قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


چند روز از آنچه شرح آن در مهمانخانه رفت گذشته بود، من شب کرکره آرایشگاه را پائین کشیدم و آن را قفل کردم تا به خانه بروم. میلادا و آرایشگر چند ساعت پیش آرایشگاه را ترک کرده بودند.
آرایشگاه در بالاترین نقطه بازار قرار داشت. من آهسته از شیب میدان پائین می‎رفتم. این آخرین بار بود. چند ساعت پس از آن مرا دستگیر کردند.
هنگامیکه به نیمه راه رسیده بودم پدرم را دیدم که با عجله از میدان عبور می‎کرد. شکی نداشتم که او می‎خواهد به مهمانخانه برود. با این حال متوقف می‎شوم و رفتن او را نگاه می‎کنم. او حقیقتاً با گام‎های تند به سمت مهمانخانه می‎رفت. در جلوی درب مهمانخانه می‎ایستد و به اطرافش نگاه می‎کند. به نظر می‎رسید که قبل از آنکه ناگهان تصمیم به داخل شدن بگیرد مردد بوده است.
من به رفتن ادامه داده بودم که وحشتزده ایستادم. ناگهان، شاید به این خاطر چون رفتار پدرم به نظرم عجیب آمده بود، فکری به ذهنم خطور کرد که فوراً خودش را در من محکم ساخت و مرا دیگر ترک نکرد. عاقبت فکر کردم که او اصلاً به مهمانخانه داخل نشده، بلکه به بالای مهمانخانه رفته است! من بلافاصله برگشتم و به سمت مهمانخانه که پدرم در آن ناپدید شده بود دویدم. من می‎خواستم از خوار شدن دوباره پدرم در برابر مرد غریبه جلوگیری کنم. نمی‎خواستم مرد غریبه که من در آن زمان احساس کاملاً مخلصانه‎ای به او داشتم، بعد از آنکه او مرا بعنوان قاتل بی رحم گربه‎ها شناخته بود، حالا پدرم را در عمیق‎ترین مرحله غرق گشتنش بشناسد. من نمی‎خواستم بخاطر پدرم دوباره در برابر مرد غریبه خجالتزده باشم.
حسم به من دروغ نگفته بود. به محض رسیدن به آنجا از بالای مهمانخانه صدای بلند پدرم را شنیدم. من از پله‎ها بالا دویدم و بدون در زدن داخل اتاق مرد غریبه گشتم.
مرد غریبه در لباس خانه و ظاهراً درمانده در برابر پدرم ایستاده بود. من فوری متوجه می‎شوم که پدرم مشروب نوشیده است. بعد چشمم به گربه کوچک می‎افتد که در گوشه‎ای بازی می‎کرد، و من از دیدنش خوشحال می‎شوم. اما بعد بر روی یک صندلی چند قطعه لباس زنانه می‎بینم و متوجه می‎شوم که بر روی تخت کسی خود را مخفی ساخته است. من می‎دانستم که او چه کسی‎ست.
مرد غریبه طوری با خوشحالی به من نگاه می‎کرد که انگار آمده‎ام تا به او کمک کنم. من نگاهش را بی جواب می‎گذارم. من می‎دانستم چه باعث وحشت او شده است: که ما بتوانیم زن را در روی تخت او کشف کنیم. در این لحظه من از او که حالا از پیش این زن بلند شده بود احساس تنفر می‎کنم.
همچنین به نظر می‎آمد که پدرم هم از آمدن من خوشحال شده است.
او در حال گریستن می‎گفت: "می‎بینید! پسرم، پسر بیچاره من! اگر شما با پدر همدردی نمی‎کنید، رعایت پسر بدبخت، فقیر و بی گناهش را بکنید!"
من به سمت پدرم می‎روم. با عصبانیت می‎گویم: "ساکت!"
مرد غریبه می‎پرسد: "اما شما چه می‎خواهید؟ شما از من چه می‎خواهید؟"
"هیچ چیز بجز همدردی، احسان! بس کنید، من شما را قسم می‎دهم! بله، من مقصرم! اما شما، شما جوانید ... شما این را نمی‎دانید! نمی‎خواهید قاضی باشید! در باره یک مرد لایق، در جنگ‎ها امتحان پس داده ... به افسری که در جنگ‎ها امتحان پس داده اعتماد کنید! یک بدن سالخورده، یک فرزند بیچاره، آقا، رحم داشته باشید، به من قول بدهید ...!"
"اما آقای عزیز، به چه خاطر، من که چیزی برای عفو کردن ندارم ...!"
در این هنگام پدرم خود را روی پاهای مرد غریبه می‎اندازد، دست‎هایش را به سمت او بالا می‎برد. مرد غریبه یک گام به عقب برمی‎دارد.
"ببخشید، به من رحم کنید، یک بدن سالخورده. آقا، به این کودک رحم کنید، آقا، به این کودک!"
او هق هق کنان خود را به سمت زانوی مرد غریبه می‎کشد و دستش را به سمت دست او دراز می‎کند. مرد غریبه اما آن را پس می‎زند. در این وقت پدرم خود را طوری خم می‎کند که انگار می‎خواهد کفش مرد غریبه را ببوسد.
من مرتعش بازوی پدرم را می‎گیرم و می‎گویم:
"بلند شوید و برویم!"
پدرم با خشم به من می‎نگرد و تلاش می‎کند خود را از دستم رها سازد. من او را طوری که انگار می‎خواهم از خواب بیدارش سازم تکان می‎دهم.
من عصبانی بودم و خجالت می‎کشیدم: "پدر، بلند شوید!"
"نه، نه. اول مرا عفو کنید. من مقصرم، اما مرا عفو کنید! من تا بخشیده نشم از جا بلند نمی‎شوم. عفو ... موهای سفیدم ..."
دوباره پدرم هق هق کنان خود را به سمت پاهای مرد غریبه که داخل دمپائی قرمز رنگی بود می‎کند.
من بالاتنه پدرم را به سمت بالا می‎کشم و به او نگاه می‎کنم. من اشگ‎های چشمش را که در ریش او روان بودند می‎دیدم.
من فریاد کشیدم "بلند شوید برویم!" و چون او همچنان هق هق می‎گریست کشیده‎ای به صورتش زدم.
در این لحظه پدرم برمی‎خیزد. چهره‎اش ناگهان جدی شده بود. او آستین کت مرا می‎گیرد و می‎گوید: "برویم!" و ما می‎رویم.
هنگامیکه ما از مهمانخانه خارج گشتیم، پدرم که هنوز آستین کت مرا نگاه داشته بود می‎ایستد و می‎گوید: "تو پدرت را زدی. تو باید کشته شوی. بیا!"
ما از میدان به سمت خانه خودمان می‎رویم، و من ترسی نداشتم. من شکی نداشتم که پدرم حالا مرا خواهد کشت و با این حال ترسی نداشتم. درونم شاد بود. من فکر می‎کردم که حالا پدرم اسلحه قدیمی دوران خدمتش را که من اغلب آن را پاک می‎کردم از کمد خارج خواهد ساخت، آن را خشاب‎گذاری کرده و به سمت من می‎گیرد. درونم شاد بود و من به فرماندهان رومی‎ای که فرزندان خود را کشته بودند فکر می‎کردم.
هنگامیکه پدرم مرا به دنبال خود از پله‎های تاریک به سمت آپارتمانم می‎کشید روحیه‎ام تغییر می‎کند. من صداهائی می‎شنیدم، و من صدای میلاندا و آرایشگر را شناختم. آنها در اتاق نشیمن ما نشسته بودند. بر روی میز بطری‎های شراب و گیلاس‎ها قرار داشتند. به نظر می‎آمد که میلاندا مست باشد. احتمالاً پدرم قبل از رفتن نزد مرد غریبه با این دو در اینجا مشروب نوشیده بوده است.
پدرم بلافاصله پس از وارد شدن می‎گوید:
"او پدرش را کتک زده است. او باید کشته شود!"
مرد قوزدار به سینه‎ام می‎زند: "پدر را زده‎ای؟ تو! شنیدی، تو باید کشته شوی!"
اما من فکر نمی‎کنم که آرایشگر اجازه می‎داد که کار به اینجا بکشد.
میلاندای مست خودش را به من می‎فشرد. من او را به عقب هل دادم. میلاندا حامله بود و این مرا از او منزجرتر می‎ساخت.
پدرم اسلحه‎اش را از کمد خارج می‎سازد. دست‎هایش اما چنان می‎لرزیدند که نمی‎توانست خشاب‎گذاری کند. مرد قوزدار خود را در گوشه اتاق به دیوار چسبانده بود. او از اسلحه می‎ترسید. بنابراین خودم اسلحه را خشاب‎گذاری کردم و آن را روی میز قرار دادم. حالا هاشک دوباره از گوشه اتاق به جلو می‎آید.
او می‎گوید: "بنوشیم!"
پدرم مرا نشان می‎دهد: "و او؟"
"او باید کشته شود. اما اول ما می‎نوشیم!"
میلاندا فریاد می‎زند: "او باید نگاه کند که ما چطور می‎نوشیم. ببندیمش به در! ببندیمش!"
او مرا به طرف درب اتاق خواب هل می‎دهد. مرد قوزدار طنابی پیدا می‎کند. طناب را به دور پاهایم محکم می‎بندند و آن را به دستگیره در گره می‎زنند. من ابتدا تلو تلو می‎خوردم و نمی‎توانستم آنطور بایستم. اما بعد به آن عادت کردم، گرچه پاهایم به درد آمده بودند اما من خود را راست نگاه داشتم.
آنها فریاد می‎کشیدند و می‎نوشیدند. پدرم ساکت شده بود و شراب زیاد می‎نوشید. او بر روی کاناپه قدیمی نشسته بود، تا اینکه خم می‎گردد و روی کاناپه می‎افتد. میلادا مرتب به من فحش می‎داد. یک بار از جا برخاست و به صورتم تف کرد. وقتی می‎خواستم تف را پاک کنم یک گیلاس شراب را به طرفم پرتاب کرد که پیشانیم را زخمی و خونی ساخت. من صورتم را با دست‎هایم پوشاندم. در این وقت فریاد کشید که اجازه ندارم صورتم را با دست بپوشانم و تلاش کرد دست‎هایم را از صورتم دور سازد. در این حال شکم حامله‎اش را به بدنم می‎مالید، که این کار مرا به وحشت انداخت. او مرد قوزدار را صدا کرد تا به او کمک کند. در برابر مرد قوزدار اصلاً استقامت نکردم. اما میلاندا را از خودم دور می‎ساختم.
دراین وقت او فریاد می‎کشد و به آرایشگر دستور می‎دهد که مرا نگه دارد و کت و پیراهنم را پاره می‎کند و شلوارم را پائین می‎کشد.
او فریاد می‎زند: "یک مرد. نگاه کنید، یک مرد واقعی!"
او می‎خندید.
"او به هیجان آمده! باید خنکش کنیم."
او بر روی آلت تناسلی‎ام شراب می‎ریخت و می‎خندید.
او مرتب شدیدتر می‎خندید، متشنجانه و ترسناک. مرد قوزدار مرا ول می‎کند و من شلوارم را بالا می‎کشم.
میلادا اما شروع به چرخیدن و داد کشیدن می‎کند. بعد دامنش را جر می‎دهد و با یک فریاد بلند به زمین سقوط می‎کند.
این بخاطر درد زایمانی بود که به سراغش آمده بود.
مرد قوزدار سریع طناب را از پاهایم باز می‎کند.
او می‎گوید: "مواظب باش! من میرم دکتر بیارم."
من اول نمی‎توانستم راه بروم، بلکه به زمین افتادم. بعد بلند شدم. میلاندا روی زمین افتاده بود و با پاهای باز شده به خود می‎پیچید. پیراهنش را بالا کشیده بود و لبه آن را میان دندان‎هایش گرفته بود، بدنش نمایان بود. من در میان پاهایش خون می‎دیدم. درد شدیدی داشت.
من اسلحه را از روی میز برمی‎دارم. نگاهم به پدرم می‎افتد.
پدرم با چشمانی بسته بر روی کاناپه سیاه رنگ افتاده و سرش از لبه کنار کاناپه به پائین آویزان شده بود. خط باریک سبز رنگی از تف و خلط از دهان نیمه بازش جاری بود. برای یک لحظه تمام طوری بودم که انگار باید فوری پدرم را بکشم. من با این کار فقط سه روز از عمر زنده ماندنش کم می‎کردم.
میلاندا که صدای کوبیدن پاهایش به زمین را من می‎شنیدم فریادی کشید و بعد ساکت گشت. من به سمت او می‎روم.
در بین پاهایش توده‎ای خونین و کثیف دراستخری از خون و مایع بد بوئی قرار داشت. من بچه را نگاه می‎کنم. او ناله کاملاً ضعیفی می‎کرد که آدم به زحمت می‎توانست آن را بشنود و مرا به یاد بچه گربه انداخت. من هنوز اسلحه را در دست داشتم.
من صدای قدم‎هائی را از راه پله می‎شنوم و فکر می‎کنم که مرد قوزدار بازگشته است. در زده می‎شود. من جواب نمی‎دهم.
در این وقت در بازمی‎شود و مرد غریبه داخل می‎گردد.
من ترسیدم و به او نگاه کردم. او کفش ورنی بر پا داشت، شلواری اطو کشیده شده، یک کت چسبان زمستانی پوشیده بود و یک کلاه نمدی سبز بر سر داشت. من آنجا در بین یک پدر مست و بیهوش و نوزادی که در میان پاهای باز مادری از هوش رفته در خون و کثافت افتاده و هنوز از او جدا نشده بود ایستاده بودم. بالاتنه من لخت و در اثر کتک خونین بود. مرد غریبه می‎توانست سینه صاف و پشت خم گمشته‎ام را ببیند. من به دمپائی قرمز خانگی او فکر می‎کردم. من اسلحه را بالا آوردم و شلیک کردم.
مرد غریبه بدون فریاد کشیدن می‎افتد. من از پنبه‎ای که پدرم هر روز تکه‎ای از آن را در گوش خود فرو می‎کرد برمی‎دارم، آن را در آب فرو می‎کنم و با مراقبت کودک میلادا را می‎شویم.
مرد قوزدار و دکتر داخل می‎شوند و فوری مرد غریبه را می‎بینند.
دکتر می‎پرسد: "این کار چه کسی‎ست؟"
مرد قوزدار به من اشاره می‎کند و می‎خندد: "او."
"بروید پلیس را خبر کنید!"
"شما نمی‎ترسید!"
آنها خود را بر روی میلادا خم می‎کنند.
دکتر می‎گوید: "باید او را روی تخت بگذاریم. من می‎روم لوازمم را بیاورم و پلیس را هم در جریان می‎گذارم." بعد نگاهش به پدرم می‎افتد. "این چه به سرش آمده؟"
آرایشگر می‎گوید: "تا خرخره مست است."
"بله و آنجا ... اسلحه؟"
"می‎تونید همینجا بگذارید. اتفاقی نخواهد افتاد. من اینجا می‎مونم."
هنگامیکه دکتر می‎رود، مرد قوزدار اسکناسی از جیب خارج می‎سازد و می‎گوید: "فرار کن."
من اما فرار نکردم. من کنار پنجره نشستم و منتظر ماندم.

_ پایان _

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 23:52  توسط سعید از برلین  |