قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ربینگر عادت داشت بعد از ظهرها بر روی نیمکت زیر درخت گردو بنشیند. او دستش را بر روی عصای زمخت خود تکیه می‎داد و برای خود زیر لب غر می‎زد. و وقتی اشتازینکای خدمتکار با یک سطل کوچک آب، با نگاه بی فروغ چشمان به جلو دوخته شده و با پاهای قوی در دمپائی‎های چوبی آهسته از آنجا عبور می‎کرد، او برایش سر تکان می‎داد. چشمانش بر روی پستان‎های سنگین و چاق اشتازینکا که با هر گام به این سو و آن سو به حرکت می‎افتادند دوخته می‎گشت. من برای اشتازینکا چرخ چاه را می‎چرخاندم. و من نگاه‎های ربینگر را می‎دیدم و پستان‎های اشتازینکا را و احساس می‎کردم که ربینگر چیزی می‎داند که برایم ناشناس می‎باشد.
اشتازینکا بدون کلمه‎ای تشکر همانطور که آمده بود می‎رفت. ربینگر از پشت رفتن او را نگاه می‎کرد، لب‎های در هم فرو رفته‎اش به لبخند تب‎آلودی باز می‎گشت و آب دهانش بر روی کت کثیفش جاری می‎شد.
من سال‎ها با اشتازینکا در زیر یک سقف زیستم و بی تردید با او زیاد صحبت کردم. اما، اگر هم عجیب به گوش آید: همانقدر که من دقیقاً می‎توانم حرکاتش، نگاه‎هایش، گام برداشتن و اندامش را به خاطر آورم، و همانقدر که امروز هم وقتی به او فکر می‎کنم می‎توانم به وضوح بویش را در بینی‎ام احساس کنم، ولی اصلاً نمی‎توانم آهنگ صدایش را به یاد آورم. چنین به نظرم می‎‎رسد که انگار من هرگز صدایش را نشنیده‎ام و هرگز صدای خنده‎اش به گوشم نخورده است. اشتازینکا در خاطرم گنگ است. من صدای نفس کشیدنش را که او با صدای بلند از بینی خارج می‎کرد می‎شنوم، من صورت بی رنگ او را و حتی نقش لباسش را می‎بینم، اما کلمه‎ای از آنچه گفته بود را نمی‎شنوم.
زمانی که اشتازینکا خدمت در شفاخانه را شروع کرد شاید من هشت ساله یا کمکی مسن‎تر بودم. من فکر نمی‎کنم که اشتازینکا از همان لحظه اول در من هیجانی برانگیخت. این باید احتمالاً به تدریج در من اتفاق افتاده باشد. وقتی خوب به آن فکر می‎کنم، احساس می‎کنم اگر ربینگر وجود نمی‎داشت شاید من، من می‎گویم شاید، کاملاً بی تفاوت از کنار اشتازینکا عبور می‎کردم. ربینگر چشمان مرا گشود و امروز هم هنوز آن لحظه‎ای را که این اتفاق افتاد کاملاً شفاف می‎بینم.
من در باغ ایستاده بودم تا سیب‎های نیمه فاسد از درخت افتاده شده را پنهانی از روی زمین جمع‎آوری کنم. ربینگر روی نیمکت خود نشسته بود و به خورشید چشمک می‎زد. در این لحظه اشتازینکا با سطل‎های کوچکش از میان باغ می‎آید و به سمت چاه می‎رود. من چند قدم از ربینگر فاصله داشتم، می‎دیدم که لب‎هایش تکان می‎خورند، می‎دیدم که چگونه او در حال لرزیدن عصایش را به زمین می‎فشرد و طوریکه انگار می‎خواهد از جا بلند شود حرکتی می‎کند و می‎گوید "آه تو عروس چاق" و پس از هر کلمه مکثی می‎کرد تا نیرو برای کلمه بعدی بدست آورد: " تو، عروس چاق!"
من سیب دندان زده را دور می‎اندازم. من چهره از شکل طبیعی خارج شده ربینگر را می‎بینم و نگاه خیره چشمانش را تعقیب می‎کنم و شگفت زده خدمتکار را انکار برای اولین بار می‎بینم. لکنت زبان ربینگر در گوشم می‎پیچید: عروس من! من این کلمه را تا حال هرگز نشنیده بودم و از آن هیچ چیز نمی‎دانستم.
وقتی من در رد نگاه ربینگر اشتازینکا! یا همان عروس چاق را  شناختم چیز تازه‎ای در من زنده گشت. من هرگز زنی را نه طور دیگر مشغول انجام کار سخت دیده بودم و نه حتی در لطافت مادرانه. حالا ناگهان جوشش یک چشمه خاموش و دست نخورده در من هراسانم ساخته بود.
من دست‎هایم را بالا اتداخته و فرار می‎کنم.
من احساس می‎کنم که انگار باید اولین تأثیر حس‎های بیدار گشته جاودانه باشد، که انگار هر کس به اولین زنی که با او روبرو می‎گردد برای همیشه ویران می‎گردد، اگر هم شاید فقط خود را در یک عشق، یک مذهب و آداب و رسوم شیفتگی مانند عشق به یک مادر نشان دهد. علاقه من به اشتازینکا هرگز خاموش نگشت، گرچه اشتازینکا گنگ و بی فروغ باقی ماند، با این حال من هم اجازه دیدن اوج زندگی را داشتم.
اولین نتیجه دیدار در باغ ترس فریبنده‎ای بود در برابر حضور اشتازینکا و خصومتی فروزان بر علیه ربینگر. من بیدار روی تختخواب می‎نشستم و با چهره‎ای وحشتزده و شهوانی به شروع درد شبانه ربینگر گوش می‎سپردم. من حتماً بدون آنکه درخواست کمک کنم می‎گذاشتم که او با سرفه کردن‎هایش خفه شود. من حدس می‎زدم و احساس می‎کردم که ربینگر، این پر حرف، این پیرمرد غرق گشته در شب زندگی‎ام را از مدار خود خارج کرده و آن را تسلیم گناه و ویرانی ساخته است. نفرت و شرارت در برابر رنج ربینگر در من قوی‎تر می‎گشت.      
گرچه حضور اشتازینکا و نگاه او عمیقاً روحم را می‎ترساند و اعضای بدنم را از وحشت در برابر چیزی نامشخص و تهدید آمیز می‎لرزاند، اما رویاهایم پر بودند از اشتیاق دیدار وی. من روزها در راهروی تاریک کمین می‎کردم تا بوی او و لباسش هنگام خارج شدن از آشپزخانه لمسم کنند. من کنار چاه می‎نشستم و انتظار می‎کشیدم تا او برای بردن آب می‎آمد. هر وقت ربینگر را روی نیمکت در زیر درخت گردو نشسته می‎دیدم خودم را در میان بوته‎ها مخفی می‎ساختم و چشم از صورتش برنمی‎داشتم. من نمی‎توانستم بدون مخفی ساختن خود در جلوی او بایستم، وگرنه در این لحظه می‎توانست نفرتم به قاتلی مبدل گردد. من فقط باید از جا می‎جهیدم و گلویش در بین انگش‎های سختم اگر که برگ‎ها و شاخه‎ها در بین من و او مانعی نبودند حتماً می‎شکست. من از ترس در برابر خودم به مخفیگاه می‎گریختم.
وقتی اشتازینکا می‎آمد من چرخ چاه را لرزان می‎چرخاندم. او به من نگاه نمی‎کرد. چشمان حیوانی‎اش بی روح به تماشای زنجیر که داخل چاه می‎گشت می‎نشست. او تشکر نمی‎کرد و می‎رفت.
نیروی بیرحمی مجبورم می‎ساخت که در کنار او باشم. من ساکت شروع به انجام کارهایش می‎کردم. او در این هنگام بی حرکت می‎ایستاد و یا می‎نشست، نفس‎های سختش را از بینی بیرون می‎داد و می‎گذاشت که کار را انجام دهم. من اما هنگام خرد کردن چوب نگاهم را با ترس به پستان‎های آویزانش که آهسته بالا و پائین می‎رفتند می‎دوختم.
در آن زمان شروع به کسب اولین کرویتسر خود کردم. به این نحو که من از اداره پست روزنامه‎ها را می‎گرفتم و به در خانه مشترکین می‎بردم. زیرا یکشنبه‎ها در ناحیه ما پست تعطیل بود. من در هفته بیست تا سی کرویتسر کاسبی می‎کردم. با آن من شیرینی، یک روبان رنگی و یک شانه براق می‎خریدم و جلوی اشتازینکا قرار می‎دادم و او ساکت آنها را برمی‎داشت.
با گذشت زمان مؤفق می‎شوم در آشپزخانه‎ای که در حقیقت به آپارتمان آقای مایر تعلق داشت رفت و آمد کنم. شب‎ها وقتی خانم و آقای مایر برای خوابیدن می‎رفتند من درب آشپزخانه را آهسته باز می‎کردم و داخل می‎گشتم. اشتازینکا آنحا ایستاده بود و بشقاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها را می‎شست یا کارهای روز بعد را آماده می‎ساخت. من نزدش می‎رفتم و کارهایش را انجام می‎دادم.
به این ترتیب زمان درازی گذشت و من در شفاخانه با سه پیرمرد و یک خدمتکار رشد کردم.
دیگر زمان زیادی به لحظه‎ای که باید من در چهارده سالگی شفاخانه را ترک می‎کردم نمانده بود که دوباره رویداد دیگری با شفافیتی خاص در خاطرم نقش بست.
شبی در آشپزخانه این اتفاق رخ داد. چراغ نفتی کوچک بر روی میز آشپزخانه روشن بود. اشتازینکا و من بر روی زمین چمباته زده و مشغول برداشتن عدس‎ها شسته شده از درون یک کاسه بودیم. اشتازینکا کاملاً نزدیک من نشسته بود. من جرأت حرکت دادن به بازو و پاهایم را نداشتم و به زحمت دست‎هایم را حرکت می‎دادم. فقط انگشتانم مانند وسیله غریبه‎ای داخل کاسه می‎گشت و عدس‎های نامرغوب را خارج می‎ساخت. انگار که حضور فیزیکی اشتازینکا باری است که با سنگینی بر روی من و روی او و وسائل آسوده بود. 
من صدای نفس‎هایش را کنار گوش و گونه‎ام احساس می‎کردم. بینی‎ام بوی گرم بدنش را به داخل می‎کشید. او مانند حیوان بزرگ و خسته‎ای با انبوه گوشت تنبل خود آنجا چمباته زده بود، چشم‎هایش بی فروغ بودند و دست‎های بزرگش در کنار دست‎های من درون کاسه قرار داشت.
پاهایم شروع به لرزیدن می‎کنند. من احساس می‎کردم بدنم کنترل خود را از دست داده و در حال سقوط است. اما من از نزدیک کردن خود به اشتازینکا حتی به پهنای یک مو هم چنان وحشتناک می‎ترسیدم که انگار بعد بدون شک برایم اتفاق وحشتناکی رخ خواهد داد و مرا از بین خواهد برد.
من به نوسان می‎افتم. عضلات گرفته‎ام متشنج می‎گردند. من احساس می‎کردم که چگونه شانه‎ام به شانه‎اش نزدیک می‎گشت، احساس می‎کردم که انگار شانه‎ام یک مسیر طولانی را می‎پیماید. حالا بدنم بدنش را لمس می‎کرد.
اشتازینکا اما با فشار مرا از خود دور می‎سازد و دستش را دوباره آرام در عدس‎ها فرو می‎برد.
در این لحظه شهوت در من می‎شکفد. خجالت جوانی ناپدید می‎گردد، حیوان، هیجان و خون در من فریاد می‎کشند. من آزاد بودم. من آماده بودم آقا باشم. هنوز دست‎هایم چند ثانیه درمانده سرم را لمس می‎کردند، سپس دست‎ها خود را دراز می‎کنند. من از جا می‎جهم و پستان‎های پر و چاق اشتازینکا را که بالا و پائین می‎رفتند می‎گیرم.
اشتازینکا ساکت از جا برمی‎خیزد. مرا بغل و مانند بار سبکی بلند می‎کند. درب را باز می‎کند. با مشت سنگینش به دنده‎ام می‎کوبد و مرا در آستانه در روی زمین می‎اندازد. سپس با آرامش در را پشت سر خود می‎بندد.
من اما در آنجا افتاده، در حال پیچیدن به خود، متحمل اولین رنج عشق گشتم.
آخرین ماه‎های اقامتم در شفاخانه دیگر به اشتازینکا در کارهایش کمک نکردم. من مراقب او بودم و تعقیبش می‎کردم. من دیگر نمی‎خواستم به اشتازینکا خدمت کنم. من می‎خواستم از او قوی‎تر باشم.
من شب‎ها در کنار در آشپزخانه می‎ایستادم و به صدای خواب آرامش گوش می‎سپردم. من گوشم را به در می‎چسباندم و هنگام انجام وظایف انسانی‎اش پنهانی به او گوش می‎کردم و از شهوتی به سختی مهار گشتنی می‎لرزیدم. من به دنبال او به زیر زمین می‎رفتم و در انتظار ساعتی می‎ماندم که بتوانم پستان‎های چاقش را بگیرم. اما من از نگاه بی فروغ وجود گنگ‎اش می‎ترسیدم.
به این ترتیب، آخرین روزهای درد و رنج در شفاخانه با خشم بخاطر امیال برآورده نگشته‌ام گذشتند. مدرسه را قبلاً ترک کرده بودم و روزی که باید از جوانی‎ام خداحافظی می‎کردم، داخل جهان می‎گشتم، تنها، کاملاً بر روی پاهای خودم، و می‎دیدم که چطور می‎توانم به خودم کمک کنم مرتب نزدیک‎تر می‎گشت.
خداحافظی برایم سخت انجام نگشت. بیشتر به این خاطر که من موقتاً باید در محله‎مان می‎ماندم و رفتنم خداحافظی برای همیشه نبود. هر روز بعد از کار اگر چیزی مرا به رفتن به شفاخانه می‎خواند می‎توانستم به آنجا بروم، اما من به هیچ وجه احساسی برای خانه و ساکنین آن نداشتم، حتی حسی از شاکر بودن. من از ترک کردن خانه کودکی غم‎انگیزم، پیرمردان و آقای مایر خوشحال بودم، خوشحال از اینکه نباید دیگر عکس فرد نیکوکار را در برابرم ببینم و روحم پر بود از عکس‎های آینده سعادتمندی که در آن من دیگر نباید تحمل می‎کردم، بلکه آقا بودم و بالادست دیگران.
اشتازینکا، دختر خدمتکار البته آنجا باقی ماند، در حالیکه من باید از آنجا می‎رفتم. وقتی خانه را ترک کنم دیگر نخواهم توانست در مسیرهای خانه به دنبالش بروم و حضورش دیگر در اطرافم نخواهد بود. اما من این را می‎دانستم که یک بار دوباره خواهم آمد و بعنوان یک آقا که در دستانش قدرت قرار دارد، قدرت بر طلا، قدرت بر مردم در برابر اشتازینکا خواهم ایستاد و با خنده او را مجبور خواهم ساخت جلوی پاهایم به خاک افتد.
دو رور قبل از ترک شفاخانه به نزد مدیر خانه، یک شهروند محترم خوانده شدم. او برایم یک سخنرانی کرد که من از آن خیلی نفهمیدم، زیرا تجمل اتاقی که من در آن پذیرفته گشتم حواسم را پرت ساخته بود. فقط تا این حد می‎دانم که او مرا نصیحت کرد فرد خیرخواه و عمل نیک او را برای زندگی آینده‎ام از یاد نبرم و آنطور که امروز به نظرم  می‎رسد او سعی می‎کرد به خاطر درمانده و تنها در جهان رها ساختنم با بیان اینکه من بخاطر دانه‎هائی که در شفاخانه در سینه‎ام کاشته شده است در نبرد زندگی‎ای که در برابرم قرار دارد شکست نخواهم خورد خودش را بیشتر از من آرام سازد. او مرا با این همدردی با یک هدیه نقدی ده گولدنی Gulden که مرد نیکوکار برای پسرانی که شفاخانه را ترک می‎کردند معین کرده بود تا دیگر هرگز نگران سرنوشتم نباشند مرخص می‎کند.
در صبح روزی که باید خداحافظی می‎کردم مانند همیشه از جا برخاستم، مانند همیشه کفش و لباس‎های کلاین، جلینک، ربینگر و آقا و خانم مایر را تمیز کردم. سپس از آقا و خانم مایر خداحافظی کردم. آقای مایر چند کلمه برایم صحبت و آرزوی خوشبختی می‎کند و در تمام وقت دست‎هایم را در دستش نگاه داشته بود. چنین به نظرم می‎رسد که رها کردنم به سمت ناشناخته‎ها فقط برای او سخت است و انگار حالا بیهوده سعی می‎کرد تا به من چیز خوبی بگوید. من باید به نحو نامشخصی خوبی او را احساس کرده و به این واقعیت آگاه گشته باشم که حالا من واقعاً یک خانه را از دست می‎دادم، اگر هم خانه‎ای فقیر و بدون شادی‎ای را، زیرا من شروع کردم به زار زار گریستن. در این وقت آقای مایر پیشانی‎ام را بوسید.
سپس داخل سالن می‎شوم، جائیکه پیرمردها نشسته بودند، کت خود را در روزنامه‎ای می‎پیچم، خرت و پرت فقیرانه‎ام را برمی‎دارم، به پیرمردها دست می‎دهم و می‎روم. در حیاط زیر پنجره آشپزخانه می‎ایستم و فریاد می‎زنم:
"خداحافظ، اشتازینکا، من از اینجا می‎روم، خداحافظ!"
سر اشتازینکا از پنجره خارج می‎گردد و چشمانش مرا خسته نگاه می‎کنند.

_ ناتمام _
    

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 6:2  توسط سعید از برلین  |