قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(5)
 
شش
 
او به پائین خیابان می‏رود، با کلاهی پشت گردن انداخته شده!
او به چشمان همه نگاه می‏کند و سر تکان می‏دهد
او در مقابل هر ویترین مغازه‏ای می‏ایستد
(و همه می‏دانند که او بازنده است!).
 
آنها باید می‏شنیدند که چگونه او گفت،
می‏خواهد با دشمنش یک کلمه جدی صحبت کند
صدای صاحب‏خانه وقت گفتن: خیابان بد جارو شده است
مورد پسندش نیست
(دوستانش از او قطع امید کرده‏اند!).
 
البته او هنوز می‏خواهد یک خانه بسازد
البته او می‏خواهد هنوز در باره همه چیز فکر کند
البته او نمی‏خواهد سریع قضاوت کند
(آخ، او بازنده است، دیگر پشتش کسی نایستاده!).
 
(این را از مردم شنیدم.)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:18  توسط سعید از برلین  |