قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

خوانندگان هشیار داستان‎های من مطمئناً متوجه گشته‎اند که من هرگز کلمه بدی در باره جنس مؤنث به کار نبرده‎ام. تقریباً نیمی از بشر را خانم‎ها تشکیل می‎دهند، و اگر روزی چنین رخ دهد که آنها نیز مانند جمهوری خلق چین متکی بر خویش یک صنایع سنگین بر پا سازند، دیر یا زود بر جهان مسلط خواهند گشت. بنابراین غریزه بی غش بقای نفس موجب می‎گردد که من دوستانه به استقبال‎شان بروم
 
اما این را هم باید بگویم که خانم‎ها با بعضی از خصوصیات‎شان اعصابم را خرد می‎کنند. به خصوص با کنجکاوی بیمارگونه‎شان. 
برای مثال من برای عده‎ای که با وجد به گوش کردن داستان‎خوانی من مشغولند در حال گزارشی از یک آتش‎سوزی بزرگ در کلکته هستم، و در واقع بعنوان شخصی که خود تقریباً در این آتش‎سوزی حضور داشته است. من در رنگ‎های زنده توصیف می‎کنم که چگونه یک آسمان‎خراش مانند خانه از ورق ساخته شده‎ای در هم فرو می‎ریزد، مأموران شجاع آتش‎نشانی در شعله‎های آتش می‎میرند، و چگونه تقریباً با چشم‎های خود دیدم که پدر ناامیدی به دنبال فرزندانش می‎گشت و اینکه چگونه زن جوان خیلی زیبائی خود را از پنجره به بیرون پرتاب کرد ــ
در این لحظه یکی از حضار مؤنث ناگزیر از پرسش زیر می‎گردد: 
"آن خانم چه کسی بود؟"
برایم کاملاً مبهم است که چرا یک نفر به اطلاعات شخصی زنی در کلکته که در حال سوختن است علاقه نشان می‎دهد. و از آنجائیکه می‎خواهم به تعریف کردن ادامه دهم می‎گویم: 
"نمی‎دانم. فقط می‎دانم که یک زن بود. یک زن هندی."
"آیا آنجا زندگی می‎کرد؟" 
"احتمالاً."
خانم مشتاق دانش می‎پرسد: "آیا تنها بود؟" 
خیلی چیزهای دیگر هم می‎پرسد و با سؤال‎هایش مرا از خواندن داستان بازمی‎دارد، هیجانش را می‎دزدد، و آن را ضایع می‎سازد.
و من خیلی دلم می‎خواست از آتش‎سوزی در کلکته که به علت تکرار کاملاً از حفظ شده‎ام شرح بدهم، با تمام صحنه‎های دراماتیکی که به یک آتش‎سوزی بزرگ تعلق دارند. اما هرگز مؤفق نمی‎گشتم به آن قسمتی برسم که فیل‎های فراری در جهنمی از شعله‎های آتش گرفتار می‎شوند. داستان در قسمتی که زن جوان و زیبا خود را از پنجره به بیرون پرتاب می‎کند بطرز ناامیدانه‎ای متوقف می‎گردید. من حتی سعی کردم با حذف کلمه «زیبا» کارم را راحت سازم، اما این هم هیچ تأثیری نداشت. 
تا اینکه یک روز، کاملاً ناگهانی، یک ایده درخشان به ذهنم خطور کرد. هنگامی که دوباره یکی از شنوندگان مؤنث تشنه جزئیات می‎خواست بداند که این زیباروی خیره‎کننده هندی چه کسی بوده است، بدون تأمل و سریع جواب دادم:
"ریفکا واین‎رب Rivka Weinreb" 
و برای اولین بار بعد از دو هزار سال مؤفق گشتم داستانم را تا آخر تعریف کنم.
در آن زمان توانستم قاعده کلی برای یک زندگی شاد و طولانی را کشف کنم: خانم‎ها خواهان شنیدن «اسم»اند. 
از آن به بعد هر گاه در اوج خواندن داستان با صدای سؤال کننده مؤنثی «او چه کسی بود» متوقف می‎گردم، با دادن اطلاع سریع «زارا پیکلر Sarah Pickler» یا «یوئل کامینسکی Joel Kaminski» عکس‎العمل نشان داده و بعد به خواندن ادامه می‎دهم.
من به تمام همجنسانم که از کنجکاوی شنوندگان مؤنث خود در رنجند، توصیه می‎کنم همیشه چند نام بعنوان ذخیره به همراه داشته باشند. با این نام‎ها می‎توانند بدون مزاحمت جریان روان روایت و آرامش درونشان را تضمین کنند. نام میریام بلومن‎تال Miriam Blumenthal به ویژه بسیار اثر بخش است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط سعید از برلین  |