قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من در این شب در مهمانخانه نزدیک درب آشپزخانه مینشینم. پدرم در جمع شهروندان و کارمندان در انتهای دیگر مهمانخانه نشسته بود. آرایشگر در کنار میز ایستاده و در گفتگوی آنها شرکت داشت. پدرم در این شب بخصوص سرزنده بود. او از نبردی در یک دهکده تعریف می‎کرد که نامش را چون ایتالیائی به گوش می‎رسید فراموش کرده‎ام. من فکر نمی‎کنم داستان‎هائی را که پدرم از جنگ تعریف می‎کرد ساختگی باشند، خیلی بیشتر، فکر می‎کنم که او آنها را در طول خدمت از افسرانی که این جنگ‎ها را واقعاً تجربه کرده بوده‎اند شنیده است. زیرا من فکر نمی‎کنم پدرم به اندازه کافی دارای فانتزی و قدرت خیال بافی برای اختراع چنین تعریف‎هائی بوده است. فقط تزئین‎های گستاخانه داستان‎هایش و همچنین جا زدن خویش بعنوان قهرمان ماجرای جنگ از خود او بود. آرایشگر همیشه با دقت فراوان به داستان‎های پدرم گوش می‎سپرد و به نظر می‎آمد که کشف کوچک‎ترین اشتباه در داستان باعث لذت او می‎شود تا به این وسیله در هنگام پرسش به بررسی تناقضات بپردازد و آنها را هنگامیکه برای پدرم دیگر راه فراری باقی نمی‎ماند خودش توضیح دهد.
هنگامیکه من داخل مهمانخانه گشتم پدرم در حال تعریف کردن بود.
"ما آرام دراز کشیده و فکر می‎کردیم امشب را به پایان خواهیم رساند. حمله به گورستان در روز قبل بیست و پنج کشته و سی و هفت مجروح برایمان هزینه داشت. بیست و پنج کشته کم نیست. وضع بعضی از مجروحین خیلی بد بود، تمام پای بعضی‎ها قطع شده بود. آقایان عزیز! سربازها در زیر دست‎هایم در اثر خونریزی می‎مردند!"
آرایشگر می‎پرسد: "به چه کسی؟"
"من گفتم در اثر خونریزی در زیر دست‎هایم می‎مردند."
آرایشگر می‎پرسد: "جناب ژنرال، پس پزشک کجا بود؟ بزدل حتماً ...!"
پدرم دچار خشم می‎گردد. 
"بزدل؟ چه کسی آنجا بزدل بود؟ همیشه آماده بودم! من زخمی‎ها را هرگز تنها نگذاشتم!"
آرایشگر با تأکید می‎گوید: "آقای ژنرال!"
به نظر می‎آمد پدرم احساس کرد که باید جائی اشتباهی رخ داده باشد، بدون آنکه بداند در چه چیزی. او غیر قابل فهم، خجالت زده و همزمان درمانده به آرایشگر نگاه می‎کرد. بعد انگار که خستگی بزرگی بر او مستولی شده باشد در هم فرو رفت و مانند گیج‎ها گفت:
"بله، بله!"
حالا دوباره آرایشگر می‎گوید: "جناب ژنرال، اجازه می‎خواهم چیزی را توضیح دهم. من شنیده‎ام که جناب ژنرال در تمام جنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها چنان با سربازها دوست بوده‎اند که آنها افتخار می‎کردند به دستور شما به دل دشمن بزنند، و اینکه جناب ژنرال اگر ضروری می‎گشت اغلب خودشان به پانسمان زخمی‎ها می‎پرداختند."
پدرم دوباره خود را راست می‎سازد.
"بله آقایان عزیز، اینطور بود. من خودم مجروحین را پانسمان می‎کردم. خودم. بسیار خب، داشتم چی تعریف می‎کردم؟"
"شما در یک سنگر دراز کشیده بودید. روز قبل در حمله به گورستان هزینه بسیار دادید. شما فکر می‎کردید که این شب را به صبح خواهید رساند ..."
"آقایان عزیز، ما در سنگر دراز کشیده بودیم. روبرویمان دهکده قرار داشت و از سمت چپ و راست دشمن در حال پیشروی بود. برای احتیاط مأمورین گشت تعیین می‎کنم، آقایان عزیز، افسران را مأمور این کار می‎کنم تا به سمت اطراف دهکده پیشروی کنند. آقایان، آدم باید همیشه مراقب باشد. من شما را از بی دقتی و همچنین از خستگی بر حذر می‎دارم. من مواردی دیده‎ام که تمام لشگر بخاطر عدم احتیاط و بخاطر اشتباه یک سواره نظام صد نفره به فرماندهی افسری بی باک نابود گشته‎اند. با احترام به آقایان عزیز! احتیاط از مهمترین فضائل فرماندهی‎ست. البته پس از خونسردی و شجاعت. گشتی‎ها به من گزارش می‎دهند: دشمن اطراف دهکده را تسخیر نکرده. بعد از آن به گشتی‎ها دستور می‎دهم، پراکنده بشید، پراکنده بشید. آقایان عزیز، پیشروی کردن تا وسط دهکده، آنجا تا صبح زود استقامت به خرج دادن، حوادث را گزارش کردن و در سپیده دم دهکده را تسخیر کردن مهم است. من خودم فکر می‎کنم: حالا روحت را به خدا بسپار، تو هفده شب نخوابیده‎ای، شب بخیر! اوهو! از سرهنگ پیام می‎رسد. دوستم سرهنگ کوپال Kopal، آقایان عزیز! از دوست و رئیسم. در تمزور Temesvar بعنوان ستوان هر روز با او بیلیارد بازی می‎کردم، بر سر مبلغ یک کرویسر Kreuzer برای هر ده امتیاز. بعد او را در پنجاه و پنج سالگی بعنوان سروان در مانتوآ Mantua دوباره دیدم، این جنگجوی پیر را. بله اینطور بود. و اما گزارش: سرهنگ کوپال بخاطر درد معده بیمار گشته بود. فرماندهی گردان را به عهده من گذارده و از من خواهش کرده بود وقتی موقعیت آرام گشت او را عیادت کنم. من جواب می‎دهم: جناب سرهنگ، من فرماندهی گردان تفنگداران را به عهده گرفتم. من بعنوان مرده گردان را ترک می‎کنم اما به عیادت بیماران نمی‎روم. بله آقایان عزیز، وقتی سرهنگ کوپال گزارش را می‎خواند اشگ از چشمانش جاری می‎شود و می‎گوید: <یک سرباز! الگوی یک سرباز! خدا او را برای ارتش حفظ کند!>"
آرایشگر می‎گوید: "جناب ژنرال، من با احترام اجازه می‎خواهم که حرفتان را قطع کنم. من اما شنیده‎ام که جناب ژنرال همراه هنگ آلت‎ـ‎اشتراهمبرگ Alt-Starhemberg در جنگ با ایتالیائی‎ها شرکت داشتند!"
پدرم جواب می‎دهد: "بله البته. من بعنوان افسری جوان مأمور حمل پرچم پیرمرد محترم آلت‎ـ‎اشتراهمبرگ در جبهه‎های جنگ و هنگام حملات بودم و با جانم از آن محافظت می‎کردم!"
آرایشگر دوباره می‎گوید: "جناب ژنرال، معذرت می‎خواهم، اما من نمی‎فهمم ..."
او حرفش را قطع و تعظیم بلند بالائی می‎کند. مرد غریبه وارد گشته بود و با تکان کوتاه سر جواب تعظیم مرد قوزدار را می‎دهد. او گوشه‎ای در کنار میزی که مانند میز من از جمع افراد به دور پدرم دور بود می‎نشیند و سفارش شام می‎دهد، که فوری برایش آورده می‎شود. گفتگو در کنار میز پدرم قطع شده بود، همه کنجکاوانه به مرد غریبه نگاه می‎کردند. پدرم قوز کرده آنجا نشسته بود، طوریکه انگار می‎خواهد خودش را در پشت دیگران از مرد غریبه مخفی سازد. مرد غریبه اما به مردان حاضر در مهمانخانه کاملاً بی توجه بود. فقط یک بار نگاهش را بالا می‎آورد و برای یک لحظه به سمت میز پدرم تفتیش کنان می‎نگرد. و آن هنگامی بود که آرایشگر در حالیکه با بالا بردن صدایش به ویژه بر عنوانی که با آن پدرم را می‎نامید تأکید می‎کرد می‎گفت: "جناب ژنرال، معذرت می‎خواهم، اما من نمی‎فهمم ..."
پدرم اما سکوت می‎کند و بیشتر خود را مچاله می‎سازد.
مرد غریبه سریع غذایش را می‎خورد، از جا بلند می‎شود و سالن را ترک می‎کند. آرایشگر دوباره چاکرانه از او خداحافظی می‎کند. من هم بلند می‎شوم و می‎روم.
قطعاً انسان‎های زیادی وجود دارند و البته همینطور تعداد زیادی سربازهای سالخورده، و مطمئناً وصف آنها اغلب به اندازه کافی و بهتر از من ممکن است توسط نویسندگانی انجام گیرد، توسط انسان‎هائی که رضایت یک میل مرموز را در این می‎یابند که دیگران را توسط اختراع داستان‎های غیر حقیقی‎ای که در حقیقی بودنشان هیچ شکی را تاب نمی‎آورند و می‎خواهند خودشان بی چون و چرا آنها را باور کنند به شگفتی وادارند. من نمی‎دانم سر منشاء این میل چیست، که آیا مشروب الکلی یا یک استعداد بیمار دلیل آن می‎باشد، و من فاقد دانش و تجربه کافی‎ام که بتوانم این پدیده را عمیقاً بررسی کنم. اما من فکر می‎کنم که پدرم این نقش‎هائی را که اغلب تعریف می‎کرد کاملاً از رمان‎ها و نمایشنامه‎ها اقتباس نمی‎کرده، زیرا که همه می‎توانستند فرصتی برای خواندن یکی یا تعدادی از این رمان‎ها را داشته باشند. من مایلم این مردم را <دروغگوهای داوطلب> بنامم، زیرا چیزی آنها را بجز میل خودشان به دروغ بافتن مجبور نمی‎سازد، و پدرم را یک <دروغگو اجباری> می‎نامم، یک دروغگو از سر ضعف، یک دروغگوی شرمگین، دروغگوئی که نه برای نقش مضحک یک نمایش خنده‎دار، بلکه بیشتر یک نمایش غم انگیز مناسب می‎باشد. پدرم در دامی که مرد قوزدار با حیله گری تمام جلوی پایش گذارد گرفتار گشته بود. او راه نجاتی بجز دروغی که خود را ناخواسته و با اکراه و شرم در قلب تسلیمش ساخته بود نمی‎دید تا به آسایش برسد. من احساس می‎کنم که این شرم با وجود تلاشی که او می‎کرد تا آن را توسط الکل بدست فراموشی بسپرد اما هنوز هم سینه‎اش را می‎سوزاند، حتی زمانیکه خود را کاملا در دروغ‎هایش گم می‎ساخت، انگار وحشتی که دیدن یک غریبه در او ایجاد می‎کرد چیزی بجز همان شرم نمی‎باشد، شرمی که همراه با آگاهی نامشخصی از گناه او را به خاطر فاش گشتن مجدد ننگی که به بار آورده بود در برابر یک انسان جدید می‎ترساند.
آدم از من خواهد پرسید چرا من آن زمان پدرم را از سرنوشتی که در آن گرفتار بود رها نساختم. چرا من مرد قوزدار را وقتی گفتگوی دروغش با مرد غریبه را برای پدرم تعریف می‎کرد بعنوان دروغگو افشا نکردم. چرا من در مهمانخانه وقتی او را درمانده در گوشه‎ای گرفتار، مورد شکنجه و تحقیر و تمسخر دیدم به کمکش نرفتم و او را از دست شکنجه گرش، مردقوزدار نجات نداده‎ام. شاید اگر من در برابر پدرم و همه شاهدان با صدای بلند و بدون آنکه بخاطرش خجالت بکشم اقرار می‎کردم که عنوان ژنرالی‎اش حقیقت ندارد، بلکه او یک پزشک ارتش است که بخاطر گم شدن پول از صندوق اخراج گشته، کسیکه حالا خود را به دست تمسخر و خواری سپرده است، شاید می‎توانستم با این یادآوری او را نجات دهم. من سکوت کردم. من می‎ترسیدم صحبت کنم. من بخاطر نفرتی که مرا در بر گرفته بود لال شده بودم، نفرت از آرایشگر، از میلادا، از پدرم. شاید هم، آه خدای من، شاید که در کنار وحشت یک چیز دیگر هم مرا به سکوت وامی‎داشت. شاید قسمت و سرنوشت من این بود که همرزم آرایشگر قوزدار باشم و به این ترتیب وسیله‎ای برای ویرانی.
بنابراین پدرم از دیدار با مرد غریبه اجتناب می‎ورزید. او صبح‎ها در اطراف آرایشگاه آنقدر می‎چرخید تا اینکه مرد غریبه از آرایشگاه خارج می‎گشت. وحشت او از اینکه با مرد غریبه روبرو شود روز به روز بیشتر می‎گشت. آرایشگر نه تنها هیجانی را که پدرم در آن بود متوجه می‎گشت، بلکه او می‎توانست آن را هم بیشتر سازد. معمولاً برای پدرم تعریف می‎کرد که <افسر> ــ آرایشگر مرد غریبه را چنین می‎نامید ــ در باره پدرم پرسیده است.
پدر من نگران می‎گشت: "هاشک، از من پرسید؟ از من پرسید؟ مگر از من چه می‎خواهد؟ هاشک، پس او چیزی از من می‎خواهد؟"
و آرایشگر جواب می‎داد: "جناب ژنرال، من نمی‎دانم. من چیزی در باره آن نمی‎دانم. او فقط چنین چیزی گفت: <پس این جناب ژنرال چه می‎کند؟> اما بجز این دیگر چیزی نگفت."
"بیشتر چیزی نگفت، هاشک عزیز، چیز  بیشتری نگفت؟"
یک بار هاشک با خوشحالی از ژنرال استقبال می‎کند. حالا عاقبت افسر اعتماد کامل خود را به او ارزانی داشته و همه چیز را برایش تعریف کرده است، البته با قسم دادن او را به سکوت کردن موظف ساخته و او نمی‎تواند قسم خود را بشکند و هرگز برای کسی آنچه افسر در باره دلیل اقامت خود در شهر به او گفته را تعریف نخواهد کرد.
پدرم می‎پرسد: "هاشک، برای من هم تعریف نخواهی کرد؟"
"جناب ژنرال، من درخواست بخشش دارم. همینطور به جناب ژنرال هم نمی‎گویم. به ویژه آنکه مطلبی‎ست که مربوط به شما نمی‎شود، هرچند که خیلی جالب است، خیلی جالب."
"هاشک عزیز، به من مربوط نمی‎شود؟ به من نه؟ باشه، بسیار خوب، هاشک عزیز!" پدرم لبخند می‎زند. او نمی‎خواست یقیناً دیگر به پرس و جو ادامه دهد. او راضی بود. مرد غریبه چه ربطی می‎تواست به او داشته باشد؟ حالا او می‎توانست دوباره نفس راحتی بکشد. مرد قوزدار اما انگار انتظار داشت که توسط چنین اشارات سرپوشیده‎ای کنجکاوی پدرم را بیدار سازد. اما از آنجائیکه حالا او ناامید شده بود لحظه‎ای سکوت می‎کند تا بعد دوباره از نو شروع کند. او چانه پدرم را با کف صابون پوشانده بود که خود را تقریباً تا گوش او خم می‎کند:
او می‎گوید: "موضوع مربوط به یک افسر اخراج شده یا چنین چیزی است."
حالت شاد چهره پدرم ناپدید می‎گردد. به نظر می‎رسید که انگار از وحشت فلج شده است.
"اخراج؟"
"بله، جناب ژنرال، بخاطر ناپدید شدن مقداری پول در صندوق. او باید اینجا در این شهر اقامت داشته باشد، جناب ژنرال. اما من اجازه ندارم هیچ چیز بگویم."
"چی گفتی ، هاشک؟"
"جناب ژنرال، من اجازه ندارم آن را تعریف کنم. من با دست دادن به او قول داده‎ام، جناب ژنرال."
"تعریف کنید!"
"قربان، اجازه می‎خواهم گزارش دهم که من اجازه تعریف کردن ندارم. حتی اگر هم جناب ژنرال دستور بدهند."
پدرم آهسته می‎گوید: "هاشک، من دستور می‎دهم."
مرد قوز دار چهره درمانده‎ای به خود می‎گیرد: "خدای من، چرا اصلاً از آن حرف زدم! حالا راهی برایم باقی نمانده، بجز ... اما جناب ژنرال، من مایلم از شما خواهش کنم که این را پیش خود نگاه دارید. این یک راز دولتی‎ست، جناب ژنرال. ــ یک افسر اخراج گشته باید در این شهر باشد، اخراجی به خاطر بی نظمی در صندوق پول و مرد غریبه آمده که او را در اینجا زیر نظر بگیرد و مدرک بر علیه او ..."
"مدرک بر علیه او؟"
"مدرک بر علیه او جمع‎آوری کند."
پدرم در صندلی ریش زنی بدون حرکت و با دست‎های آویزان شده نشسته بود. او مانند کودکی وحشت زده به مرد قوزدار کمک طلبانه می‎نگرد و آهسته می‎گوید: "هاشک عزیز، هاشک عزیز."
من هرگز درد و تأسفی عمیق‎تر از این لحظه برای پدرم احساس نکرده بودم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ساعت 19:15  توسط سعید از برلین  |