قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   مرد نگهبان غرق اندوه و اندیشه پسر نیمه مرده را روی برانکارد قرار می‎دهد. حالا او آنجا در اندامی تباه گشته دراز کشیده بود، و گه‎گاهی نفسی طولانی و پر سر و صدا سینه استخوانی‎اش را که از زیر پیراهن پاره دیده می‎گشت بالا می‎آورد. دست‎ها و پاهای کوچک که بجز از قسمت مفصل‎ها از جاهای دیگر نیز شکسته بودند شکل وحشتناکی داشتند. پاشنه پاهای کوچکش به جلو چرخیده و بازوها در اطراف برانکارد در نوسان بودند.
   لنه مدام می‎نالید وشکایت می‎کرد؛ همه اثرات سرکشی سابق از وجودش شسته شده بود. او بی‎وقفه داستانی را تعریف می‎کرد که باید وی را از هرگونه قصوری مبرا می‎ساخت.
بنظر می‎آمد که تیل توجه‎ای به او نمی‎کند؛ چشمان مضطربش با حالت مخوفی به کودک خیره شده بودند.
   بر آن اطراف سکوت حاکم شده بود، سکوتی مرگ‎بار؛ ریل‎ها، سیاه و داغ بر روی سنگ‎ریزه‎های درخشان در حال استراحت بودند. نیمروز باد را خفه ساخته بود و جنگل مانند سنگ بی‎حرکت ایستاده بود.
   مردها آرام با هم مشورت می‎کردند. سریع‎ترین راه برای رسیدن به فریدریشس‎هاگن Friedrichshagen رفتن به ایستگاهی‎ست که در مسیر برسلاو قرار دارد، چون قطار بعدی که یک قطار سریع‎اسیر است در ایستگاه‎های نزدیک به فریدریشس‎هاگن توقف ندارد.
   بنظر می‎آمد که تیل در حال فکردن است که با آنها برود یا نه. در حال حاضر کسی آنجا نبود که بتوانند کار او را انجام دهد. خاموش و با حرکت دست به زنش اشاره می‎کند که برانکارد را از روی زمین بلند کند؛ زن گرچه بخاطر تنها گذاشتن نوزادش نگران بود، اما جسارت مخالفت نکرد. او و مرد غریبه برانکارد را حمل می‎کنند. تیل قطار را تا مرز محل نگهبانی‎اش همراهی می‎کند، بعد می‎ایستد و دور شدن قطار را مدت درازی نگاه می‎کند. ناگهان با کف دست چنان محکم به پیشانی‎اش می‎زند که پژواک آن تا فاصله دوری می‎رود.
   او تصور می‎کرد با این کار می‎تواند خود را از خواب بیدار سازد و به خود بگوید: "این شاید یک خواب بوده، درست مثل خواب دیروز" ــ اما فایده‎ای نکرد ــ و او بجای رفتن بیشتر تلو تلو خوران خود را به اتاق کوچکش رساند. درون اتاق با صورت به زمین سقوط می‎کند. کلاه خدمت‎اش به گوشه‎ای می‎غلتد، ساعت جیبی‎ای که او به شکل اغراق‎آمیزی همیشه تمیز نگاه می‎داشت از جیبش به بیرون پرت می‎گردد، درش از جا کنده شده و شیشه‎اش می‎شکند. انگار یک مشت آهنین گردنش را گرفته، چنان محکم که نمی‎توانست خود را حرکت دهد، هرچند او با آه و ناله بلند سعی در رها کردن خود می‎کرد. پیشانی‎اش سرد شده بود، چشمانش خشک و گلویش می‎سوخت.
   آژیر خطر او را از خواب بیدار ساخت. حمله رو آورده به او در اثر آژیر که هر بار با سه بار پشت سر هم زنگ زدن اعلام خطر می‎کرد کاهش یافت. تیل توانست از جا برخیزد و مأموریتش را انجام دهد. گرچه پاهایش مانند سرب سنگین بودند، گرچه مسیر ریل‎ها مانند پره‎های چرخ غول‎آسائی که محورش سر خود او بود بدورش می‎چرخیدند؛ اما او با مقدار کمی نیرو که بدست آورده بود توانست مدت کوتاهی خود را روی پاهایش نگاه دارد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط سعید از برلین  |