قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صبح روز بعد برای بردنش می‎روم. او بدون کلاه می‎آید با بقچه‎ای که وسائلش را در آن پیچیده بود. او با چند قدم فاصله به دنبالم به سمت ایستگاه راه‎آهن می‎آمد. من بلیط درجه یک برای خودمان تهیه می‎کنم. اشتازینکا باید می‎دید که من چه کسی هستم. اما او ساکت با چشمانی بی حرکت بر روی صندلی‎اش نشسته بود.
در هامبورگ برایش یک کلاه و یک دست لباس می‎خرم. او نه متعجب بود و نه سپاسگزار. او ساکت می‎پذیرد.
ما سوار کشتی می‎گردیم، من به کابین درجه یک می‎روم و او به کابین درجه سه. شاید وقتی تفاوت را می‎دید می‎توانست زودتر متوجه گردد. هر روز می‎گذاشتم او را به کابین من بیاورند و به او یک وعده غذا بدهند. او با نفس سخت و در سکوت آن را می‎خورد. مدت درازی پس از رفتن او بوی بدنش در کابین باقی می‎ماند. من آنجا می‎نشستم و بویش را مانند دود سیگار می‎مکیدم. حالا من دیگر نمی‎خواستم مالک او باشم. فقط می‎خواستم اشتازینکا بر علیه‎ام سرکشی کند و من فریاد زدنش را بشنوم. اما او ساکت می‎ماند و چشمانش بدون فروغ به من نگاه می‎کردند.
ما در نیویورک در هتل کوچکی اقامت گزیدیم. اشتازینکا یک اتاق کوچک زیر شیروانی بدست آورد و من برای خودم یک اتاق در اولین طبقه برداشتم. سپس خود را برای اجرای آنچه وقتی من در شفاخانه در برابر اشتازینکا ایستاده بودم مانند صاعقه‎ای از سرم گذشته بود آماده می‎کنم.
من می‎دانستم در کدام محل نیویورک می‎توانم آدم‎هایم را پیدا کنم و به کافه کوچکی می‎روم که در آن یهودی‎های روسی و لهستانی رفت و آمد می‎کردند. آنجا یک مغازه کوچک از دود سیاه شده بود، در کنار دیوارها نیمکت‎های پوشیده شده از پارچه مخملی قرار داشتند که زمانی باید قرمز بوده باشند. در پشت میزهای کوچک مرمری نزدیک به هم چیده شده مشتری‎ها نشسته بودند، تعداد زیادی با کلاه بر سر. بعضی‎ها از میزی به میز دیگر می‎رفتند یا در گذرگاه‎های باریک میان میزها ایستاده بودند. اتاق پر بود از صداهای بلند انسان‎ها که با هم صحبت می‎کردند و صدای جرنگ جرنگ کردن ظروفی که در گوشه‎ای از اتاق قرار می‎دادند و آنها را می‎شستند. یک گارسون رنگ پریده، با چشم‎های خواب‎آلود و در کتی کلفت و براق که از چرب بودن می‎درخشید لیوان‎های چای را بر روی سینی بزرگی حمل می‎کرد.
من برای پیدا کردن جا به اطراف نگاه می‎کنم. در گوشه‎ای مردی تنها در پشت یک میز نشسته بود، از ظاهرش مشخص بود که یک یهودی از گالیسین Galizien است. من کنار او می‎نشینم. او لحظه‎ای مرا به دقت تماشا می‎کند، سپس مرا مخاطب قرار می‎دهد.
او می‎پرسد: "تازه در نیویورک؟"
من کوتاه می‎گویم: "خودت تازه‎ای."
او بلافاصله متوجه می‎گردد که من مبتدی نیستم. آهسته دستش را درون ریش انبوه قهوه‎ای رنگش می‎برد. دستش مانند دست کودکی ظریف و لطیف بود. چشمان بی مژه ملتهب او سست در میان فضا می‎چرخیدند.
از میان پنجره کثیف نور کدر یک روز بارانی به درون کافه می‎تابید. من بی تفاوت به سمت خیابان نگاه می‎کردم و منتظر بودم که همسایه‎ام دوباره مرا مخاطب قرار دهد. او بعد از مکث کوتاهی دوباره شروع می‎کند:
"شما کاسبی می‎کنید؟"
"نه، من دزدی می‎کنم."
او به شوخی من لبخند می‎زند.
"کسب و کار، من فکرش را می‎کردم. در چه، اگر اجازه پرسیدن داشته باشم؟ من می‎تونم به شما بگم، این معلومه که آدمها طوری با هم کنار می‎آیند. از کجا معلوم، شاید ما هم بتونیم با همدیگه کنار بیائیم."
من حریفم را با نگاهی نافذ تماشا می‎کنم. بعد با احتیاط اطرافم را می‎پایم تا مطمئن شوم کسی به حرف ما گوش نمی‎دهد.
او می‎گوید "اموال!" و این کلمه را با یک ژست تحقیر دست همراه می‎سازد. "چه احتیاجی به ترسیدن دارید؟ اسم من زایدنفلد Seidenfeld است. بنابراین جنس به سرقت رفته می‎فروشید؟"
من پر معنا می‎گویم: "جنس را هنوز کسی ندزدیده". حالا او مرا با نگاهی نافذ تماشا می‎کند.
زایدنفلد می‎گوید "می‎فهمم" و دوباره دست کوچک او به میان ریشش می‎رود "من می‎فهمم. جوان است؟"
"شاید بیست و هشت سال."
"کمی پیره. آیا می‎شه گفت که زیباست؟"
"آدم می‎تونه بگه زیبا. چاق!"
"چاق؟ امروزه مشتری نداره. حداکثر در پیش بلر Beller. آنجا لهستانی‎ها رفت و آمد می‎کنند. آنها از زن‎های چاق خوش‎شان می‎آید. امتحانش مجانی‎ست. دختر رو بیارید اینجا."
من می‎گویم: "بیست دلار". این ایده کاملاً ناگهانی به سراغم می‎آید. من باید در این کار سود می‎بردم، اگر هم که فقط یک دلار چرب باشد. باید او را می‎فروختم. فروش. و یک دلار در این کار سود می‎بردم. با این فکر لبخند پیروزمندانه‎ای می‎زنم.
زایدنفلد فریاد می‎کشد: "بیست دلار! بیست دلار، جائیکه زن‎ها برای کار به آدم هجوم می‎آورند، بله؟"
او با انگشتانش بر روی میز ضرب می‎گیرد. من فکر می‎کردم، چطور امکان دارد این مرد چنین دست کوچکی داشته باشد؟
من می‎پرسم: "چقدر می‎خواهید بپردازید؟"
او با تمام صورت به طرفم می‎آید. من می‎بینم که چشم‎هایش با هم برابر نیستند. چشم چپش نیمه باز بود. با لحنی جدی که حرکت پر تحرک دست راستش باید بر آن تأکید می‎گذاشت می‎گوید:
"اول باید عروس را ببینم!"
من در این وقت شروع به خنده وحشتناکی می‎کنم، خنده‎ای که مرا به تکان و سرفه کردن انداخت. من درهم برهم می‎خندیدم و سرفه می‎کردم. کودکی من، جوانی‎ و گذشته‎ام ناگهان در این خنده شریرانه جان گرفته و جاری گشتند. مشتری‎های کافه خود را به سمت من می‎چرخانند. و زایدنفلد به من طوری نگاه می‎کرد که انگار دیوانه شده‎ام.
"آیا تا حال کسی شنیده؟ شما می‎خندید؟ مگه میشه بدون دیدن خرید؟ چه کسی بدون دیدن خریده؟ آیا شما خریدید؟"
من در حالیکه هنوز به سختی نفس می‎کشیدم و باید قطرات اشکم را پاک می‎کردم می‎گویم: " آقای زایدنفلد شما حق دارید. البته، شما باید او را ببینید."
من فوری می‎روم و اشتازینکا را می‎آورم. او کنار میز می‎شیند و ما در حضورش و بر سر او معامله می‎کردیم. من اشتازینکا را اغلب از کنار چشم نگاه می‎کردم. او بجز سینه‎هایش که بالا و پائین می‎رفتند مانند یک توده گوشت بی جان به نظر می‎آمد.
زایدنفلد به من پنج دلار می‎دهد. بعد اشتازینکا را نزد بلر می‎برم. ما در پشت ماشین و زایدنفلد جلو نشست. من با دلارهای زایدنفلد در جیبم بازی می‎کردم.
من می‎گویم: "اشتازینکا، تو منو نمی‎خواستی. اما من تو رو دوست دارم و بجای خودم به تو هزار لهستانی هدیه می‎کنم."
من یک بار دیگر با وحشیگری تمام پستان‎هائی را که تمام این سال‎ها از زمان کودکی در حال بالا رفتن، پائین آمدن، بزرگ و سنگین در برابرم دیده بودم می‎گیرم.
من در خیابان فرعی تنگ و تاریکی که در آن مؤسسه بلر واقع شده بود پیاده می‎شوم و می‎روم.
من شب بعد به «جهان نو» ــ خانه‎ای که من اشتازینکا را برده بودم چنین نامیده می‎شد ــ می‎روم. با صدای زنگ زدن من یک سیاهپوست پوزخند بر لب در را برایم باز می‎کند و مرا از پله‎ها به بالا هدایت می‎کند. من از سالنی که داخلش می‎شوم صدای موزیک خشک پیانوئی خودکار را می‎شنوم.
بوی عرق بدن و بوی شدید مشروب به سمتم هجوم می‎آورد. مبل‎هائی در کنار دیوارها قرار داشتند که دارای رنگ‎های مختلف بودند، در گوشه‎های سالن میزهای کوچکی قرار داشت. فضای وسط سالن خالی بود، احتمالاً برای رقصیدن. یک چراغ گازی کم نور می‎گذاشت که همه چیزهای داخل سالن به صورت خطوط محوی به نظر برسند.
پنج دختر برای خود روی مبل لمیده بودند. در یک گوشه اشتازینکا نشسته بود. او یک تکه پارچه ابریشمی ژنده بر تن داشت که تقریباً پستان‎هایش را نمی‎پوشاند. نگاهش به زمین خیره مانده بود.
من در گوشه دیگر مقابل او می‎نشینم. یک زن با دندان‎های سیاه گشته به سمت من می‎آید. من سفارش ویسکی می‎دهم. به نظرم می‎رسید که صدای نفس کشیدن منظم اشتازینکا تا پیش من می‎آید. برای یک لحظه نگاهش را به خودم احساس می‎کنم. بعد او دوباره بدون حرکت به زمین خیره می‎شود.
چند مرد با سر و صدا می‎آیند، ظاهرشان نشان می‎داد که کارگر بندر هستند. آنها در کنار میز من می‎شینند. خانم بلر، یک زن سیاهپوست و لاغر با چشمانی سختگیر، اشاره‎ای به دخترها می‎کند. آنها خسته از جا بلند می‎شوند و پیش مردها می‎شینند. فقط اشتازینکا سر جای خود باقی می‎ماند.
من دلم می‎خواست از دختری که کنارم نشسته بود بپرسم که اشتازینکا هنگام ورود به این خانه چطور رفتار کرده است. آیا او گریه کرده، فریاد کشیده، لعنت فرستاده یا سکوت کرده است. اما من بیم داشتم علاقه‎ام به اشتازینکا را به طور شفاف نشان دهم.    
من بعد از نگاه کوتاهی به گوشه‎ای که اشتازینکا نشسته بود می‎پرسم: "جدیده؟"
دختر می‎گوید: "جدیده". چنین به نظر می‎آمد که او آنقدر زیاد پذیرش یک «زن جدید» در  چنین خانه‎هائی را تجربه کرده است که صحبت کردن از آن برایش بی ارزش بود.
من سعی می‎کنم به صحبت ادامه دهم: "او ساکت است." دختر اما  فقط شانه‎اش را بالا می‎اندازد، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید: خدایا، هر کس دیوانگی خود را دارد.
یک مرد بزرگ از میز کناری از جا بلند می‎شود و به سمت اشتازینکا می‎رود. در حالیکه مرد با او صحبت می‎کرد او بی حرکت نشسته بود. من مطمئنم که اگر اشتازینکا حتی می‎فهمید که مرد چه می‎گوید باز هم ساکت می‎نشست.
خانم بلر به آنها می‎پیوندد و با چشمان شریرش یک نگاه جدی به اشتازینکا می‎اندازد. اشتازینکا از جا بلند می‎شود و با موج انداختن به باسنش، طوری که انگار در حال حمل سطل آب سنگینی از چاه باغ شفاخانه است می‎رود. مرد به دنبالش به راه می‎افتد.
سر اشتازینکا به سمت زمین خم شده بود، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید:
"به دستور خانم این کار را می‎کنم."
من از جا می‎جهم و از پشت به اشتازینکا نگاه می‎کنم، تا اینکه او از درب کوتاهی داخل اتاقش ناپدید می‎گردد. من در پشت درب می‎ایستم. دختری که پشت میز من نشسته بود به من نزدیک می‎شود و چیزی می‎گوید که به گوشم می‎رسد، بدون آنکه من آن را بفهمم. او خود را به من می‎مالید، من اما او را از خود دور می‎سازم و با عجله از آنجا خارج می‎شوم.
من فکر می‎کردم تحقیر کردن عمیق اشتازینکا شادم خواهد ساخت. اما هنگامیکه ناپدید گشتن اشتازینکا به درون اتاقش در «جهان نو» را دیدم چیزی از خوشحالی در خودم احساس نکردم. وقتی من از پله‎ها پائین می‎رفتم و از کنار مرد سیاهپوست که پوزخند بر لب داشت رد می‎شدم، حالم طوری بود که انگار کاری نیمه تمام انجام داده‎ام و باید بازگردم تا اشتازینکا را به قصد کشت کتک بزنم. روح گنگ و بی فروغش تمام آنچه من بی رحمانه به سرش آورده بودم را مطیعانه می‎پذیرفت، و این مرا در برابر اشتازینکای خدمتکار با وجود نفرتی که از او داشتم بی دفاع می‎ساخت و باعث وحشتم می‎گشت.
من در آن شب اشتازینکا را نزد بلر در «جهان نو» برای آخرین بار در زندگی‎ام دیدم. روز بعد مردی را شناختم که به من پیشنهاد یک معامله داد. معامله خوبی به نظرم رسید و من اوراق بهادار برای کشف یک منبع نفت خریداری کردم. این جریان بقدری مرا به خود مشغول ساخته بود که من نمی‎توانستم به دیدن اشتازینکا بروم. بعد از چهارده روز با سودی به ارزش دوازده هزار دلار سهمم را می‎فروشم.
حالا تازه فرصت می‎یابم که به مؤسسه بلر بروم. اما وقتی می‎فهمم اشتازینکا دیگر آنجا کار نمی‎کند آشفته می‎گردم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16:31  توسط سعید از برلین  |