قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


من فکر می‎کنم که آرایشگر قوزدار جوزف هاشک Josef Haschek هم در تکامل رابطه پدرم با من مقصر بوده است. همیشه وقتی من به این زمان از زندگی‎ام، به زمان قبل از انجام این جنایت فکر می‎کنم، اندام جوزف هاشک را در برابرم می‎بینم، و قطعاً این باعث گشت من، کسیکه در شرح کتبی رویدادها تمرین ندارد، هنگام شروع به نوشتن این یادداشت از این انسان شروع کنم. انسان زشت قوزداری که دست‎های درازش تقریباً تا زانوهایش آویزان بودند برایم مانند نماد این زمان زشت، مهجور و تیره بختی بود.
قسمت فوقانی بدن جوزف هاشک شکل مکعبی را داشت که بر یک رأس ایستاده و قسمت بالای آن اندکی صاف بود. هم از روی سینه و هم از پشتش یک گوشه این مکعب به بیرون زده بود. سر بدون گردنش بر روی شانه نشسته بود و در حال راه رفتن بطور عجیبی تکان می‎خورد. من در این ارتباط ساعتی را به خاطر می‎آورم که در یک ساعت سازی در بازار پشت ویترین آویزان بود و ما کودکان شگفتزده آن را تماشا می‎کردیم. و آن یک ساعت پاندول دار بود که در بالاترین قسمتش سر یک سیاهپوست با چشمانی متحرک قرار داشت. سر احتمالاً به پاندول وصل بود و توسط آن یکنواخت حرکت می‎کرد. این سر هم دارای گردن نبود، بلکه فقط از قسمت چانه از شانه بیرون زده بود، حرکت‎های این سر تا اندازه‎ای حالت ترسناک‎ـ‎مضحکی داشت که من با شرح دادن سر متحرک آرایشگر آن را بخاطر آوردم.
من نمی‎دانم چگونه هاشک آرایشگر مؤفق گشت ابتدا اطمینان پدرم را بدست آورد، مدام بر او نفوذ بیشتری کند و عاقبت کاملاً بر او مسلط گردد. هاشک در محاکمه من بعنوان یکی از شاهدان اصلی ظاهر شد و سبب گشت که قلب قضات دادگاه بر علیه من سخت‎تر گردد و من به چشم آنها موجودی که توانا به انجام حرکتی اخلاقی نیست دیده شوم. او آنچه را که می‎توانست مرا در چشم کسانیکه باید به قضاوتم می‎نشستند سزاوار سرزنش و توبیخ کند برایشان تعریف کرد و به هدفش نیز رسید. او همیشه دشمن من بود.
من روایت کردم که هر چیز ضعیف، بیمار و معلولی همیشه برایم ناخوشایند بوده‎اند. ممکن است آرایشگر بیزاری‎ام را کمی احساس کرده باشد و این باعث گشته تا نفرتش به من در او بیدار گردد. یا ممکن است آرایشگر به خاطر مخالفت ساکتی که من در برابر توسعه دائمی دوستی صمیمانه میان او و پدرم از خود نشان می‎دادم از من متنفر بود. مطمئناً او هم مانند بقیه نارضایتی‎ام را که بصورت سکوت و تنهائی متمردانه خود را جلوه‎گر می‎ساخت بعنوان تکبر برداشت کرده بود، و ممکن است مرد زشت به این دلیل رنجیده باشد که چرا من در کنارش نمی‎شینم، با او صحبت نمی‎کنم و به وراجی‎اش گوش نمی‎سپارم. شاید او احساس می‎کرد که من این دوستی را عمیق‎ترین حقارت برای پدرم می‎دانم. زیرا چنین انسان‎هائی مانند قاتلین فراری با شنیدن افتادن برگی از درخت به وحشت می‎افتند. من می‎گویم چنین انسان‎هائی، و من باید نگران باشم که کسی درکم نکند. اما من تا حال فقط گفتم که آرایشگر قوزدار، ضعیف و زشت بوده است و اینکه سرش هنگام راه رفتن به طور عجیبی در شانه‎اش تکان می‎خورد.
چنین انسان‎هائی خشن‎، ریاست مآب و ظالم‎اند و با هر چیزی که ضعیف‎تر از آنهاست و در حیطه قدرتشان قرار گیرد با بی رحمی رفتار می‎کنند. چنین انسان‎هائی، چنین انسان‎های زشت، قوزدار و ضعیفی در برابر هر چیزی که از آنها قوی‎تر است مطیع و متواضع‎اند. اما آنها از این کار متنفرند و وقتی موقعیتی دست بدهد به خوبی می‎دانند که چگونه باید قوی‎تر را نابود سازند. چنین انسان‎هائی باهوشند. آنها باهوش‎تر از افراد سالم، قوی و بی قوز رشد کرده‎اند. آنها به آرامش چنین انسان‎های سالمی می‎خندند، گام‎های مستقیم و موقرانه راه رفتن‎شان را در درون تمسخر می‎کنند و متوسط می‎پندارند. اما هوش چنین انسان‎هائی آنها را در مقابل این افراد متوسط و سالم بلندتر نمی‎سازد. در خنده آنها طنز دیده نمی‎شود، خنده‎شان اسلحه‎ای است که لوله‎اش به سمت خودشان برگشته و دردآلود خود آنها را زخمی می‎سازد. چنین انسان‎هائی مانند جنایتکاران فراری همیشه تحت فشار یک وحشت دائمی زندگی می‎کنند، و اگر هم جنایتی مرتکب نگشته باشند اما در آنها همه چیز برای انجام آن در هر لحظه آماده است. در این انسان‎ها بدگمانی همیشه بیدار است، فکر می‎کنند که مردم آنها را تحقیر می‎کنند، آنها را زشت می‎یابند، بخاطر زشتی‎شان به آنها می‎خندند و حال‎شان از آنها بهم می‎خورد. آنها خودپسندتر از انسان‎های زیبا هستند. آنها عاشق پوشیدن لباس‎هائی‎اند که جلب توجه می‎کند، بله، با فرو کردن یک گل در سوراخ دگمه خود در واقع تمسخر را متهورانه به چالش می‎کشند، شاید به این خاطر که به نمایش گذاردن بدن لاغر و مسکین‎شان آنها را می‎آزارد، این اندامی که خودشان هم از آن متنفرند و تحقیرش می‎کنند، بیشتر از دیگرانی که آن راتحقیر می‎کنند، بیشتر از هر چیزی که خود آنها در جهان از آن متنفرند و حقیر می‎شمرند.
شاید مرد سلمانی بخصوص به این دلیل دشمن من شده بود، زیرا من در حقیقت همانند او بودم و با این حال خودم را متفاوت از او می‎دانستم. زیرا من هنوز امیدوار بودم. او مغلوب آگاهی از ضعف و معلولیت خود شده بود، اگر که او اصلاً بر ضد آن جنگیده باشد. من اما به هدفی فکر می‎کردم که مرا در تسلط خود داشت و تا زمان انجام قتل مرا ترک نکرد، و به این دلیل من هنوز شکست نخورده بودم. شاید اطمینان به این فکر بود که نارضایتی‎ام را مانند تکبر به نظر می‎رساند و مرا مهجور می‎ساخت. تنهائی من آرایشگر را به دشمن من تبدیل ساخت، نه فقط به این خاطر که او از افراد تنها متنفر بود، بلکه چون من هم مانند او بودم اما در عین حال آدمی تنها. زیرا انسان‎هائی مانند او گوشه گیر نیستند. آنها انسان‎ها را می‎خواهند تا به حرفشان گوش دهند، در برابرشان خود را برهنه سازند، خود را بی حرمت سازند، در واژه‎ها، در خنده‎ها، در قطرات اشگ و در حرکات بی حرمت سازند، معتادانه با شکایت کردن خود را باز هم عذاب دهند و فکر انتقام از کسانی که به آنها گوش می‎دهند را زنده نگاه دارند.
آه خدای من، خدای من! به گمانم در حالیکه فکر می‎کردم آرایشگر را توصیف می‎کنم، خودم را هم آنطور که در آن زمان بودم تشریح کردم. آه خدای من، تمام آنچه که گفتم در او می‎باشد در من هم بوده است. من هم کوچک اندام، ضعیف، رنگ پریده، دردمند و مانند تمام بیماران زشت بودم، آدم می‎توانست فکر کند که من هم قوزدار می‎باشم، گرچه من قوز نداشتم. مگر من هم بر ضعیف‎ترهائی که در دام قدرتم اسیر می‎گشتند ستم نمی‎کردم؟ من تعریف خواهم کرد که چگونه حیوانات را شکنجه می‎کردم. آیا مگر من هم مطیع و خاضع در برابر افراد قوی نبودم و همزمان از آنها نفرت نداشتم؟ وگرنه چگونه می‎توانستم وقتی مرد غریبه به من توهین کرد سکوت کنم، از او متنفر باشم، به او حسادت کنم و سکوت کنم؟ اما بعد، هنگامیکه او در دام قدرتم گرفتار گشت، من آن موقع چگونه بودم، تازه حالا آن را درک می‎کنم، ابزار انتقام گیری از او، ابزار انتقام کرم زشتی از یک غول! نه، نه، حالا اینطور به نظرم می‎رسد که انگار تمام اینها فقط بخاطر زنجیره‎ای از اتفاقات نبوده است. انگار من به این دلیل آن کار را کردم، زیرا که من اینطور به دنیا آمده‎ام و باید چنان می‎کردم. در من هم عدم اطمینان و ناآرامی سبب وحشت دائمی‎ام بودند، انگار هر ساعت می‎تواند برایم آنچه چنین بی پایان خوارم می‎ساخت به بار آورد، انگار که قادر نبودم این ساعت را به پایان برده و زنده بمانم، انگار چیزی مرا افشاء می‎کرد، چیزی از رویم پرده برمی‎داشت و همه چیز را آشکار و دروغ و جنایتم را فاش می‎ساخت. من هم جنایتکاری در حال فرارم. و هنوز هم دروغ نگفته‎ام و هنوز هم مرتکب جنایتی نگشته‎‎ام. هنوز نه! اما جنایت در راه است. آه خدای من، حالا چهارده سال زندانی، تازه حالا می‎دانم که تمام آنچه اتفاق افتاد، مانند هر چیز دیگری تصادفی نبوده است. آیا این سوءظن که مردم تحقیرم می‎کنند در خود من نبود؟ و آیا در واقع این سوءظن نبود که هدفم را مشخص می‎ساخت؟ آیا من خودپسند نبودم؟ آرایشگر کتش را با یک گل می‎آراست، پس من به چه خاطر، اگر نه بخاطر خودپسندی، هنوز هم پس از ترک مدرسه نظام مدت‎ها کت رنگی نظامی با یراق و دگمه‎های زرد رنگ می‎پوشیدم؟ و آیا احساس بی زاری‎ام به آرایشگر بخاطر همان دلیلی نبود که او بخاطرش دشمنم شده بود، به این خاطر که ما در یکدیگر پی به خود می‎بردیم؟
من نمی‎دانم چه کسی این نوشته را روزی خواهد خواند. شاید او منظورم را درک نکند و خیلی از چیزها را پر تصاد بیابد. اما به نظر من همه تضادها فقط ظاهری‎اند. آدم باید به این فکر کند که هیچ چیز از آنچه از درونمان می‎آید از یک ریشه واحد پا نگرفته‎اند.
آرایشگر با بدست آوردن اطمینان پدرم و با استفاده از آن سعی کرد مرا از قلب او خارج سازد. من معتقدم او بخاطر اینکه من مدت‎ها وعده‎های غذایم را باید در آشپزخانه مهمانخانه با خدمه و گداها می‎خوردم، و به این خاطر که پدرم اعتمادش به من را از دست داد و هرچه عمیق‎تر غرق می‎گشت و هرچه بیشتر مشروب می‎نوشید بیشتر و دردناک‎تر مرا می‎زد مقصر بوده است. هاشک در برابر دادگاه اظهار داشت که دلیل پدرم برای دوستی با او علاقه غیر قابل درک مرد پیر به میلادا Milada خواهر زاده آرایشگر که برای هاشک کارهای اقتصادی را انجام می‎داد و در آرایشگاه به او کمک می‎کرده بوده است. همچنین ادعا کرد که کودک میلادا بچه ژنرال می‎باشد که با وجود سالخوردگی هنوز هم آنطور که آرایشگر اغلب فرصت مشاهده کردن آن را داشته دارای قدرت خوبی بوده است. آرایشگر می‎خواست در باره این مشاهدات بیشتر حرف بزند اما رئیس دادگاه دستور داد که او ساکت شود. میلادا خودش در این مورد از شهادت دادن خودداری کرد. او خجالت می‎کشید حقیقت را بگوید، و اجازه داد که دروغ برنده گردد. من می‎دانم که هاشک قوزدار دروغ گفته است، زیرا من همه چیز را با چشم خود دیده بودم.
من پس از ترک کردن مدرسه نظامی با وجود تضاد تزلزل ناپذیر با هاشک بعنوان کارآموز نزد او مشغول به کار شدم. من این را مانند عمیق‎ترین توهینی احساس می‎کردم که می‎توانست به من بشود. این شغل برایم تنفرانگیز بود. من هرگز نمی‎توانستم خود را بدون غلبه درونی به صورت زبر یک مرد نزدیک و پوست صورت را با کف صابون نرم سازم. دیرتر وقتی خودم چاقوی ریش زنی را به کار بردم، هنگام تراشیدن ریش اغلب وسوسه می‎گشتم که پوست را زخمی کنم، که خون سرخ بر روی گونه کف صابونی شده جاری شود. و دلیل آن این بود که من این حرفه را نزد آرایشگر قوزدار باید می‎آموختم. من نمی‎خواهم از تحمل کردن رنج‎هائی که در دوران کارآموزی نزد هاشک که مرا می‎زد و به پست‎ترین کارها وامی‎داشت شرح دهم. من فقط می‎خواهم اشاره کنم که من مجبور بودم هر روز صبح وقتی از خانه به آرایشگاه می‎رفتم، ابتدا در اتاق پشتی آرایشگاه که هاشک در آن می‎خوابید بروم و ظرف ادرار زیر تخت‎اش را بیرون بکشم و در توالت خالی کنم. هرگز این مرد قوزی از لذت بردن تماشای من در هنگام این کار خودداری نکرد. من امروز هم هنوز در سلولم بوی چندش آور پماد چرب و تنتور را که اتاق پشتی آرایشگاه بوی آنها را می‎داد در بینی‎ام حس می‎کنم. مایه تسکین خاطر من این بود که این زمان می‎گذرد و اینکه هنوز هم می‎توانم یک سرباز گردم.
من می‎دانستم که هاشک قوزدار دروغ می‎گوید، اما من ابتدا چون گمان می‎کردم توسط چنین مناقشاتی فقط یادبود پدرم می‎تواند بیشتر لکه دار شود چیزی از آن در دادگاه نگفتم. تازه بعد از آنکه حکم خوانده گشت و به این ترتیب محاکمه به پایان رسید من در سکوتی که در اطرافمان برقرار شده بود و کلماتم می‎توانستند خوانا شنیده شوند آهسته گفتم: "پدر من پدر آن بچه نیست"، و هنگامیکه دیدم همه مرا غیر قابل فهم نگاه می‎کنند ــ شاید به این خاطر چون همه این قسمت بی اهمیت روند محاکمه را فراموش کرده بودند ــ بنابراین آن را خواناتر تکرار کردم: "ژنرال پدر فرزند میلادا نبود."، بعد آنها مرا به زندان بردند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:11  توسط سعید از برلین  |