قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

پدر فرزند میلادا عموی میلادا بود، مرد قوزدار. میلادا دختر خواهر هاشک و یتیم بود. دختر لاغر و بلند قد بود و موهای بور و پستان‎های کوچک و خوش فرمی داشت. هنگامی که من نزد آرایشگر مشغول کار گشتم او تقریباً بیست و پنج ساله بود و یک سال از شروع کارش در آرایشگاه می‎گذشت. با اینکه هنوز پیر نبود، صورتش پژمرده شده بود، حتماً به دلیل فقر و محرومیتی که او قبلاً تحمل کرده بود. پس از شروع کارآموزی نزد هاشک خیلی زود متوجه گشتم که چیزی بین آن دو در جریان است، گرچه نه آرایشگر و نه میلادا با کلمه‎ای خود را لو داده بودند. من این را از چشم‎های قرمز شده میلادا متوجه گشتم، همچنین چون من او را گاهی هنگام گریه کردن غافلگیر کرده بودم. من تشخیص دادم او هم از مرد قوزدار که در چنبره قدرتش گرفتار گشته بود رنج می‎برد، زیرا که هاشک می‎توانست هر لحظه که اراده کند او را بدون امکانات دوباره از خانه بیرون کند. من می‎دیدم که میلادا بر علیه او می‎جنگد و اینکه روز به روز ساکت‎تر، متواضع‎تر و مطیع‎تر می‎گردد. میلادا شکست خورده بود. اما باید قبل از شکست خوردن اوّل از من ناامید شده باشد.
شاید اگر این ناامیدی نبود میلادا شکست نمی‎خورد. شاید او تا قبل از این سرخوردگی امیدوار بوده و هنگامی که دید کاملاً تنها است خودش را تسلیم کرده باشد: شاید به این ترتیب من در این کار مقصر باشم.
من یک روز، هنگامیکه مرد قوزدار بیرون رفته بود، میلادا را نشسته در راهروی تاریکی که میان اتاق زندگی آرایشگر و آرایشگاه قرار داشت می‎یابم. او گریه می‎کرد. من دیگر نمی‎دانم چه باعث گشت که به او نزدیک شوم و از او سؤال کنم چه اتفاقی برایش رخ داده است. میلادا صورتش را بالا گرفت و یک لحظه مرا تماشا کرد. ممکن است که او در این دقیقه در من رفیق همدردی را احساس می‎کرد، متفقی را که از مردی آزار می‎دید که او هم درزیر سلطه‎اش قرار داشت. من خودم را به سمت او خم کردم. اما او هق هق کنان دست‎هایش را به سمت من دراز می‎کند، مرا در بغل می‎گیرد و به خود می‎فشرد. در این وقت من خود را رها ساختم، او را طوری ناملایم به عقب راندم که نزدیک بود بیفتد، و از آنجا گریختم.
ممکن است وقتی میلادا مرا به طرف خود کشید بوی نفرت انگیز پمادی که به میلادا مانند تمام چیزهای دیگر، حتی به هر مبلی و به تمام وسایل کار هاشک چسبیده بود به طرف بینی‎ام هجوم آورده و مرا پس زده باشد. ممکن است ــ من هرگز از آن آگاه نبودم ــ، که من نمی‎توانستم برای او متفقی سالم و بی قوز بر علیه مرد قوزدار باشم، گرچه هاشک دشمن من هم بود. اینکه من نفرت و بی میلی‎ای را که او در برابر مرد قوزدار احساس می‎کرد بیزاری از خودم هم درک می‎کردم، گرچه شاید او در این لحظه پریشانی مرا بعنوان شری کوچک‎تر و بی خطرتری بغل کرده باشد، شاید بیشتر خواهرانه تا یک در آغوش گرفتن زنانه. اما این هم ممکن است که این رفتار من نسبت به میلادا دلیل دیگری داشته باشد، و آن این است که من هرگز در یک رابطه دیگر بجز جواب رد و سرد به زنان نمی‎دادم. البته من در آن زمان جوان بودم و از آن زمان، از هفدهمین سال زندگی‎ام، دیگر فرصتی نداشته‎ام تا این رابطه‎ام را آزمایش کنم. هرگز در سال‎های زندانی بودنم یک فکر کوچک هم به ذهنم خطور نکرده که چنین آزمایشی را مطلوب پندارم. من شنیده‎ام که پسران جوان در سنی که من آن زمان داشتم، بله، که مردها از زن‎ها و مجالس همخوابگی خواب می‎بینند. من هرگز چنین خوابی ندیدم.
مدت کوتاهی پس از آنکه من میلادا را تنها رها کرده بودم متوجه تغییری گشتم که در او پیدا شده بود و گرچه من آن زمان بی تجربه بودم اما بلافاصله آن را درک کردم. به نظر می‎آمد که او با مرد قوزدار کاملاً آشتی و بر نفرت غلبه کرده است. خوشحال بود و با مرد قوزدار شوخی می‎کرد، و اگر کسی او را حالا می‎دید نمی‎توانست تصور کند که او تا همین چند روز پیش مانند خدمتکاری خاضع و مطیع در میان این اتاق‎ها راه می‎رفته است. و من توانستم متوجه یک چیز دیگر هم بشوم که دلیل‎اش برایم کاملاً روشن بود. حالا میلادا هم که تا آن موقع با من رفتاری دوستانه داشت شروع به دشمنی با من کرده بود، او به مرد قوزدار از تنبلی من و از فرمان نبردنم شکایت می‎کرد، وقتی مرد قوزدار مرا می‎زد آن را تأیید و حتی او را تشویق به زدنم می‎کرد و برای مورد توهین و آزار واقع گشتنم دروغ می‎گفت. حتی لگن ادرار زیر تختش را باید من خالی و تمیز می‎کردم. من او را درک می‎کردم. من او را با راندن از خود تسلیم مرد قوزدار کرده بودم. من در این کار مقصر بودم. احتمالاً او فقط به این وسیله بر نفرت خود به مرد قوزدار غلبه کرد زیرا که می‎توانست حالا نفرتش را بر سر من خالی کند.
دو بار سعی کردم نظرم را در باره دلیل تکامل عجیب رابطه میان آرایشگر و پدرم به اطلاع برسانم، و هر دو بار بخاطر عدم مهارت در داستان سرائی به بیراهه کشیده شدم. اما حالا مشغول جبران کردن این غفلت می‎گردم.
پدرم وقتی بعنوان پزشک رانده شده از ارتش به شهری آمد که از زمان جوانی‎اش دیگر آن را ندیده بود هیچ آشنائی نداشت. با اولین انسانی که او در شهر آشنا شد آرایشگر قوزدار بود. پدرم همانگونه که در شهرهای بزرگ و بخصوص در محافل نظامی معمول است عادت داشت با دقت مراقب ظاهرش باشد و هر روز قبل از هر چیز به آرایشگاه مراجعه کند. با وجود آنکه حالا دیگر پدرم لباس نظامی نمی‎پوشید و دیگر در محافلی زندگی نمی‎کرد که در آنها مراقبت ویژه ضروری باشد، اما او مراقبت از ظاهرش را تا اواخر قبل از وقوع ماجرا از دست نداد و فقط در زمان وقوع جرم آدم می‎توانست نشانی از اهمال در او مشاهده کند. البته پدرم در روز ورودش به شهر وارد آرایشگاه هاشک شد و سپس این دیدار هر روز تکرار گشت. آن زمان ژنرال صدا کردن پدرم توسط مردم آغاز گشت، گرچه نه به طور علنی. اما ممکن است که این شایعه به گوش او هم رسیده باشد. جوزف هاتک اولین کسی بود که او را مستقیماً با این لقب خطاب کرد. آدم نمی‎تواند بفهمد چگونه یک چنین عنوانی که مرد آزموده و پیری آنزمان باید هنوز آن را بعنوان تمسخر خونینی در نظر می‎گرفت بتواند نقطه آغاز یک دوستی گردد. گرچه من در نزدشان نبودم، با این وجود به نظرم می‎آید که انگار مرد قوزدار را در برابر مرد سالمند مو سفید ایستاده می‎بینم که چاقوی ریش زنی را در دست گرفته تا به اصلاح چانه پدرم که توسط ریش‎ گونه‎هایش قاب شده بود بپردازد. و ناگهان او آن را می‎گوید، آن را به سؤالی می‎چسباند، تقریباً این سؤال را که آیا «آقای ژنرال» خوب خوابیده است. پدرم به بالا نگاه می‎کند و به چشم‎های خاضع و مانند سگ نوکرمآبانه و مطیع این مرد بینوا که او را طوری تماشا می‎کردند که انگار چیزی اتفاق نیفتاده است نگاه می‎کند. در این لحظه تصمیم بزرگ گرفته می‎شود. آیا باید پدرم از جا برخیزد و این کوتوله را با یک ضربه به زمین پرتاب کند؟ آیا باید او حداقل مورد خطاب واقع گشتن خود با لقبی که مناسبش نیست را شدیداً ممنوع کند؟ به نظر می‎آید که مرد به آنچه می‎گوید باور دارد و قصد بدی نداشته و از چیز دیگری صحبت می‎کند. و پدرم درنگ می‎کند، آیا باید آرایشگر را آگاه سازد، اما شاید بعد بخاطر می‎آورد که گارسون‎ها و آرایشگرها عادت دارند رتبه و مقام دیگران را خودسرانه افزایش دهند، به افراد معمولی اشراف‎زاده بگویند، دانشجویان را دکتر بنامند و شاید هم نظامیان بازنشسته را با عنوان ژنرال خطاب کنند. یک بار دیگر او خود را مطمئن می‎سازد که تمسخری در نگاه و در لحن صدای آرایشگر نباشد. پدرم سپس سکوت می‎کند و با این سکوت همه مسؤلیت را به عهده می‎گیرد.
جوزف هاشک در سال‎های اولیه ارتباط‎شان هنگامیکه همزمان با پدرم در مهمانخانه بود هرگز در کنار میز ژنرال نمی‎نشست. پدر من عادت داشت در گوشه‎ای تنها کنار میز بنشیند، دیرتر گاهی اوقات هم در کنار میز کارمندان دولتی می‎نشست. ابتدا وقتی همه مهمانخانه را ترک می‎کردند، بعد مرد قوزدار با لیوان آبجو در دست از گوشه خود به جلو می‎خزید و با لحنی نظامی از او می‎پرسید <قربان> اجازه است در کنار میزتان بنشینم، بعد پدرم لبخندی بزرگوارانه می‎زد و با حرکت دست او را دعوت به نشستن می‎کرد. آرایشگر تا واپسین لحظه پس از به زیر سلطه کشیدن پدرم هم هرگز فراموش نکرد هنگام صحبت با او شبیه به سرباز زیردستی عمل کند. او همیشه بله قربان می‎گفت، درها را برای داخل گشتن پدرم باز می‎کرد، و بدون دعوت به نشستن کنار میز او نمی‎نشست. هنگام انجام این اعمال چهره‎اش جدی و پر از احترام بود و هرگز لبخندی آمیخته به تمسخر در آن دیده نمی‎گشت. من به گمانم این رفتار مرد قوزدار به پدرم اطمینان بخشیده بود و جدی بودنی که در این بازی قرار داشت سبب گشته بود که پدرم با گذشت سال‎ها به تدریج آنچه که ابتدا از روی ناچاری یه عنوان حقیقت پذیرفته بود را باور کند. این آرایشگر بود که او را وادار ساخت از استقامت ساکت خود در برابر دروغ دست بکشد و به صحبت کردن روی آورد. او پدرم را مجبور ساخت که دروغ بگوید. هنگامیکه آنها تنها در مهمانخانه کنار هم می‎نشستند، او قطعا به پدرم اصرار می‎کرد که از گنجینه تجربه‎های نظامی و ماجراهای جنگ‎هایش برای او تعریف کند، و اظهار می‎کرد که از دیگران خیلی در باره توانائی و رشادت پدرم شنیده است و تعریف آنها از زبان خود پدرم او را که بجز شغل نظامی به چیزی علاقه بیشتری، بله عشق بیشتری ندارد به وجد خواهد آورد. این حقیقت دارد که پدرم در جنگ‎های نظامی شرکت داشته و در حقیقت در جنگ با دانمارک و پروس‎ها Preußen، البته بعنوان پزشک، آرایشگر اما می‎خواست بشنود که چطور او گروهان نظامی را هنگام حمله هدایت کرده است.
این احتمال وجود دارد که پدرم در ابتدا به خواهش آرایشگر اعتنا نکرده باشد. که اصرار بی وقفه او پدرم را به صحبت واداشته است. که او امیدوار بود از این طریق آسایش خود را بدست آورد. شاید هم یک بار الکل زبانش را باز کرده باشد. اما، اگر او امیدوار بوده که مرد قوزدار با یک بار تعریف کردن او راضی خواهد گشت اشتباه می‎کرده است. هاشک بلافاصله آنچه را که پدرم برایش تعریف می‎کرد همه جا گسترش می‎داد، طوریکه حالا دیگر شب‎ها تمام مهمان‎های مهمانخانه برای تفریح بخاطر دروغ‎های پدرم پیش‎اش هجوم می‎آوردند تا او برای آنها هم از کارها و حوادث خود تعریف کند. برای پدر بی چاره‎ام چه چاره‎ای آنجا باقی می‎ماند بجز آنکه به رفتن در راه انتخاب شده ادامه دهد؟ او نه به اندازه کافی برای بر ضد سرنوشت خود جنگیدن قوی بود و نه به اندازه کافی عاقل که بتواند روحش را در طنزی آرام بر بالای پستی سرنوشتش و پستی اطراف بلند سازد، و هم نه به اندازه کافی بزرگ بود که مانند آدمی بردبار رنج‎های حمل صلیب بر شانه را تحمل و در آنها خاضعانه آسایش و آشتی قلب پیدا کند. و به این خاطر به مشروبخواری که او را دائماً عمیق‎تر غرق می‎ساخت، اما همچنین باعث فراموشی او می‎گشت تا توسط آینده نگری برنده تعادل خوب و درخشانی شود روی آورد. من در آن زمان فقط مستی او و تحقیر گشتنش در برابر مردم را می‎دیدم. اینها قلبم را از تلخی پر می‎ساختند.
آدم حالا می‎تواند فکر کند که آرایشگر قوزدار تمام اینها را از روی شرارت انجام نداده باشد. آدم می‎تواند باور کند که او خود را واقعاً با احترامی صادقانه به پدرم نزدیک کرده باشد. آه، اما آدم نباید فراموش کند که در چنین انسان‎هائی حرمت گذاشتن به انسان‎هائی از جنس پدرم نمی‎تواند وجود داشته باشد. پدر من مغرور بود و بزرگ، به پاکیزگی ظاهرش اهمیت می‎داد، خودش را مانند سربازی نگاه می‎داشت که سینه‎اش قوس‎دار است و دارای پاهائی‎ست که عادت به اداره یک اسب دارند. او کوتاه صحبت می‎کرد، با صدائی بلند و لحنی آمرانه. آیا نباید آرایشگر دشمن او می‎بود؟ پدر من مطمئناً خیلی باهوش نبود، مطمئناً هوشی مانند آرایشگر نداشت. اما بزرگ بود و با وجود داستان غم انگیز بازنشستگی‎اش، مغرور بود، بلند و با لحنی آمرانه صحبت می‎کرد. می‎گویند مرد قوزدار وقتی با پدرم صحبت می‎کرد ردی از خنده در چهره‎اش نمایان نبود. اما آنها ذکاوت چنین انسان‎هائی را فراموش می‎کنند. او می‎دانست که با نشستن سایه یک لبخند بر چهره‎اش قربانی خود را از دست خواهد داد. چنین انسان‎هائی دارای یک هوش زاهدانه می‎باشند. آنها نمی‎خندند، اما روحشان در آگاهی از انجام تمسخر شناور است.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 21:58  توسط سعید از برلین  |