قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

آن زمان هنوز نمی‎دانستم به چه خاطر مرد غریبه در شهر ما اقامت گزیده است، اما چند روز پس از آمدن او وقتی یک اتفاق باعث گشت که من به تعقیب مرد غریبه بپردازم و او را زیر نظر داشته باشم آن را کشف کردم. بدین ترتیب من به آن نقطه از تعریفم می‎رسم که تصمیم به ادامه را برایم دشوار می‎سازد. به نظرم می‎رسد آنچه را که حالا من قصد در میان گذاردنش را دارم، و نه خود آنچه که انجام گرفته و من به خاطر انجامش محکوم گشته‎ام، پستی‎ای که در روحم بود را آشکار سازد. اما من نمی‎توانم یک کلمه از حقیقت کم و زیاد کنم و آن را طور دیگری گزارش دهم، گرچه قلبم به این خاطر از شرم بزرگی پر می‎شود.
من از همان دوران جوانی، بخصوص اما پس از بازگشتم از مدرسه نظام به خانه، از شکنجه کردن حیوانات احساس لذت می‎کردم. معمولاً قربانی‎هایم گربه‎ها بودند و به ندرت سگ‎ها را می‎کشتم، اما فقط سگ‎های کاملاً جوان و بدون دندان را. من از سگ‎هائی که پارس می‎کردند می‎ترسیدم، وگرنه برایم بی تفاوت بودند. اما سگ‎های کوچک و هنوز نرم و بی دندان که مانند موش کور کوچکی گرد و چاق‎اند و بخصوص آنهائی که هنوز کورند را تقریباً مانند گربه‎ها ترجیح می‎دادم.
برای گربه‎ها هیچ استثنائی قائل نمی‎گشتم.
من فکر می‎کنم در سال‎های اخیر در شهر ما گربه‎های کمتری در اثر مرگ طبیعی جان خود را از دست داده باشند. اکثر آنها حتماً در اثر شکنجه‎های من مردند. من روش‎های مختلفی داشتم. ساده‎ترین آنها خفه کردن در آب بود. من برای این کار محل مخصوص خود را در کنار یک آبگیر در نزدیکی شهر داشتم. روش کارم اینطور بود: من یک تخته را که گربه کشته شده، پوسیده گشته و به آن بسته شده قبلی را از برکه خارج می‎ساختم و بر روی این گربه مرده گربه هنوز زنده را می‎بستم. بعد تخته را در آب فرو می‎کردم و در واقع طوریکه گربه ابتدا از قسمت دم وارد آب می‎گشت. و می‎گذاشتم کاملاً آهسته ــ گاهی یک ساعت یا بیشتر طول می‎کشید تا گربه خفه گردد ــ گربه در آب خفه شود. روش دیگر اینطور بود که من دم دو گربه زنده را روی هم قرار می‎دادم و به تخته‎ای میخ می‎کردم و بعد بالای دیوار طوری قرار می‎دادم که آن دو گربه از سر آویزان بمانند. و چون آنها چیزی نداشتند که بتوانند خود را به آن آویزان کنند بنابراین همدیگر را می‎گرفتند، سپس آنها به نوسان می‎افتادند و مدام محکم‎تر به همدیگر چنگ می‎انداختند و عاقبت همدیگر را تکه پاره می‎کردند. در روش سوم اینطور عمل می‎کردم که من قربانی را میان گیرهائی که خودم ساخته بودم قرار می‎دادم و گیره را آنقدر به هم نزدیک می‎ساختم که گربه در اثر فشار با زجر کشیدن می‎مرد.
من می‎توانم صفحات زیادی را از چنین توصیف‎هائی پر سازم، اما فکر می‎کنم که کافی باشد. من دعا می‎کنم از این تعریف این تشخیص را ندهید که قلبم پر از ظلم و ستم بوده است، بلکه چه زیاد من ناراضی و تنها بوده‎ام. قلب ناراضی و تنهایم ابتدا در اینجا، در زندان به سمت آسایش، ملایمت و آشتی راه پیدا کرد؛ اما در آن زمان، وقتی قلبم در زیر ضربات تجربه‎های سخت چنین تلخکام سرگردان بود رسیدن به این راه بسیار طولانی به نظر می‎آمد.
این رفتارم نسبت به حیوانات منجر به ملاقات من با مرد غریبه گشت، ملاقاتی که باید بعداً این همه از آن صحبت می‎گشت. اتفاق این چنین روی داد:
من عادت داشتم قبل از به دام انداختن گربه‎ها ابتدا آنها را برای مدتی طولانی مانند یک شکارچی تعقیب کنم و شکارم را زیر نظر بگیرم. در این زمان من گربه‎ای را تعقیب می‎کردم، یک حیوان چاق و سیاه با لکه‎های قهوه‎ای، که حالت چهره‎اش را بخاطر اتفاقی که او باعث بوجود آمدنش گشته بود و همچنین چون او آخرین قربانی‎ام بود کاملاً شفاف در یاد دارم. صورت گربه‎ها همان اندازه کم شبیه به هم هستند که صورت انسان‎ها به هم شبیه‎اند. صورت این گربه حالا تأثیر خوبی بر جای می‎گذاشت، تأثیری که گاهی صورت آدم‎های چاق بر جای می‎گذارند. شما نباید از اینکه من از حیوانات طوری صحبت می‎کنم که انگار آنها آدم هستند بخندید. زیرا از صورت آنها هم می‎شود مانند صورت انسان‎ها درد، شادی و ترس را دید، فقط انسان‎های کمی قادرند از صورت حیوانات بخوانند. من در صورت قربانی خود نفرت، تسلیم شدن به سرنوشت و گاهی جرقه‎ای از امید در چشم‎هایشان را می‎دیدم. حالا در صورت این گربه زمانیکه با بدنی زخمی در برابرم افتاده بود فقط خوبی دیده می‎گشت، خشم و نفرت در نگاهش نبود، بلکه مانند گریه‎ای درد آلود شبیه گشته بود.
من متوجه گشتم که این گربه هر شب از روی پشت بام خانه‎ای رد می‎شود که به مهمانخانه چسبیده بود. من دقیقاً مسیر عبورش از روی پشت بام که در وسط دارای یک پنجره بود را می‎شناختم و می‎دانستم که تقریباً از فاصله یک متری پنجره رد می‎شود. من از پنجره بیرون می‎خزیدم و طنابی را در مسیر گربه قرار می‎دادم و یک سر آن را در آنجا به سنگی می‎بستم و سر دیگر را به خیابان آویزان می‎ساختم. بعد خانه را ترک می‎کردم و در خیابان سر طناب را در دست می‎گرفتم و انتظار می‎کشیدم. چند روز بیهوده انتظار کشیدم. همیشه صدای قدم‎های گربه بر روی بام را می‎شنیدم، فقط او هنوز در دام گرفتار نشده بود. عاقبت در چهارمین روز یک حرکت آهسته در طناب احساس کردم. من طناب را کشیدم و با یک حرکت تند بر مقاومت گربه غلبه کرده و در لحظه بعد جسم سیاهی از پشت بام بر روی سنگفرش میدان سقوط می‎کند. من سریع به طرفش می‎روم. گربه آهسته ناله می‎کرد. از شانه‎ها در طناب گرفتار آمده بود. من در حالیکه خودم را به روی او خم کرده بودم لحظه‎ای به قربانی‎ام نگاه کردم. بعد طناب را بلند کردم، آن را همراه با گربه در هوا چرخاندم و با رها کردن طناب دوباه او را به زمین پرتاب کردم. من نمی‎دانستم که کسی مرا تحت نظر دارد. هنگامیکه پایم را بر روی دم قربانی‎ام گذاشتم و همزمان طناب را می‎کشیدم تا گره طناب را محکم‎تر سازم مرد غریبه به سمتم آمد.
مرد غریبه برای یک لحظه مرا محکم نگاه کرد. شاید او انتظار می‎کشید، حالا که غافلگیر شده‎ام بلافاصله آن کار را متوقف سازم و یا از آنجا بگریزم. من اما نه از دست نگاهش فرار کردم و نه به هیچ وجه از کاری که قصد انجامش را داشتم دست کشیدم. در این هنگام مرد غریبه دستش را بلند کرد و دو سیلی به صورتم زد. سپس رویش را برگرداند و ساکت همانطور که آمده بود رفت. همزمان از پشت سرم صدای بلند خنده‎ای را می‎شنوم. من مرد قوزدار را می‎بینم که در حال رفتن به مهمانخانه شاهد این صحنه شده بود.
من کار دیگری بجز له کردن سر گربه با پاشنه چکمه‎ام کار دیگری نمی‎توانستم انجام دهم.
از همان ابتدا نسبت به مرد غریبه، این انسان لاغر، خوش اندام، شیک پوش و دارای اعتماد به نفس احساس انزجار می‎کردم. این حادثه شاید فقط تنفرم به او را بیشتر ساخته بود اما این احساس را به هیچ وجه تبدیل به خشم نساخت، انگار من این را حق طبیعی انسانی مانند مرد غریبه می‎دانستم که آدمی مانند مرا مجازات کند. اما حالا من چند روز بعد از آن با دقت مرد غریبه را زیر نظر گرفتم و از هر ساعت فراغتم برای تعقیب بی سر و صدای او استفاده کردم. شاید فقط می‎خواستم چیز بیشتری در باره او بدست آورم تا با آن کنجکاویم را خاموش سازم، شاید امیدوار بودم که به این وسیله اسلحه‎ای بر ضد او بدست آورم، شاید هم میلم مرا به این کار وامی‎داشت تا در مجاورت افراد قوی‎تر باشم، با نفرت و عشق گام‎هایش را تعقیب کنم و خود را در خطر روبرو شدن با او قرار دهم.
من بزودی دلیل اقامت مرد غریبه در شهر را کشف کردم. من او را هنگام پیاده‎روی‎هایش در جنگل تعقیب می‎کردم و شاهد ملاقات او با زنی که می‎شناختمش گشتم. من می‎دیدم که این زن گاهی در شب از کوچه باریک و خلوت پشت مهمامانخانه پیش او می‎رفت. اگر من نام این زن را می‎بردم باید حتماً در برابر دادگاه شهادت می‎داد که در روز واقعه من با قصد قبلی ارتکاب قتل پیش مرد غریبه نرفته بودم، و شهادت می‎داد پدرم آنطور که مرد قوزدار شهادت داده بود بعد از من به آنجا نیامده بود، بلکه من بعد از پدرم به آنجا آمده بودم. زیرا هنگامیکه ما، پدرم و من، در پیش مرد غریبه بودیم این زن هم آنجا بود. این را فقط من می‎دانستم. اما من نام زن را فاش نساختم.
من نمی‎دانم آیا مرد غریبه متوجه گشته بود که من او را تعقیب می‎کنم و نگران بود که شاید بخواهم او را لو دهم، یا اینکه آیا واقعاً بخاطر رفتارش نسبت به من پشیمان گشته و همدردی با من او را واداشته برایم نامه‎ای را بنویسد که سبب گشت تعقیب کردن او را متوقف کنم و بیزاری از او را به اطاعتی خجولانه تبدیل سازم. این نامه همینطور باعث گشت که من دیگر هرگز نسبت به حیوانات بی حرمتی نکنم.
این نامه تنها نامه‎ای بود که من در طول تمام زندگی‎ام دریافت کردم. نامه رسان آن را تقریباً یک هفته بعد از دیدار من و مرد غریبه در یک صبح زود قبل از آنکه هنوز مرد قوزدار داخل مغازه گردد آورده بود. هنگامیکه آرایشگر بعداً از آن آگاه گشت می‎خواست نامه را ببیند. میلادای آبستن و او به من فشار می‎آوردند که به آنها بگویم چه کسی برایم نامه را نوشته است و نامه را نشان دهم. اما من از این کار امتناع کردم. در این وقت آنها مرا کتک زدند، مرا بر روی زمین انداختند و جیب‎هایم را گشتند. اما من نامه را در شکافی در کف زمین مخفی ساخته بودم.
نامه خطاب به سرباز کوچک در آرایشگاه هاشک نوشته شده بود:
    
سرباز کوچک عزیز!
به نظر می‎رسد که تو را در اینجا فقط به این نام می‎شناسند. به دل نگیر اگر این نام باعث آزردگی‎ات می‎شود، زیرا من آن را با بهترین نیت می‎نویسم، زیرا که من نام اصلی تو را هنوز نمی‎دانم و نمی‎خواهم بیشتر از این هم به دنبال پیدا کردنش باشم.
از اینکه برایت نامه می‎نویسم تعجب نکن. من می‎توانستم بجای نوشتن نامه با تو صحبت کنم، زیرا من تو را در آرایشگاهی که هر روز در آن هستی می‎بینم. فقط، از طرفی نوشتن آنچه می‎خواهم به تو بگویم برایم آسان‎تر است و از طرف دیگر مایل هم نیستم استادت که به نظر می‎رسد نه به تو و نه به من علاقه‎ای داشته باشد از آنچه میان من و تو می‎گذرد چیزی با خبر شود. این نامه را حتی اگر آرایشگر کتکت هم زد به او نشان نده! سرباز کوچک، شاید فکر می‎کنی که من چون تو را زده‎ام آدم خوشبختی باشم. زیرا من همینطور بدون آنکه تو را بشناسم، بدون آنکه چیزی از تو بدانم راحت آمده‎ام و تو را کتک زده‎ام. تو فکر می‎کنی حتماً فقط انسان‎های خوشبخت می‎توانند دیگران را اینطور بی نگرانی کتک بزنند. اما، سرباز کوچک، من هم انسان خوشبختی نیستم، همانطور  که یقیناً ــ به نظرم می‎رسد که انگار این را می‎دانم ــ تو هم خوشبخت نیستی. مرا بخاطر اینکه بجای صحبت کردن تو را زدم ببخش. من نمی‎دانم کدام اندوه، کدام درد، کدام تنهائی، کدام خود را ترک گشته احساس کردنی در توست که می‎روی و حیوانات بی گناه را شکنجه می‎دهی. من دیروز در اتاقم از درد و اندوه کتاب‎ها و لباس‎ها را پاره می‎کردم. در آن وقت یک باره به نظرم آمد که می‎توانم تو را درک کنم و تصمیم گرفتم برایت بنویسم که مرا ببخشی.
من وقتی تو را با گربه بیچاره دیدم به وحشت افتادم. من نمی‎خواهم سؤال کنم که دیرتر چه به سر گربه آمده است. اما من فکر نمی‎کنم که تو یک قاتل باشی، بلکه یک کودک بی پناه و فقیر و ناراضی هستی. شاید هرگز مادر نداشته‎ای. من می‎خواهم برای تو دعا کنم و از خدا خواهش کنم که به تو بیاموزد تا بتوانی نارضائیت و خودت را ببخشی.
من شنیدم که تو می‎خواستی سرباز شوی و هنوز هم این فکر را رها نکرده‎ای. سرباز کوچک، من امیدوارم که آرزوهایت برآورده گردند. (در اینجا چیزی خط خورده بود. من نمی‎توانستم آن را بخوانم) اما در جائی که مؤفقیت به تو رو نمی‎آورد، سعی کن درک کنی که زمان امید داشتن ارزشمندتر از زمان برآورده گشتن آن امید می‎باشد.
تو درک نخواهی کرد به چه دلیل من برایت نامه را می‎نویسم، به ویژه شاید بعضی از چیزهائی را که نوشته‎ام مبهم و غیر قابل درک باشد. اما من هم که در اتاقم نشسته‎ام و به تو می‎اندیشم و تو را با خودم مقایسه می‎کنم نمی‎توانم همه چیز را توضیح دهم، ممکن است به نظرت آید که در من همه چیز شفاف و مطمئن می‎باشد، اما اینطور نیست.
خداحافظ، سرباز کوچک.
دیگر حیوانت را شکنجه نکن!

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 0:11  توسط سعید از برلین  |