قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   قطار مسافربری نزدیک می‎گردد. توبیاس باید در این قطار باشد. هرچه قطار نزدیک‎تر می‎شد، تصاویر نیز پیش چشمان تیل مبهم‎تر می‎گشتند. در پایان او فقط پسر از پا افتاده‎اش را با دهانی خونین می‎دید. بعد همه جا تاریک می‎شود. 
پس از مدت کوتاهی به هوش می‎آید. او خود را نزدیک محل خدمتش بر روی شن‎های داغ افتاده می‎یابد. بلند می‎شود، شن و ماسه را از لباسش پاک و از دهانش به بیرون استفراغ می‎کند. بعد کمی به خودش می‎آید و قادر می‎شود آرام‎تر فکر کند. 
در اتاقک محل کارش ساعت را از زمین برمی‎دارد و روی میز قرار می‎دهد. ساعت با وجود افتادن و ضربه خوردن از کار نیفتاده بود و عقربه بزرگ بر عدد دو نشسته بود و او لحظات گذشته را در حال مجسم کردن اینکه در این بین چه اتفاقی می‎تواند برای توبیاس افتاده باشد از روی صفحه ساعت جیبی‎اش می‎خواند: حالا لنه با توبیاس آنجا رسیده است؛ حالا لنه جلوی دکتر ایستاده است. دکتر پسر را تماشا و معاینه می‎کند و سرش را تکان می‎دهد. 
"بد، خیلی بد ــ اما شاید ... کسی چه می‎داند؟" او دقیق‎تر معاینه می‎کند و بعد می‎گوید "نه، نه، تموم کرد." 
مرد نگهبان با ناله می‎گوید: "تموم کرد، تموم کرد". بعد اما بلند می‎شود، قامتش را راست می‎کند و با چشمانی که در حدقه می‎چرخیدند و به سمت سقف نگاه می‎کردند و با دست‎های به بالا گرفته شده‎ که ناآگاهانه به مشتی گره خورده تبدیل شده و به تکان افتاده‎ بودند، طوریکه انگار آن فضای تنگ باید توسط مشتش پاره شود فریاد می‎کشد: "او باید، باید زنده بماند، من به تو می‎گم، او باید، باید زنده بماند." و در اتاقک را از نو با فشار باز می‎کند، آتش سرخ شبانگاهی به درون می‎آید و او خارج شده و دوباره به سوی محل تقاطع ریل‎ها بازمی‎گردد. او آنجا مدتی مانند آدم شوک‎زده‎‎ای بی‎حرکت باقی می‎ماند و بعد ناگهان با دستانی رو به جلو به حرکت می‎افتد و تا وسط خاکریز می‎رود، انگار که می‎خواست چیزی را متوقف سازد، چیزی را که از مسیر قطار مسافربری می‎آمد. در این وضع چشمان کاملا گشاد شده‎اش حالتی مانند چشمان نابینایان به خود گرفته بودند. 
   در حالیکه به طرف عقب گام برمی‎داشت، به نرمی از میان دندان‎ها کلمان نیمه مفهومی را خارج می‎ساخت: "تو ــ می‎شنوی ــ صبر کن ــ تو ــ گوش کن ــ صبر کن ــ اونو دوباره بده ــ او پوستش قهوه‎ای و آبی شده ــ آره آره ــ خوب ــ من می‎خوام پوست زنو دوباره قهوه‎ای و آبی کنم ــ می‎شنوی؟ صبر کن ــ اونو دوباره به من برگردون." 
   چنین بنظر می‎رسید که انگار کسی از کنارش گذشت، زیرا او چرخید و خود را طوری حرکت داد که انگار به دنبال کسی به سمت دیگر می‎رود. 
   "تو، مینا" صدایش مانند بچه کوچکی گریان می‎گردد. "تو، مینا، می‎شنوی؟ ــ اونو دوباره پس بده ــ من می‎خوام …" او انگار که می‎خواهد کسی را بگیرد رو به هوا چنگ می‎انداخت. "زن ــ آره ــ و بعد می‎خوام زن رو … و بعد می‎خوام زن رو هم بزنم ــ قهوه‎ای و آبی ــ آره بزنم ــ و می‎خوام با ساطور ــ می‎بینی؟ ــ ساطور آشپزخونه ــ با ساطور آشپزخونه می‎خوام زن رو بزنم، و بعد به درک واصل می‎شه." 
   "و بعد … آره با ساطور ــ آره ساطور آشپزخونه ــ خون سیاه!". کف بر دهان تیل نشسته بود و مردمک چشمان شیشه‎ایش مدام در حرکت بودند. 
   یک نسیم ملایم شبانگاهی آرام و استوار بر بالای جنگل می‎وزید، و در سمت غرب آسمان زنگوله‎های ابری صورتی رنگ آویزان بودند. 
   بدین ترتیب او تقریباً صد قدم به دنبال شخص نامرئی می‎رود، تا اینکه ظاهراً دل‎سرد شده و از رفتن بازمی‎ایستد و با ترسی وحشتناک در چهره‎ دست‎هایش را دراز می‎کند، ملتمسانه و قسم دهنده. او چشمانش را ریز می‎کند و دستش را سایه‎بان آنها قرار می‎دهد، تا یک بار دیگر در فاصله دور شخص خیالی را کشف کند. عاقبت دستش خم می‎گردد، حالت چهره متشنجش بی‎روحی کُندی به خود می‎گیرد؛ می‎چرخد و با زحمت زیاد راهی را که آمده بود بازمی‎گردد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:51  توسط سعید از برلین  |