قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من از آقای بلر از اشتازینکا می‎پرسم. آقای بلر مردی چاق و مو بور با چشمانی کوچک ریز بود که یک گونه‎اش چاق و دیگری لاغر و بینی‎اش کج از صورتش خارج شده بود. او به من می‎گوید که اشتازینکا در شهر کوچکی کار پیدا کرده و مطمئناً برای آن محل مناسب‎تر است. او نام شهر کوچکی در غرب را به من می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گوید.
برای دیدن اشتازینکا یک لحظه تردید نکردم. اما او دیگر در شهری که بلر نامیده بود نبود. رد او به شهر کوچک همسایه می‎رسید، و از آنجا به شهری دیگر، و در این شهر هم مؤفق به یافتن او نمی‎گردم. به این ترتیب چهار هفته بدون مؤفقیت به دنبال اشازینکا گشتم. بعد امیدم را از دست می‎دهم و به سان فرانسیسکو San Francisco می‎روم.
در سان فرانسیسکو موقعیتی دست داد که من در یک کارخانه لوله بخاری سازی سهیم شوم. من پولم را در آنجا سرمایه گذاری کردم و با آن پایه ثروت امروزم را بنا نهادم. کارخانه رونق گرفت و ما می‎توانستیم هر ساله آن را به نحوی وسعت دهیم. سفته‎بازی خوش اقبالانه و پافشاری من در تضعیف موقعیت همراهانم نیز به این خوش شانسی اضافه گشت و در نهایت شرکایم با گرفتن مبلغ اندکی غرامت مجبور شدند کارخانه را به من واگذار کنند.
هر سال یک بار به روزنامه‎ها نوشته‎ای برای چاپ می‎دادم که در آن من از اشتازینکا می‎خواستم با من تماس برقرار کند. من هرگز جوابی دریافت نکردم. با این وجود امیدم را برای دیدن دوباره او به هیچ وجه از دست ندادم. چنین به نظرم می‎رسید که انگار او چیزی به من بدهکار باقی مانده است و من حق دارم پرداخت این بدهی را از سرنوشت درخواست کنم.
من قدرت و طلا داشتم و بر افراد زیادی حکمرانی می‎کردم. در کارخانه‎ام هزاران مرد و زن و کودک برای من زحمت می‎کشیدند. من آقا و سروری سخت و بی رحم بر علیه همه افراد تحت قدرتم بودم. اشتازینکا اما از تحت قدرت من بودن شانه خالی کرده بود.
اعتقاد راسخم برای دیدار دوباره اشتازیکا نباید جامعه عمل می‎پوشید. با این حال من یک بار خبری از او شنیدم، اما متفات با آنچه من فکر می‎کردم.
من در دفتر کارم نشسته بودم که مستخدم با وجود آنکه من در آن ساعت کسی را نمی‎پذیرفتم به من خبر داد خانمی برای دیدن من آنجاست و به هیچ وجه نمی‎شود او را دست به سر کرد. من اجازه می‎دهم او را به اتاقم بفرستد. او یک زن تقریباً چهل ساله چاق با دهانی بی دندان بود، بلوز گشاد آبی رنگ بر تنش روی دامن آویزان بود و پسر تقریباً دو ساله‎ای را در آغوش داشت.
زن در جواب این سؤال که چه می‎خواهد برایم تعریف می‎کند در شهری نزدیک ساحل قابله است. تقریباً دو سال پیش یک زن نزد او بچه‎ای به دنیا آورده و به او مأموریت داده پسری را که به دنیا آورده است بزرگ کند و او را وقتی زمانش رسید و توانست ناراحتی‎های سفر را تحمل کند به سان فرانسیسکو ببرد و تحویل من دهد. مادر بعد از هفته‎ها تب شدید مرده بود و او به قول خود که به زن در بستر مرگ داده بوده وفا کرده و کودک را نزد من آورده است.
من شک نداشتم که کودک فرزند اشتازینکا است و می‎پرسم: "زن مرده است؟"
زن به سؤالم جواب مثبت می‎دهد.
من فریاد می‎کشم: "شما دروغ می‎گوئید!"
زن برای مطمئن ساختن من از اینکه قصد فریبم را ندارد از جیب خود گواهی مرگ و چند مدرک دیگر را خارج می‎سازد: یک دفتر کار اشتازینکا که در آن خدمت وفادارانه‎اش در شفاخانه بعنوان خدمتکار تأیید شده بود، بلیط کشتی او و مدرکی در باره کارش نزد بلر.
دیگر امکان تردید برایم باقی نماند. اشتازینکا مرده بود.
من مرگ او را فقط تقلبی در مقابل حق خود در مسلط شدن بر او احساس می‎کردم؛ آتش این خواهش از دوران کودکی، از زمان روزها و شب‎های در شفاخانه که کودکی‎ام در آن محبوس بود هنوز شعله می‎کشید.
اشتازینکا اما از زندگی‎ام گریخته بود.
حالا من آنجا ایستاده بودم با طلا و قدرت، اما اشتازینکا که من بخاطرش خواهان کسب قدرت بودم مرده بود.
من با زدن زنگ خدمتکار را نزد خود می‎خوانم.
"خانم را به طرف صندوق پرداخت پول هدایت کنید، بگذارید به او دویست دلار بدهند." چشمم به کودک می‎افتد. "کودک اینجا می‎ماند."
زن می‎رود. من به پسر که روی میز دراز کشیده بود نزدیک می‎شوم. او خود را از من دور می‎سازد و جیغ می‎کشد. او از من می‎ترسید. من تصور می‎کردم که نگاه حیوانی گنگ اشتازینکا را در چشم‎های پسر دوباره می‎بینم. کشتن، من فکر کردم، کشتن! من به دنبال وسیله‎ای می‎گشتم. یک قیچی می‎یابم، آن را در دست می‎گیرم و به سمت کودک می‎روم. او از گریه کردن دست می‎کشد و خیره به من نگاه می‎کند.
من برمی‎گردم و می‎گذارم که خدمتکار زن را دوباره پیش من بیاورد.
من از زن می‎پرسم "آیا یک ماه وقت دارید؟" و می‎گویم "من این کودک را دوست دارم. من می‎خواهم تعلیم و تربیش را تضمین کنم. من به شما حقوق خوبی خواهم پرداخت." سپس پشت میزم می‎نشینم و این نامه را خطاب به شهردار زادگاهم می‎نویسم!

آقای محترم!
یک حادثه سرنوشت بچه سر راهی تیره بختی را در دستان من قرار داد و مرا به اصطلاح در پیشگاه خداوند برای آینده این کودک دو ساله متعهد ساخت. من فردی مجردم و باید تربیت این کودک را بدست مردم غریبه بسپارم. من خودم تحت سرپرستی غریبه‎ها بزرگ شده‎ام و می‎توانم خیلی خوب تکامل یک کودک را که نمی‎تواند تلاش عاشقانه‎ای در اطرافش بیابد را تجسم کنم، همان تلاش عاشقانه‎ای را که من بعنوان پسری جوان در شفاخانه شهر شما یافتم و مرا سعادتمند ساخت. آن زمان پایه و اساسی در من قرار داده شد که مرا قادر ساخت در زندگی متکی به خود باشم و مقام برجسته فعلی‎ام را بدست آورم. همراه بودن با پیرمردانی با وقار در جوانی به من جدی بودن زندگی را آموزاند و تصویر آن فرد نیکوکار در سالن غذاخوری هر روز به من مردی را نشان می‎داد که با وجود ثروت فراوانش فقرا را از یاد نبرده بود.
حالا در اینجا این فرصت غیر منتظره برایم به وجود آمده است که برای پسری مراقبت به خرج دهم و همزمان بخاطر دوران جوانی زیبائی که شهر زادگاهم به من هدیه کرد خودم را شاکر نشان دهم. من امروز برای شما سی هزار دلار می‎فرستم، با این نیت که این پول برای پذیرش کودکان دیگری در شفاخانه به مصرف برسد، و اولین استفاده کننده آن باید پسری باشد که توسط آورنده این نامه به شما معرفی می‎گردد. این بنیاد همیشه از اساسنامه یتیم‎خانه پیروی می‎کند. من فقط خواهش می‎کنم که جائی در سالن شفاخانه عکسی هم از من به دیوار آویخته شود. من آن را امروز به همراه پول می‎فرستم. من مرد ثروتمندی هستم. آیا اگر من در جوانی در شفاخانه برای سادگی و دوست داشتن کار تعلیم داده نمی‎گشتم می‎توانستم ثروتمند شوم؟ آیا باید حالا من پسری را که دست تصادف اجازه پیدا کردن او را به من داده در تجمل و ثروت بزرگ کنم، یا باید به او همان زیر بنائی را بدهم که من هم بدست آوردم؟ من این کودک را اصلاً نمی‎شناسم، با این حال او را دوست دارم. به این خاطر مایلم که او هم مانند من از سعادت یک جوانی ساده در شفاخانه زادگاهم لذت ببرد.

من نامه را به پایان می‎رسانم و آن را به زن می‎دهم. بعد پول را به او می‎سپارم و با پسربچه به اروپا می‎فرستم. به تدریج شروع می‎کنم به قبول کردن اینکه اشتازینکا مرده است. او پسرش را برایم بجا گذارده بود. من هنوز قادر بودم اشازینکای مرده را در پسرش سرنگون سازم. من اجازه می‎دادم زندگی‎ام خودش را در پسر از نو تکرار کند. او باید جوانی‎ام را متحمل شود. اشتازینکا پس از مرگ در کودک خویش خرد می‎گشت.
چند هفته پس از سفر قابله نامه‎ای از زادگاهم دریافت می‎کنم که در آن شهردار یادآوری کرده بود او همان کسی‎ست که بعنوان مدیر شفاخانه از من هنگام ترک آنجا خداحافظی کرده بوده است. او بعنوان فردی سالمند از اینکه خبر ترقی پسری از شفاخانه را شنیده خوشحال است، گرچه او هرگز در آن تردید نداشت و همیشه مطمئن بوده است که صداقت و خواست کار کردن به پیشرفت منجر می‎گردد، و من خوشبختانه آن را به اثبات رسانده‎ام. سپس او از من مفصلاً بخاطر هدیه بزرگوارانه‎ام تشکر کرده بود.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:44  توسط سعید از برلین  |