قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سال‎ها گذشتند. فعالیت در کارخانه مرا در خود حل کرده و تمام چیزهای دیگر برایم متوقف شده بودند. من حالا بجز گسترش کارخانه علاقه دیگری در جهان نداشتم. در برابر کارگران بی گذشت باقی ماندم. در یک اعتصاب توسط کارگران تصمیم گرفتم کارگر روز مزد بعنوان اعتصاب‎شکن استخدام کنم. از آن زمان به بعد نفرت انگیزترین کارخانه‎دار سان فرانسیسکو گشتم.
من پنجاه ساله می‎شوم و آمرانه و مغرور در کارخانه‎ام ایستاده بودم، اما تنها، من نه دوستی داشتم و نه همسری. در عوض پول داشتم و دشمن.
اگر بخواهم از این مرحله زندگی‎ام جزئیات بیشتری شرح دهم به درازا خواهد کشید و از هدف اصلی این داستان دور خواهد گشت. علاوه بر این فکر می‎کنم تمام آنچه من در ارتباط با تکامل خود تعریف کرده‎ام باید برای دادن تصویر کوچکی از من کافی باشد.
گاهی اوقات اشتازینکا را به یاد می‎آوردم و خشم در من اوج می‎گرفت. بعد به پسر نوجوانی که توانستم در او بر اشتازینکا پیروز گردم فکر می‎کردم.
به این ترتیب من به نقطه عطف زندگی‎ام رسیدم.
من نامه‎ای دریافت می‎کنم:

آقای نیکوکار محترم!
در روزیکه من با قلبی غمگین خانه‎ای که بخاطر محبت شما در آن سعادت بزرگ شدن داشتم را ترک می‎کنم، قلبم به طور مقاومت ناپذیری به من حکم می‎کند از شما تشکر کنم. عمل نیک شما این امکان را برای پسر بی گناهی میسر ساخت تا توانائی روحش را تکامل دهد و محبت را که سرنوشت در سینه‎اش قرار داده بیدار سازد و بگستراند.
حالا من شفاخانه‎ای که دوران امن جوانی‎ام را در آن گذرانده‎ام ترک می‎کنم و با یاری مردم خوب برای تعلیم دیدن به دانشسرای معلمی در شهر می‎روم. زیرا آقای نیکوکار محترم، من هم مانند شما، برای نشان دادن شاکر بودنم به خدا، به این خاطر که او برای من هم زمانیکه کودک بی گناهی بودم فرد نیکوکاری را فرستاد، مشتاقم به کودکان بی گناه کمک کنم، همانطور که ممکن است او شما را واداشته باشد از سر قدر شناسی بخاطر سرنوشت خودتان مرا نجات دهید. حالا سرمایه‎ای در اختیار ندارم که مانند شما شاکر بودنم را نشان دهم. و خواست متواضعانه‎ام تلاش برای ثروتمند شدن نمی‎باشد، بلکه خود را در آرامش و سادگی به نیکی تسلیم کردن است. بنابراین تصمیم گرفته‎ام معلم شوم، و من می‎دانم که شما هم میل و آرزویم را می‎پسندید و با آن مؤافقید.
من به شما اطمینان می‎دهم که عکس شما در سالن نهار خوری هیچ چیز بدی در روحم ندیده است. همواره احساس می‎کردم که چشمان شما و چشمان مرد نیکی که <خانه پدری‎ام> هدیه اوست مرا به نیکوکاری دعوت می‎کنند. با قلبی متواضعانه و راضی از سرنوشت فروتنانه‎ای که تقدیر برایم مشخص کرد خانه جوانی‎ام راترک می‎کنم، پیرمردانی را ترک می‎کنم که اجازه کمک به آنها قلبم را عمیقاً از شادی پر ساخت.
آقای نیکوکار محترم، من می‎دانم، شما نیازی به تشکر ندارید. آنچه شما برای بچه یتیمی که پدر و مادرش را نمی‎شناسد انجام دادید، در حقیقت برای مادر بیچاره‎اش انجام دادید. آنطور که من می‎دانم روح مردگان در کودکان دوباره جان می‎گیرند، شما زندگی کسی را که مطمئناً بسیار تیره بختانه، و از آنجائیکه مادرم بود به احتمال زیاد صبورانه باید بوده باشد را بعد از مرگ خوشبخت ساختید. و شما سرشار از این آگاهی هستید: من عمل خوبی انجام دادم!
شما نباید نامی را که شفاخانه به من داده است بشناسید، به این خاطر که فکر نکنید باید از من حمایت مالی کنید. در باره نام من تحقیق نکنید! من از سرنوشتم راضی‎ام و چیزی بیشتر از آن نمی‎خواهم.
جوانی که شما به او محبت کردید.

نامه رو به زمین خم می‎شود و من مدتی طولانی به مقابل خود خیره می‎مانم. خاطرات و لحن این نامه مرا به وحشت انداخت. من پسر جوان اشتازینکا را در مقابلم می‎دیدم و صدایش را می‎شنیدم که می‎گفت: شما کار نیکی انجام دادید.
صدای تیز یک زنگ بیدارم می‎سازد. من بی اراده این صدا را در سالن‎های کارخانه تعقیب می‎کنم. من از سالن‎های دراز دستگاه‎ها و از راهروی باریک بین ردیفی از چرخ‎های درخشان مدام در چرخش طوری عبور می‎کردم که انگار غوغای کار از راهی دور به گوشم می‎رسد.
در انتهای آخرین سالن، جائیکه در آن محصولات کارخانه‎ام انبار می‎گشتند، مدیر کارخانه را در انتظار خود می‎بینم. او مرا پیش جدیدترین مدلی که تازه ساخته شده بود می‎برد و از روی نوشته‎ای که در دست داشت شروع به گزارش دادن در باره کیفیت دستگاه بزرگ و درخشنده‎ای که مقابلمان قرار داشت می‎کند.
من کلماتش را می‎شنیدم، بدون آنکه آنها را بفهمم. من در حین گزارش دادن او رویم را برمی‎گردانم و می‎روم.
در دفتر کارم نامه جوان را دوباره می‎خوانم، قسمتی را که نوشته شده بود من کار نیکی انجام داده‎ام. از اینکه خشمگین نمی‎شوم شگفتزده می‎شوم. آیا مگر من نمی‎خواستم به او صدمه بزنم؟ آیا مگر من نمی‎خواستم رنج کشیدن را به او تحمیل کنم؟ و به اشتازینکا در او؟ اما جوان آنجا روبرویم ایستاده بود و می‎گفت: تو در من مادر فوت شده‎ام را خوشبخت ساختی.
بنابراین جوان هم مانند اشتازینکا خود را از تحت قدرت من بودن رها ساخته بود. اشتازینکا پس از مدت‎ها شفاف در برابرم می‎ایستد و من نگاه ساکت مطیعانه‎اش را می‎بینم: <به دستور خانم این کار را میکنم>. اما برای من اتفاقی می‎افتد که تا حال رخ نداده بود. به یکباره قطرات اشگ از گونه‎هایم سرازیر می‎گردند.
من گریه می‎کردم. کودکی‎ام دوباره زنده گشته بود و من آن را در برابر چشمانم می‎دیدم. من شفاخانه را می‎دیدم و فقر جوانیم را و نفرت و انزجار در برابر فقری که با من رشد می‎کرد. من خود را بعنوان صاحب کارخانه می‎دیدم که در مقابلش دسته‎ای از کارگران می‎لرزیدند، کارگرانی که بخاطر فقرشان از آنها متنفر بودم و چون قدرت نداشتند تحقیرشان می‎کردم. من اشتازینکا را می‎بینم، زنی که بی گناه مورد نفرت واقع گشته بود. من جوان را می‎بینم که از او متنفر بودم، زیرا او کودک بود، زیرا او به چنگ من افتاده بود، زیرا او چشم‎های پرهیزکارانه اشتازینکا را داشت و من می‎خواستم بگذارم رنج ببرد و آدم شروری گردد.
و حالا: دست‎های کودکانه‎ای به ریشه روحم چنگ می‎انداختند و من بخاطر آغوش مهربانی می‎گریستم.
من می‎خواستم سرنوشتی مانند سرنوشت خودم را به یک کودک تحمیل کنم، بگذارم رشد کند، برای اینکه بشود مانند ... من، مردی قدرتمند؟ آیا آنچه را که من می‎خواستم نابود و مانند خود سازم بخاطر جنون نفرت بود؟ آیا حدس می‎زدم، بدون آنکه آن را بشناسم، که زندگی‎ام با وجود قدرت فراوان غمگین و فقیرانه است، زیرا نفرت آن را تنها ساخته، زیرا دشمنان، سرما و بیگانگی آن را جابجا کرده‎اند؟ و من حالا می‎دانستم که زندگی من نیز گرما و محبت می‎طلبد، زیرا زمانیکه من گذاشتم کودک اشتازینکا زندگی مرا زندگی کند فکر می‎کردم قادر نیستم از خشم و سخت بودن متنفر باشم و آنها بکشم. اما کودک فردی فروتن و خوب شده است. و خوبی او مرا به خود می‎خواند.
من بخاطر نفرتی که برای نابودی کاشته بودم و در پایان سرنوشت را تغییر داده بود گریستم.
اشگ‎ها نفرت را از روحم شستند. به نظرم می‎رسید که انگار نور خفیفی در من می‎درخشد.
در نور عشقی خوب اشتازینکا را می‎بینم، مخلوق گنگ خدا را. او زن مطیعی بود، یک زن پارسا. من اما عنصری در یک زندگی در راه خدا نفوذ کرده بودم که ذات تحقیر را ویران می‎ساخت، زیرا نفرت دشمن است. اما عشق خوب ویران نگشت و از شر قوی‎تر بود.
اشتازینکا از پسر جوان برایم حرف می‎زد و به او از درون من جواب می‎داد.
اشتازینکا کشته شد. اما پس از مرگش سعادتمند گشت. خوبی و تواضع آنقدر بزرگ‎اند که حتی قلب قاتلی شریر هم اشعه خوشبختی را احساس می‎کند.
من پنجره را باز می‎کنم. در برابرم سان فرانسیسکو قرار داشت، چرخ‎های درهم برهم، انبوه مردم، سوت زنان، خرناسه کشان، سریع. و در غرب دریا را می‎بینم. اما بر بالای سان فرانسیسکو و حرص و نفرت انسان‎هایش و بر بالای دریا و بالای هزاران شهر پر از جنگ و دشمنی پلی می‎دیدم که پسر جوان فقیر را به من وصل می‎کرد.
من خودم را از پنجره به بیرون خم می‎کنم. من می‎خواهم نزدیک‎تر باشم، خدا، من می‎خواهم نزدیک‎تر باشم! ــ خیابان پر سر و صداست. مردم از کنار هم می‎گذرند.
من فکر می‎کنم، یک جائی یک قتل انجام گرفته است. دوباره کسی اشتازینکا را کشته است. من اما دیگر تنها نیستم.
وه خدای من، مخلوقی مرا دوست می‎دارد ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 18:32  توسط سعید از برلین  |