شوخ و سر حال بود. او با کلاه پُرز‎دارش در میان سرخس‎ها جست و خیز می‎کرد و با نوعی بی‎دست و پائی سعی می‎کرد سنجاقک‎های بال شیشه‎ای را که از روی سرخس‎ها بالا می‎رفتند شکار کند. لنه بلافاصله بعد از رسیدن به مقصد برای دیدن مزرعه می‎رود. او کیسه سیب‎زمینی‎ها را که برای کاشت با خود آورده بود بر روی اطراف چمن‎های یک درخت توس قرار می‎دهد، زانو می‎زند و شن کمی تیره‎رنگ زمین را از میان انگشتان محکمش سرازیر می‎سازد.
   تیل کنجکاوانه به او نگاه می‎کرد: "خوب، چطوره؟"
   "خیلی عالیه، درست مانند خاک گوشه رودخونه!" و با این حرف بار سنگینی از روح مرد نگهبان برداشته می‎شود. او این امید را داشت که زمین مورد علاقه زن قرار نگیرد، و با خیال راحت ریش نتراشیده‎اش را می‎خاراند.
   زن پس از خوردن با شتاب یک تکه نان، شال و کتش را در آورده و با سرعت و استقامت یک ماشین شروع به کندن زمین می‎کند. در فواصل معینی خود را راست می‎کرد و با نفس‎های عمیق هوا به ریه می‎کشید. اما این کار یک لحظه بیشتر طول نمی‎کشید، بعد باید به بچه کوچک شیر داده می‎شد، و اینکار نفس نفس زنان و با پستان‎هائی که قطرات عرق از آن می‎چکید و با عجله انجام می‎گرفت.
   مرد نگهبان پس از مدتی از سکوی راه‎آهن جلوی اتاقک فریاد می‎کشد: "من باید از ریل‎ها بازدید کنم، من توبیاس را با خودم می‎برم".
   زن با فریاد جواب می‎دهد: "چی می‎گی، حرف مفت نزن! چه کسی پس پهلوی این کوچلو می‎مونه؟" و دوباره در حالی که مرد نگهبان انگار نمی‎تواند او را بشنود و با توبیاس به راه افتاده بود بلندتر فریاد می‎کشد: "بیا اینجا ببینم!"
   زن ابتدا اندیشید که آیا باید بدنبالشان برود یا نه، بعد اما بخاطر از دست دادن زمان از این کار منصرف می‎شود. تیل با توبیاس در مسیر ریل‎ها براه می‎افتد. توبیاس خیلی هیجان‎زده بود، همه چیز برایش تازه و غریب بود. او از ریل‎های سیاه و باریکی که توسط نور خورشید گداخته بودند چیزی نمی‎دانست. مدام اقسام سؤالات عجیب و غریب می‎پرسید. بخصوص صدای سیم‎های تلگراف برایش تعجب‎انگیز بودند. تیل تمام صداهای حوزه کارش را می‎شناخت، طوریکه با چشمان بسته می‎دانست در کدام قسمت از  محل حوزه خدمتش می‎باشد.
   او اغلب با نگاه داشتن دست توبیاس در دستش می‎ایستاد تا صداهای شگفت‎انگیزی را که مانند صدای سرودهای کلیسا از چوب برمی‎خاست بشنود. چوب‎های انتهائی جنوب منطقه آکوردی زیبا و مخصوصی داشتند. ازدحامی از صداها که بی‎وقفه، یک‎نفس و هم‎زمان از درونشان برمی‏خواست. و توبیاس در اطراف چوب‎های کهنه می‎گشت تا بتواند از میان سوراخی مسبب این صداهای خوش را کشف کند. مرد نگهبان با شنیدن این صداها انگار که در کلیساست حالت موقرانه‎ای به خود می‎گرفت. بعلاوه با گذشت زمان صدائی را تشخیص می‎داد که شبیه به صدای همسر فوت شده‎اش بود. او تصور می‎کرد که این صدای آواز دسته‎جمعی ارواح آمرزیده‎ای می‎باشد که صدای همسرش نیز در آن مخلوط است، و این تصور در او یک شور و اشتیاقی تا مرز گریستن بیدار می‎ساخت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:29  توسط سعید از برلین  |