قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد



   مسیر خلوت راه‎آهن جانی تازه می‎گیرد. راننده قطار و شاگردش بر روی شن‎ها به سمت انتهای قطار می‎دوند. چهره‎های کنجکاو از پنجره‎های قطار به بیرون نگاه می‎کردند و حالا ــ جمعیت در هم می‎پیچد و به جلو می‎آید.
   تیل نفس نفس می‎زد؛ او باید خود را محکم نگاه می‎داشت تا مانند گاو نر گردن‎زده شده‎ای بر زمین نیفتد. حقیقتاً، مردم به طرف او دست تکان می‎دادند ــ "نه!"
   یک فریاد از محل تصادف هوا را می‎شکافد و یک فغان و زاری مانند آنکه از گلوی حیوانی درمی‎آید بدنبالش برمی‎خیزد. او چه کسی می‎توانست باشد؟! لنه؟! این صدای او نبود و انگار ...
   یک مرد با عجله از بلندی بالا می‎آید.
   "نگهبان!!"
"چه خبر شده؟"
"یک تصادف!" ... پیام‎آور با وحشت خود را عقب می‎کشد، زیرا که چشم‎های مرد نگهبان حالت عجیبی بخود گرفته بودند، کلاهش کج شده و موهای سرخش از زیر آن پریشان و سیخ به بیرون زده بود.
"او هنوز زنده‎ست، شاید بشه بهش کمک کرد."
   تنها پاسخ تیل صدای نفس نفس زدنش بود.
   "سریع، عجله کنید!"
   تیل با زحمت زیاد بر خود مسلط می‎شود. عضلات به خواب رفته‎اش منقبض می‎گردند؛ قامتش را راست می‎کند، چهره‎اش احمقانه و مرده بود. او به همراه مرد پیام‎آور می‎دود، او صورت رنگ‎‎پریده و وحشت‎زده مسافرین در کنار پنجره‎های قطار را نمی‎دید. یک زن جوان از پنجره نگاه می‎کرد، یک فروشنده مسافر با کلاهی بوقی شکل بر سر، یک زوج جوان که ظاهراً به ماه عسل می‎رفتند. به او چه ربطی داشت؟ او هرگز به محتوای اتاق‎های پر سر و صدای قطار اهمیتی نمی‎داد؛ ــ گوش‎هایش صدای گریه لنه را احساس می‎کنند. همه چیز در پیش چشمانش درهم شناور می‎شوند، نقطه‎های زرد شبیه کرم شب‎تاب و بی‎شمار. او متوحش می‎گردد ــ او می‎ایستد. او از میان رقص کرم‎های شب‎تاب پدیدار می‎گردد، رنگ‎پریده، شُل، خونین. یک پیشانی با جاهای قهوه‎ای و آبی در اثر ضربه، لب‎های آبی رنگ که خون سیاهی از آن می‎چکید. خودش بود.
   تیل حرف نمی‎زد. چهره‎اش رنگ‎پریدگی کثیفی به خود گرفته بود و مانند آدم غایبی لبخند می‎زد؛ عاقبت خود را خم می‎کند؛ او اندام شل و سست را در آغوشش سنگین احساس می‎کند؛ پرچم سرخ را به دور او می‎پیچد.
   او می‎رود.
   کجا؟
   صداها در هم می‎پیچیدند: "پیش پزشک راه‎آهن، پیش پزشک راه‎آهن"
   نامه رسان می‎گوید "ما فوری اونو با خودمون می‎بریم" و در کوپه مخصوص کار از لباس‎های خدمت و کتاب‎ها یک بستر آماده می‎سازد. "خوب، پس چی شد؟"
   تیل اجازه نمی‎دهد مصدوم را از او جدا سازند. مردم او را تحت فشار قرار می‎دهند. اما بی‎فایده. مرد نامه‎رسان یک برانکارد می‎آورد و به مردی می‎سپارد که به پدر کمک کند.
   زمان ارزشمند است. سوت راننده قطار به صدا می‎آید. از پنجره‎ها پول‎خرد به بیرون می‎بارد.
   لنه مانند دیوانه‎ها رفتار می‎کرد. در کوپه‎های قطار صدای "بیچاره، زن بیچاره" و "بیچاره، مادر بیچاره" پیچیده بود.
   راننده قطار یک بار دیگر در سوتش می‎دمد. لوکوموتیو بخارهای سفید و صدای فش فشی به هوا می‎فرستد و رگ‎های آهنی قطار خود را بسط می‎دهند؛ پس از چند ثانیه قطار اکسپرس با پرچمی از دود در اهتزاز و با دو برابر سرعت از میان جنگل می‎راند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:34  توسط سعید از برلین  |