قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
عصاها
 
هفت سال قادر به برداشتن یک قدم هم نبودم.
وقتی نزد دکتر بزرگی رفتم
او پرسید: عصاها برای چیه؟
و من گفتم: من فلجم.
 
او گفت: تعجبی نداره.
لطفاً بفرما، امتحان کن!
چیزی که فلج‏ات ساخته، این آشغال است.
راه برو، بیفت، چهاردست و پا برو!
 
لبخند زنان مانند یک هیولا
عصاهای زیبایم را گرفت
آنها را بر پشتم زد و شکست
و لبخند زنان در آتش انداخت.
 
حالا، من درمان شده‏ام: من راه می‏روم.
یک خنده مرا درمان کرد.
فقط گاهی، وقتی چوب‏ها را می‏بینم
ساعت‏ها کمی بدتر راه می‏روم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:39  توسط سعید از برلین  |