قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(12)
 
 
هفده
 
تو، ای چاره‏ناپذیر
که تعداد کمی تو را می‏بینند، آنها را ترک نکن!
از سهم غذای خود سؤال نکن
از محبوبیت خود نپرس
حق
به کوچکترین اشاره انگشت هنوز محتاج است!
از جانشین اسم نبر
وقتی لازمت می‏دارند!
 
چرا تو از محبت
آنچه میل‏ت است برداشت می‏کنی
در حالی که می‏دانی، آرزویت غیر عقلانی‏ست؟
 
به این چند زخم‏ت
همیشه تماشا نکن!
فراموش نکن: ضرباتی که تو تقسیم کردی
بی‏ شِکوه پذیرا گشتند.
خلق و خوی‏ت را تحمل کردند
برایت حرمت قائل گشتند.
و از اینکه وقتی آنچه آرزو می‏کردی و به دست نمی‏آوردی
از ضروریات خودداری می‏ورزیدی
شکایتی نکردند.
 
رویت بار نهاده‏اند، بارهائی که
فقط بر مطمئن‏ترین شانه‏ها می‏نهند.
آشکارا ندیده‏ات انگاشتند.
از تو انتظار بینش خاصی داشتند.
بعد از همه غذا می‏خورند، آنانی که کار را اول آغاز می‏کنند:
آشپزها.
 
با تو همیشه همانطور رفتار گردید،
که با محترمین رفتار می‏گردید.
 
بنابراین نامت را
در لیستی که پاره نمی‏گردد
در لیست شهدا
قرار نده.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=egJR3K6UIJY

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:11  توسط سعید از برلین  |