قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

روزهای جوانی‎ام بجز ساعاتی که در مدرسه و لحظات کوتاهی که با جوانان دیگر در خیابان بازی می‎کردم با این انسان‎ها در این خانه گذشت. من محصل چندان خوبی نبودم. من علاوه بر فقیر بودن در شفاخانه هم زندگی می‎کردم و این در یک شهر کوچک، جائیکه معلم‎ها با خانواده‎های معروف محصلین رفت و آمد می‎کنند، در آنجا درس خصوصی می‎دهند و بخاطر رابطه‎های گسترده مالی و اجتماعی با آنها در پیوندند گویای خیلی از چیزهاست. وقتی من چیزی می‎دانستم و تکالیفم را به خوبی را انجام می‎دادم مانند دیگر محصلین تشویق نمی‎گشتم. اما برعکس، وقتی تکالیف را خوب انجام نمی‎دادم، که اکثراً هم چنین بود، بعد معلم‎ها اخم می‎کردند، بله، گاهی هم ــ این را معلم فقط در برابر شاگردان فقیر به  خود اجازه می‎داد ــ مرا می‎زدند. ناپدید گشتن ناگهانی مادرم به همه اینها اضافه گشت و شهرت حقارت اخلاقی به من چسبانده شد و حتی همشاگردی‎هایم هم به این خاطر مرا دست می‎انداختند. بله، آنها حتی چند بیت شعر تحقیر آمیز در باره من به گردش انداخته بودند که تا هنگام ترک مدرسه در باره من می‎خواندند. گرچه این ابیات بد و احمقانه سروده شده‎اند، اما هر بار که من آنها را می‎شنیدم به سختی آزرده می‎گشتم، طوریکه تا امروز هم آنها را در خاطرم دارم، در حالیکه من چیزهائی تجربه کرده‎ام که باید مرا به سختی می‎لرزاندند و با این وجود آنها را فراموش کرده‎ام:
من مادر خوبم را می‎جویم،
او از خون من است.
آیا مادرم را ندیده‎اید؟
من می‎خواهم پیش مادرم بروم!
آه، وحشتم را نگاه کنید،
مادر خوبم ناگهان گریخته است.
حتی ملودی‎ای که این شعر تحقیرآمیز با آن خوانده می‎شد هنوز هم در گوشم طنین می‎اندازد.
همشاگردی‎های من در زنگ‎‎های تفریح از کیف‎های خود صبحانه خارج می‎کردند، من در کنارشان می‎ایستادم و با چشم‎های درشت شده نگاه‎شان می‎کردم. من عادت کردم برای گرفتن قسمتی از صبحانه‎شان از آنها خواهش کنم، و گاهی هم واقعاً از این طریق یک قطعه نان قندی دریافت می‎کردم. اما اغلب چیزی بدست نمی‎آورردم، بلکه به من می‎خندیدند.
به این ترتیب مدرسه بعد از ربینگر، کلاین و جلینک تنوع مطبوعی نبود. بر عکس، من با رضایت به مدرسه نمی‎رفتم، گرچه می‎‎توانستم از این طریق چند ساعتی از شفاخانه بگریزم. اما احساس می‎کردم که سه پیرمرد در خانه برایم مطلوب‎ترند. آنها می‎دانستند من چه اندازه برایشان مهم و ضروری هستم. آنها مواظب بودند که میان ما بهم نخورد. البته، آنها حالم را بهم می‎زدند، من آنها را خوار می‎شمردم، از آنها متنفر بودم، و اگر به اندازه کافی قوی بودم ممکن بود حتی آنها را بزنم. اما این مرا در خانه مغرور می‎ساخت. آنجا در مدرسه اما مرا تحقیر و مسخره می‎کردند. گرچه اینجا درشفاخانه فرد مهمی نبودم اما عضوی ضروری به حساب می‎آمدم.
جلینگ تنها پیرمردی بود که من نمی‎توانستم تحسینش نکنم. او هر روز صبح ساعت ده برای خوردن صبحانه به مهمانخانه می‎رفت. آنطور که او همیشه با ابهت توضیح می‎داد صبحانه برایش هشت کرویتسر Kreuzer تمام می‎شد. ما همگی خیلی مانده به ساعت ده دچار یک ناآرامی بزرگ می‎گشتیم. فقط جلینک تظاهر به داشتن آرامش می‎کرد: الساعه باید آن لحظه فرا برسد که جلینک ــ فردی مانند ما از شفاخانه ــ دوباره ما را تحقیری بی پایان کند، و ما با هیجان انتظار این لحظه را می‎کشیدیم. هرگز ربینگر یا کلاین از زمانیکه در شفاخانه زندگی می‎کنند لذت به مهمانخانه رفتن را تجربه نکردند. البته مهمانخانه‎ای که جلینگ برای خوردن صبحانه به آنجا می‎رفت باشکوه نبود. اما او در آنجا مهمان، آقا و خریدار بود. جلینگ در حالیکه آهسته در سالن قدم می‎زد از لحظات قبل از رفتن به مهمانخانه کاملاً لذت می‎برد. کلاین و ربینگر تا حد امکان خود را بی تفاوت نشان می‎دادند. اما چانه ربینگر از خشم می‎لرزید و بذاق از دهان بی دندان بر روی کتش می‎ریخت. کلاین با چنان خشمی خود را مشغول تعمیر چتر می‎ساخت ــ او چتر ساز بود و گاهی هنوز چتری را برای تعمیرات جزئی پیش او می‎آوردند ــ که انگار می‎خواهد چوب چتر را بشکند. جلینک کمی مانده به ساعت ده با آرامشی بی مانند می‎گفت "خوب دیگه با اجازه ما بریم" و با گام‎هائی آهسته و موقرانه می‎رفت.
اما بعد ربینگر و کلاین خشم‎شان را خالی می‎کردند. من فکر می‎کنم که آنها حیثیت خود را بخاطر مهمانخانه رفتن جلینک خدشه‎دار شده احساس می‎کردند. آنها شروع می‎کردند به داستان تعریف کردن، آنها در روایت از خوشگذرانی‎های زندگی خویش از همدیگر طوری سبقت می‎گرفتند که مهمانخانه رفتن جلینک، غذای هشت کرویتسری او و تمام شهر باید در برابر کارهای آن دو رنگ می‎باختند.
جلینک قدرت پرداخت پول صبحانه را داشت. زیرا او کاسبی می‎کرد. من همیشه کار و کاسبی او را بسیار اسرارآمیز تجسم می‎کردم، گرچه کار و کاسبی‎اش مطمئناً بسیار کم از اسرار برخوردار بود. کار و کسب‎اش این بود که او خانه به خانه می‎رفت و از اهالی خانه می‎پرسید که آیا بطری کهنه دارند و آنها را به چند هلر  Hellerمی‎خرید و با سود اندکی به یک دکاندار می‎فروخت. به نظر من جلینک مانند تاجر بزرگی به نظر می‎آمد که کشتی‎هایش در اقیانوس‎ها شناورند و بارگیری می‎کنند. کار و کسب کلاین که من هر روز آن را می‎دیدم ــ تعمیر چترهای شکسته را ــ در برابر کسب و کار جلینک بی اهمیت و فقیرانه بود.
جلینک با آن سبیل خاکستری به پائین آویزان شده و آن فریاد دائمی تنها همخانه‎ای بود که من در برابرش کمی احساس احترام می‎کردم. کلاین تقریباً کور بود و چشم‎هایش از میان عینک خم شده‎ای خسته نگاه می‎کردند. هرگز او صورتش را اصلاح نمی‎کرد. و همیشه یک چتر برای تعمیر میان زانوانش چسبیده بود. با کلاین می‎توانستم گاهی چنان احساس همدردی کنم که وسیله‎ای که به زمین افتاده و او با دست‎هایش به دنبال آن می‎گشت یا اشتباهاً جای دیگری قرار داده بود را بی سر و صدا کنار دستش می‎گذاشتم. آرامش صبورانه او تنفرم را که حتی در برابر جلینک هم نمی‎توانستم از ابراضش خودداری کنم بی دفاع می‎ساخت.
قلبم در مقابل ربینگر سخت، بی گذشت و گنگ بود. بدنش که از سر انگشتان تا زانو بدون وقفه می‎لرزیدند، پلک‎های سرخ بدون مژه‎اش، چشم‎های گود رفته‎اش، دهان بی دندانش که مدام در جنبش و از گوشه آن بدون وقفه نخ نازکی از بزاق آویزان بود، لکنت زبان دائمی مشوش‎اش و تمام ناتوانی بشری‎اش مرا دشمن او ساخته بود. من یک کودک بودم و به این پیرمرد که شب‎ها تشک‎اش را خیس می‎ساخت زنجیر شده بودم، به کسی که زندگی رو به خاموش شدنش با فاصله یک قدم از من شب به شب یک نبرد با مرگ بود. آیا من بعنوان بچه بدجنسی به دنیا آمده بودم که این پیرمرد با این موقعیت سختش نمی‎توانست در روحم هیچ اثری بگذارد و یا اینکه، آنطور که من فکر می‎کنم به دنیا آمده‎ام تا به این اندام لرزان و در رنج و این روح خاموش گشته به زنجیر کشیده شوم تا سخت‎تر از یک زندانی که زندان ابدی خویش را احساس می‎کند در عذاب باشم؟
در پشت شفاخانه یک حیاط کوچک کثیف قرار داشت که پله‎های درون آن به یک باغ منتهی می‎گشتند. از عجایب خانه یکی هم این بود که آدم می‎توانست بدون مجبور بودن در استفاده از پله‎ها بلافاصله از یک قسمت خانه به قسمت دیگر و از یک اتاق به اتاق دیگر برود. باغ کوچک بود. در آن چند درخت و در وسط آنها یک درخت قدیمی گردو قرار داشت که در زیر آن یک نیمکت چوبی قرار داده بودند. این درخت مرزی بود با حیاط و باغ‎های دیگر که به وسیله دیوار مخروبه‎ای به بلندی قد یک انسان از هم جدا شده بودند. در یک گوشه از باغ که با عبور از کنار درخت گردو می‎شد به آنجا رسید یک چاه حفر کرده بودند که بر بالایش یک سطل چوبی آویزان بود؛ وقتی آدم چرخ را می‎چرخاند، سطل متصل به زنجیر با سر و صدا به داخل چاه داخل می‎گردید. از این چاه آب لازم برای خانه کشیده می‎گشت.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 22:46  توسط سعید از برلین  |