قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

با رفتن فرانس یک جوان مو بور به اتاق نقل مکان کرده بود که من در روزهای بعد در کمال تعجب او را شب به شب در کنار خود می‎یافتم. به همدیگر نزدیک شدن ما دو نفر بعنوان تنها ساکنین ثابت این اتاق که مهمان‎های شبانه آن دائماً تغییر می‎کردند جای تعجب نداشت. من مطلع می‎گردم که همسایه من کالتنر Kaltner نامیده می‎گردد، که او چند سالی در آمریکا زندگی کرده و در آنجا مقداری پول پس‎انداز کرده است. که او به اینجا آمده ـ متأسفانه ـ تا در اینجا پول بدست آورد، اما متوجه شده است که اینجا جای پول درآوردن نیست، و حالا می‎خواهد یکی دو روز دیگر به آمریکا بازگردد. بلیط کشتی را هم در جیب خود داشت.
کالتنر برایم از آمریکا تعریف می‎کرد. از اینکه در آنجا بخت با کسی‎ست که بخواهد کار کند، و اینکه به کسانیکه از او از آمریکا می‎پرسند، می‎تواند فقط توصیه کند که به آنجا بروند.
امکاناتی که بنا به تعریف کالتنر می‎توانستند در آمریکا خود را به من ارائه کنند مرا فریفتند. من اجازه دادم که کالتنر مرا در یک کافه به ملاقات مردی با ریش پر پشت ببرد که به من از میان عینک قاب طلائی که در جلوی بینی چاقش محکم نشانده بود بررسی کنان نگاه می‎کرد.
او پس از آنکه مدتی به این نحو مرا نگاه می‎کند بدون مقدمه می‎پرسد "آیا صد و بیست کرون پول دارید؟" و بعد از جواب مثبت من فوری می‎نشیند و چیزی بر روی یک کاغذ قهوه‎ای رنگ می‎نویسد و می‎گوید "بفرمائید". من صد و بیست کرون روی میز می‎گذارم  و او ورقه را به من می‎دهد.
تمام اینها بدون آنکه اصلاً از خواسته من سؤال شود به سرعت انجام گشتند. من اما نه جرئت مخالفت  کردن داشتم و نه قصد آن را.
روز بعد من خود را در سفر به هامبورگ می‎یابم و یک روز بعد از آن سوار بر کشتی کثیفی به نام نپتون Neptun به سفرم به سمت آمریکا ادامه می‎دهم.
من بجز سه قطعه نان و بیست مارک چیز دیگری نداشتم.
اولین سفرم بر اقیانوس نیز مانند اولین سفرم با قطار هیچ تأثیری بر من نگذاشته بود. من احتمالاً برای زیبائی‎های طبیعت حساس نبودم، اما این موضوع کسی را که می‎داند من در شفاخانه بزرگ شده‎ام و بنا به تعاریفم چه نوع دوران کودکی‎ای داشته‎ام شگفتزده نمی‎سازد. گذشته از این من اصلاً فرصتی برای مشاهده بیهوده طبیعت نداشتم، زیرا من در کشتی گرسنگی می‎کشیدم و فقط خود را از این طریق زنده نگاه داشتم که برای مسافران فقیر عرصه کشتی آّب می‎بردم، در شستن لباس کودکان کمک می‎کردم و خیلی دیگر از این قبیل کارها که من بخاطر انجامشان یک تکه کالباس بد بو اینجا و یک قطعه نان آنجا یا یک جرعه مشروب بدست می‎آوردم.
آدم می‎توانست فکر کند که زندگی مشترک با مهاجرین، با این انسان‎های کثیف و نیمه گرسنه مرا برای فقر انسانی نرم ساخته باشد.
فقر همسفرانم اما نفرت و تحقیر را در من بیدار می‎ساخت. من به قدرتمند بودن، قدرتمند بودن! و طلا، طلای فراوان در جیب داشتن فکر می‎کردم. و بعد در جلوی اشتازینکا، خدمتکار شفاخانه ایستادن.
این تنها رویای جوانی من بود.
در کشتی مطلع می‎گردم که در نیویورک محله‎هائی وجود دارند که در آنها آلمانی‎ها و یهودی‎ها زندگی می‎کنند، جائیکه آدم می‎تواند زندگی‎اش را بدون انگیسی صبحت کردن بگذراند. ما در یک صبح به مقصد می‎رسیم و من می‎گذارم همسفری که همسرش را از اروپا آورده بود مرا به این محل هدایت کند. در آنجا بلافاصله به جستجوی کار می‎گردم.
شانس بامن بود. زیرا بعد از ظهر همان روز در یک میخانه کوچک بعنوان خدمتکار موقتی استخدام شدم.
پس از مدت کوتاهی از کار در آنجا بی علاقه شدم. من خیلی باید کار می‎کردم، کارهائی ناخوشایند، و به زحمت حقوقم برای خوردن غذائی کامل کفایت می‎کرد. هر روز آنجا نزاع درمی‎گرفت که من با چشمک زدن رئیسم باید برای حل و فصل مداخله می‎کردم، و من مشتری‎ها را بیرون می‎انداختم. من بزودی این مغازه را ترک کردم و بعد از مدتی کاری در یک سالن می نوشی و رقص پیدا کردم که در آن من روز به روز موقعیت دیگری داشتم و چندین ماه آنجا ماندم. نسبتاً جای خوبی بود. یکی از بانوان ما، یک دختر لاغر و بلند قد تقریباً سی ساله با موی بور روشن از من خوشش آمده بود، طوریکه من می‎توانستم بجز پولی که خودم کسب می‎کردم یک قسمت از درآمد او را هم از آن خود سازم.
با این وجود در آمریکا هم اگر به اندازه کافی دارای جسارت و بی وجدانی نبودم تا اندکی به سعادتمند شدنم کمک کنم نمی‎توانستم پیشرفت کنم، بلکه در تمام عمر گارسون باقی می‎ماندم یا حداکثر صاحب یک میخانه کوچک می‎گشتم. من مطمئن شده بودم که در این سالن رقص بیشتر از آنچه تا حال بدست آورده‎ام دیگر پیشرفتی نخواهم کرد، و به این خاطر آنجا را ترک کردم. به این نحو که برای مجبور نبودن از خداحافظی با دوست دخترم روزی دیگر به سر کار نرفتم.
من به عنوان گارسون در میخانه‎ای که در آن زیاد و با پول هنگفتی قمار بازی می‎شد با حقوق خوبی مشغول کار شدم. کار من در این میخانه برای زندگی‎ام سرنوشت ساز بود.
من تقریباً حدود دو ماه در میخانه شیکاگو Chicago-Bar کار می‎کردم که صبح روزی نگاهم به مردی چاق و به خواب رفته که ظاهرش نشان می‎داد فروشنده گاو یا کشاورز ثروتمندی‎ست می‎افتد. من به چهارچوب درب آشپزخانه تکیه داده ایستاده بودم. مرد به خواب رفته آخرین مشتری میخانه بود. من خسته بودم، خمیازه کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت چهار و نیم صبح بود. من به سمتی که ساقی در کنار پیشخوان چرت می‎زد نگاه کردم و دوباره به مشتری به خواب رفته و نگاهم به پشتش دوخته گشت. کت او کمی بالا رفته بود و در جیب باد کرده شلوار طرحی از کیف پر پولش به وضوح قابل تشخیص بود.
من آهسته خود را به مرد نزدیک می‎سازم. گیلاس خالی‎ای را که جلوی او روی میز قرار داشت برمی‎دارم و به سمت پیشخوان می‎برم. شکی باقی نمی‎ماند: مشتری و ساقی هر دو در خواب عمیقی بودند.
من چاقویم را از جیب خارج می‎کنم و در حال عبور بر روی جیب شلوار مرد خیلی سریع شکافی ایجاد می‎کنم. سپس دوباره به سمت آشپزخانه می‎روم و خود را به چهارچوب درب تکیه می‎دهم.
شکاف بر روی جیب با هر نفس مرد بازتر می‎شد. یک کیف پول چرمی قهوه‎ای رنگ، درست مانند کیف‎هائی که فروشندگان گاو با خود حمل می‎کنند با نفس کشیدن مرد بالا و پائین می‎رفت و واضح‎تر دیده می‎گشت. من بی حرکت ایستاده بودم. چشمانم بدون وقفه در دایرهای از سوی مشتری به سمت ساقی و از ساقی به سمت جیب شلوار حرکت می‎کرد.
پس از چند دقیقه کیف پول کاملاً قابل دیدن بود. کیف از لبه جیب شلوار خارج و قسمت پائین آن با فشار از شکافی که من ایجاد کرده بودم خارج شده بود.
من آهسته به سوی مرد می‎روم، با دو انگشت کیف را از شکاف خارج می‎کنم و با قدم‎های سریع از در میخانه خارج می‎شوم و به خیابان می‎روم. برای اینکه در لباس سفید گارسونی جلب توجه نکنم با زدن صوت ماشینی می‎گیرم و به سمت خانه می‎رانم.
ابتدا در خانه کیف را باز می‎کنم و چهار هزار دلار اسکناس در آن می‎بینم. به چهار هزار دلار می‎گن پول، اشتازینکا، به چهار هزار دلار.
بلافاصله خودم را برای سفر آماده می‎کنم و سوار اولین قطار که به سمت غرب می‎راند می‎شوم.
این دومین و آخرین دزدی من بود. از آن زمان به بعد من دیگر احتیاجی به دزدی کردن نداشتم. من در کیف پول و در کنار پول‎ها آدرس فروشندگان گاو تمام ایالات را هم پیدا می‎کنم و از روابط صاحب کیف بهره برداری کرده و بعد از دو سال بیست و پنج هزار دلار کاسبی می‎کنم.
حالا در کابین یک کشتی به طرف اروپا می‎راندم.
این کاملاً طبیعی بود که من به سمت اروپا می‎راندم. من هرگز یک رؤیائی نبودم. من در آمریکا سخت کار کردم و وقت نداشتم خواب اشتازینکا را ببینم. من به او فکر می‎کردم و گام برداشتن آهسته‎اش، پستان‎های بزرگ و سنگین‎اش و نگاه حیوانی گنگ چشمانش را می‎دیدم. من اشتیاقی به او نداشتم: من می‎دانستم که باید یک بار دیگر به شفاخانه بازگردم و سرور اشتازینکا گردم.
در یک شب تابستانی به شهرم می‎رسم. در ایستگاه راه‎آهن چیزی تغییر نکرده بود، اما روبرویش یک مهمانخانه جدید قرار داشت. من داخل می‎شوم. هنگام صرف شام از میزبان می‎شنوم که در شفاخانه همه چیز مانند زمانیکه شهر را ترک کرده بودم باقی مانده است. فقط جلینک، کلاین و ربینگر مرده بودند و بجای آنها سه پیرمرد دیگر آنجا زندگی می‎کردند. به میزبان که علاقه‎ام به شفاخانه باعث تعجبش شده بود می‎گویم که من آنجا در شفاخانه بزرگ شده‎ام، و بعد صریح از اشتازینکا می‎پرسم. اشتازینکا هنوز هم خدمتکار شفاخانه بود.
هنگامیکه هوا کاملاً تاریک شده بود راهی می‎شوم. دوباره مانند زمانیکه در «به سمت جرس» کار می‎کردم از میان باغ‎ها و از روی دیوارها می‎روم. من هنوز قدم به قدم آنجا را می‎شناختم. بعد در باغ شفاخانه ایستاده بودم. مانند قدیم مشتی شن از پنجره باز به درون آشپزخانه پرتاب می‎کنم. سر اشتازینکا ظاهر می‎شود.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من پیش تو آمده‎ام. آیا هنوز منو می‎شناسی، اشتازینکا ...؟ بیا پائین پیش من، اشتازینکا!"
سر اشتازینکا ناپدید می‎گردد. من می‎دانستم که او اطاعت خواهد کرد. او از در خارج می‎شود، دوباره فقط با پارچه کوچکی به دور خود پیچیده. من می‎گویم: "اشتازینکا، من به سوی تو آمده‎ام".
"اشتازینکا، به من نگاه کن، منو از نزدیک‎تر نگاه کن. من کاره‎ای شده‎ام، می‎بینی. می‎دونی این یعنی چی: کاره‎ای شدن؟"
اشتازینکا متواضعانه به من نگاه می‎کرد. او هنوز دارای پستان‎های آویزان و بزرگ بود و هنوز هم از بینی نفس‎های بلند می‎کشید.
من خودم را به او نزدیک می‎سازم و می‎گویم "حالا دیگه منو به کناری هل نمی‎دی، اشتازینکا! حالا دیگه نه. حالا من یک آقا هستم، اشتازینکا، می‎فهمی، یک آقا!"
من دستم را به دور کمرش می‎گیرم. او خسته آنجا ایستاده بود.
انگشت‎هایم به طرف پستان‎های اشتازینکا می‎روند. اما او دست‎هایش را جلو می‎آورد و مرا آرام از خود دور می‎سازد. چشمانش بی حرکت و به زمین دوخته شده بودند.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من دیگه کودک یتیمی نیستم. اشتازینکا من از تو قوی‎ترم."
اما اشتازینکای خدمتکار رویش را برمی‎گرداند و آهسته و با به موج انداختن به باسنش، انگار که سطل آّب سنگینی را به سمت چاه می‎برد آهسته به طرف در می‎رود.
زیر لب زمزمه می‎کنم من تو رو اهلی می‎کنم! اهلی.
بعد سعی می‎کنم آرام و دوستانه صحبت کنم و می‎گویم: "اشتازینکا، من به این خاطر پیش تو نیامده‎ام، نترس، به این خاطر نه. من می‎خواستم ... من می‎خوام تو رو با خود به آمریکا ببرم!". او در کنار در متوقف می‎گردد. و من شروع می‎کنم برایش از آمریکا تعریف کردن. من نمی‎دانستم که چه چیز او را اغوا خواهد کرد، و چه چیز را می‎تواند درک کند، بنابراین همه چیز را بدون نظم و ترتیب برایش توصیف می‎کنم. من از لباس‎های زیبائی که می‎توانست بر تن کند شروع می‎کنم. من از زندگی آرامی صحبت می‎کنم که او می‎توانست آنجا داشته باشد. از پول صحبت می‎کنم، از غذا و دوباره از غذا. من در بردن او به آمریکا ناگهان سرسختی نشان می‎دهم و می‎گویم: "اما باید فوری با من بیائی، همین فردا! اشتازینکا، من صبح زود برای بردن تو می‎آیم و تو با من به آمریکا خواهی رفت!"
او به داخل خانه می‎رود. من می‎دانستم که او اطاعت خواهد کرد و فردا با من خواهد رفت. بعد او در مشتم خواهد بود و من می‎خواستم او را در زیر قدرتم خرد شده ببینم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16:22  توسط سعید از برلین  |