قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من نامه را به آرایشگر و میلادا نشان ندادم. در آن نوشته شده بود: این نامه را اگر آرایشگر کتک‎ات هم زد به او نشان نده! و هرگز، و اگر مرا به مرگ هم تهدید می‎کردند نامه را به آنها نشان نمی‎دادم. مرد غریبه نمی‎دانست که من چه چیزهای زیاد دیگری باید بخاطر نامه تحمل می‎کردم. من اما بخاطر این رنج بردن خوشحال بودم.
من هرگز یک کلمه هم با مرد غریبه صحبت نکردم، هرگز پاسخ نامه‎اش را نه کتباً دادم و نه شفاهی. من گربه کوچک و جوانی را گرفتم، روبانی به گردنش بستم، او را داخل جعبه‎ای گذاشتم، در جعبه خاک اره ریختم و کاسه کوچکی شیر قرار دادم و آن را جلوی درب اتاق مرد غریبه قرار دادم.
در ضمن تغییر قابل توجه‎ای در وضع پدرم بوجود آمده بود که از ظاهرش دیده می‎گشت. چنین به نظر می‎آمد بی قراری بزرگی که اجازه نمی‎داد بنشیند و آرام بایستد او را در بر گرفته باشد. نگاه چشمانش که همیشه خیره بود حالا ناآرام نگاه می‎کردند، گام برداشتنش که سنجیده و محترمانه بود با عجله شده بود، گفتارش را قطع می‎کرد، آهنگ صدایش خفه و اغلب شبیه به زمزمه کردن بود، دیگر به ریش و لباس خود اهمیت نمی‎داد، تقریباً تمام روز را در حوالی آرایشگاه می‎گذراند و وقتی آرایشگاه بی مشتری می‎گشت دزدکی داخل آرایشگاه شده و با مرد قوزدار زمزمه می‎کرد. صبح‎ها وقتی مرد غریبه آرایشگاه را ترک می‎کرد، پدرم داخل می‎گشت، اطراف را با دقت می‎پائید و با ترس به آرایشگر نگاه می‎کرد. هاشک با چشمک زدن او را در گوشه‎ای به طرف خود می‎خواند و آهسته، طوریکه من نتوانم بشنوم به او چیزی را اطلاع می‎داد و دوباره ترس تازه‎ای بر ترس پدرم می‎افزود.
من فکر می‎کنم آنچه را که مرد قوزدار می‎خواست به پدرم بگوید فقط به این دلیل آنطور آهسته در گوشش زمزمه نمی‎کرد تا تأثیر پر راز بودن آنها را بالا ببرد، بلکه همچنین به این دلیل، زیرا حالا او مؤفقیتی را که بی صبرانه انتظار می‎کشید در پدرم می‎دید، و ممکن است از این می‎ترسید که من نقشه‎هایش را خنثی کنم. من باید اعتراف کنم که مرد قوزدار به سختی می‎توانست تمام آن چیزهائی را که اتفاق افتادند پیش بینی کند. نقشه‎اش این بود که پدرم را با به وحشت انداختن عمیق‎تر تحقیر کند، بدون آنکه نتیجه این کار باعث نگرانی‎اش شود.
شبی در مهمانخانه متوجه هیجان بزرگی که در این زمان بر پدرم غلبه کرده بود می‎شوم. دوباره من کنار میزی در کنار درب آشپزخانه نشسته بودم، پدرم در کنار میز روبروئی من و آرایشگر چند صندلی دورتر از او در کنار همان میز و پشت کرده به پنجره نشسته بود. پدرم ابتدا در گفتگو شرکت نمی‎کرد. او آنجا نشسته بود و به هر سو لبخند معذرت خواهانه‎ای می‎زد که چهره‎اش را درمانده و احمقانه‎تر از همیشه می‎ساخت.
مردان حاضر در کنار میز پدرم با همدیگر زمزمه کنان صحبت می‎کردند و پوزخند می‎زدند. آرایشگر احتمالاً آنها را متوجه آنچه بر پدرم می‎رفت کرده بود. یکی از آنها می‎گوید:
"جناب ژنرال، شما امروز خیلی ساکتید!"
پدرم جواب نمی‎دهد، بلکه همانطور بدون تغییر به لبخند زدن ادامه می‎دهد.
مرد دوباره می‎گوید: "آقایان عزیز، ما می‎خواهیم با هم یک استکان به سلامتی جناب ژنرال بنوشیم، به نظرم می‎رسد که جناب ژنرال سر حال نیستند. در آن حال حقیقی همیشگی!"
آنها چند بطری شراب سفارش می‎دهند و برای پدرم مشروب می‎ریزند که او سریع و حریصانه آن را نوشید. همه به سلامتی او می‎نوشند. پس از مدتی آرایشگر از جا بلند می‎شود و سالن را ترک می‎کند. پس از تقریباً یک ربع ساعت دوباره بازمی‎گردد. چهره‎اش جدی بود و به پدرم که حالا از چهره‎اش آن لبخند خیره از بین رفته بود نگاه می‎کرد. پدرم زیاد نوشیده بود و دست‎هایش هنگام بردن گیلاس به سمت دهان می‎لرزیدند. او پاهایش را دراز کرده بود و دست‎هایش را وقتی نمی‎نوشید در جیب نگاه می‎داشت. مشروب دوباره به او اعتماد داده بود. حالا او به آرایشگر که با قیافه‎ای جدی وارد شده بود نگاه می‎کند و نگاهش که آرام گشته بود دوباره حالت وحشت به خود می‎گیرد.
پدرم می‎پرسد: "هاشک، اتفاقی افتاده؟"
مرد قوزدار تحقیر آمیز و عصبانی می‎گوید: "اَه، مرد غریبه ..."
"چه خبر شده؟"
"جناب ژنرال، من ازشما خواهش میکنم! حرفش را نزنیم! مشروب‎مان را بنوشیم!"
پدرم گیلاسش را بی اراده به سمت دهان می‎برد. اما دست‎هایش چنان می‎لرزیدند که تمام شراب بر روی جلیقه‎اش می‎ریزد. او خود را عقب می‎کشد، حرکت ناشیانه‎ای می‎کند، انگار می‎خواهد شرابی را که روی جلیقه‎اش جاری بود با دست سد کند و با این کار گیلاسش می‎افتد و با سر و صدا می‎شکند. بقیه می‎خندیدند.
"جناب ژنرال!"
پدرم بلند شده بود و به آرایشگر نگاه می‎کرد، در حالیکه یکی از افراد کنار میز با دستمالی جلیقه پدرم را پاک می‎کرد.
پدرم دوباره می‎پرسد: "هاشک عزیز، چی شده؟ اتفاقی افتاده؟"
یکی از مردها پدرم را دوباره با کشیدن روی صندلی می‎نشاند.
آرایشگر می‎گوید: "آقایان، یک افسر قدیمی و شایسته تقدیر در میان ماست، مردی که حالا دوران بازنشستگی‎اش را می‎گذراند. اما قلبش امروز از پریشانی فشرده است. آقایان، کمی به خود زحمت دهیم که چهره جناب ژنرال را خندان سازیم. گیلاس‎ها را بلند کنیم و به سلامتی او بنوشیم."
"هاشک عزیز، خبری شده؟"
مردان به سلامتی پدرم که با عجله چند گیلاس را در حلق خود خالی کرد نوشیدند. مردان کارمندهای ادارات منطقه بودند، از دادگاه، محضردار شهرمان و دو بازرگان بزرگ. من فکر می‎کنم این آقایان اگر پدرم نبود با مرد قوزدار در کنار یک میز نمی‎نشستند و به هیچ وجه به او اجازه نمی‎دادند که در جمعشان زیاد حرف بزند. اما از آنجائیکه او بهتر از هر کسی می‎توانست با پدرم رفتار کند و مضحکه کردنش را به بهترین وجه به نمایش بگذارد، بنابراین به او اجازه می‎دادند و حتی دستورالعمل‎هایش را می‎پذیرفتند، چیزی مانند این که آدم دستورهای رام کننده حیوانات را که حیوان رام شده‎ای را نمایش می‎دهد بپذیرد، زیرا آدم فکر می‎کند از این طریق سرگرمی‎ای را که در جستجویش است مطمئناً می‎یابد.
آرایشگر ادامه می‎دهد: "آقایان، باور کنید وقتی به این فکر می‎کنم که شهامت، شایستگی، ایثار و وفاداری با چه چیزی پاداش داده می‎شوند قلبم می‎گیرد! من این امکان را داشتم که یکی از این موارد را بشناسم، البته بدون دانستن نام افرادی که در آن شرکت داشتند. یک افسر سالخورده را مورد اتهام قرار می‎دهند، و از او بازجوئی می‎کنند. چرا، من از شماها می‎پرسم، چرا؟ آنهائیکه افسر سالخورده را در هنگام خدمت متهم ساختند هنوز هم دست از تعقیب خود برنمی‎دارند. چرا؟ زیرا آنها از مردم درستکار نفرت دارند، از کسی ترجیح می‎دهد بجای تسلیم کردن خود لباس شریف نظامی را از تن در آورد و تعظیم نکند! جناب ژنرال، خواهش می‎کنم مراببخشید، اگر من بدون اجازه زیاد صحبت می‎کنم. من فوری حرفم را به پایان می‎رسانم. من مصرانه می‎خواهم بگویم که من چه فکر می‎کنم. آقایان! من فکر می‎کنم جناب ژنرال هم این وضعیت را که من به آن اشاره کردم می‎شناسند و به این خاطر قلب‎شان با قربانیان بی گناهی که مورد این توطئه واقع گشته‎اند همدردی احساس می‎‎کند و جناب ژنرال به این دلیل ساکتند. شاید، آقایان عزیز، اشان هم فکر می‎کنند: همرزم، آنچه امروز بر تو رخ می‎دهد ــ چه راحت ممکن است که قربانی رفیق شجاعش بوده باشد، در کنار او ایستاده در ساعات مرگ در جبهه‎های جنگ اروپا! ــ، رفیق، آنچه امروز بر سر تو می‎آید، می‎تواند فردا بر من برود! و چه کسی هنگام حمله در کنار من خواهد ایستاد؟ آقایان، جناب ژنرال را از وفاداری خود مطمئن سازید! ایشان می‎توانند از ارادت من مطمئن باشند. اما من، یک ریش‎تراش، چه کمکی می‎توانم به ایشان بکنم؟ شما اما دارای مشاغل با اهمیتی هستید. برخیزید، به سوی این مرد شایسته قدم بردارید، به او دست بدهید و قسم یاد کنید که به او اعتقاد دارید و می‎خواهید با او همراه باشید. او این شایستگی را بخاطر همه ما بدست آورده است. بدون او شاید که دشمن کشورمان را ویران می‎ساخت و ما را هنگام کودکی و جوانی می‎کشت."
مرد قوزدار سکوت می‎کند. حضار دور میز برمی‎خیزند و با قدم‎های موقرانه و چهره‎ای جدی، پشت سر هم به سمت پدرم می‎روند و دست او را می‎فشرند. ابتدا چنین به نظر می‎آمد که پدرم نمی‎داند آنجا چه رخ می‎دهد، و با خجالت زیادی از جا برمی‎خیزد و ناگهان شروع به گریستن می‎کند.
مرد قوزدار پس از آنکه همه دست او را می‎فشرند دوباره شروع به صحبت می‎کند:
"جناب ژنرال، گرچه من فقط یک آرایشگرم و هرگز بخاطر شکنندگی اندامم شایسته پوشیدن لباس نظامی‎ای که جناب ژنرال ده‎ها سال بر تن داشتند نمی‎باشم، اما من هم می‎خواهم استدعا کنم که اجازه فشردن دست‎تان را به من هم بدهید."
او به سمت پدرم می‎رود، به او جدی و محکم نگاه می‎کند و دستش را می‎فشرد:
"دست یک مرد کاملاً شایسته!"
پدرم اشگ‎هایش را از چهره پاک می‎کند.
او می‎گوید: "بله، بله. در هر حال."
آنها دوباره می‎نشینند و به نوشیدن می‎پردازند. روحیه پدرم شاید بخاطر رأی اعتماد دادن حضار به او، شاید به خاطر نوشیدن شراب بالا رفت. دیگران بخاطر چشمانداز گفتگوئی که چنین امیدوار کننده شروع گشته بود دارای بهترین روحیه بودند. آرایشگر که می‎خواست ناسپاسی جهان را در یک مثال معروف منعکس سازد از بندک Benedek می‎گوید.
او می‎گوید: "همه ما از او شنیده‎ایم!"
پدرم می‎گوید: "ما همه از او شنیده‎ایم."
آرایشگر می‎پرسد: "از بنِدِک؟ جناب ژنرال از بنِدِک ...؟ بنِدِک برای جناب ژنرال نوشته‎؟"
"بله نوشته، هاشک عزیز."
"می‎بخشید قربان، یک نامه؟"
"یک نامه نوشته! هشت روز پیش یک نامه."
"آقایان، شنیدید: بنِدِک ــ هشت روز قبل ــ به جناب ژنرال یک نامه نوشته است. باید حتما یک همرزم قدیمی باشد که قصد تسلی دادن به خود را داشته، شاید یک دوست ..."
"شاید، بله، بله."
"جناب ژنرال، من اطلاع می‎دهم که جناب ژنرال به ما چیزی از آن تعریف نکرده‎اند."
"هاشک عزیزم، هیچ چیز تعریف نکرده‎ام. اما با این وجود یک همرزم قدیمی! بعضی از شب‎ها هاشک عزیز، در یک تخت می‎خوابیدیم، از یک بطری می‎نوشیدیم، آقایان، ما آخرین جرعه را با هم تقسیم می‎کردیم."
مرد قوزدار می‎گوید: "و حالا، دو نفر از چنین مردانی. بجای اینکه هنوز از خدماتشان برای همگی ما استفاده کنند آنها را به خانه می‎فرستند، بله، آنها را حتی تحت نظر می‎گیرند!"
پدرم با زبانی سنگین می‎گوید: "بله، آقایان، مردان شایسته و آنها را زیر نظر می‎گیرند! مردان شایسته! جنگ‎ها، آقایان، مرگ را در برابر چشم دیده! از چنین آدم‎هائی دست نمی‎کشند! بنِدِک هنگام تعریف از بازجوئی بخاطر گم شدن پول چه گریه‎ای می‎کرد. آقایان، سیصد گولدن Gulden، و همه پرداخت گشت، اما آنها دست نمی‎کشند، می‎خواهند در قبر هم شمشیرش را یشکنند."
مرد قوزدار می‎پرسد: "بازجوئی؟ از بنِدِک؟ جناب ژنرال، استدعا می‎کنم بگوئید که چه زمانی او از آن صحبت کرد؟"
"هشت روز پیش، آقایان! هشت روز پیش. من آنچه با گوش‎هایم می‎شنیدم باور نمی‎کردم! از جان یک مرد شایسته که عادت به بررسی صنوق پول نداشت و باید از بالا تا پائین سینه‎اش را از مدال پر می‎ساختند  چه می‎خواهید". پدرم از جا برمی‎خیزد و ادامه می‎دهد: "بله، باید از بالا تا پائین سینه‎اش را با مهم‎ترین مدال‎ها می‎پوشاندند، این سینه را!"
در این لحظه مرد غریبه وارد می‎شود و مستقیم به سمت میزی می‎رود که هر شب کنار آن شامش را می‎خورد. پدر من اما خود را می‎چرخاند و به سمت او گام برمی‎دارد. پاهایش به سختی خود را از زمین بلند می‎کردند و او تلو تلو می‎خورد. با این وجود او خود را مستقیم نگاه داشته بود.
او فریاد کشید "آره" و به مرد غریبه نگاه کرد: "چه می‎خواهید! آقای عزیز این سینه باید با مدال تزئین شده باشد، بله، سینه یک افسر قدیمی سالخورده، بله، حداقل ... سینه یک افسر لایق. چرا او را  تعقیب می‎کنید، آقا، چرا او را تعقیب می‎کنید! چند جنگ، قبل ازاینکه شما به دنیا آمده باشید ... بله، و شما، چرا او را دزدکی تعقیب می‎کنید؟ باور کنید که او بی گناه است و هیچ چیز نمی‎خواهد، هیچ چیز، فقط آسایش، آقا، آسایش. او را راحت بگذارید، راحت، من شما را قسم می‎دهم او را راحت بگذارید!"
پدرم کاملاً نزدیک میز مرد غریبه ایستاده بود. به نظر می‎رسید که صدایش از گریه در حال خفه شدن است.
"حداقل، یک افسر شایسته! ... شاهدان من؟ اینجا نشسته‎اند! آنها از من محافظت خواهند کرد. بیائید دوستان من، حالا وقتش فرا رسیده است، نزدیک‎تر بیائید، حالا از دوست خود محافظت کنید! زیرا که او دوست شماست و حداقل یک افسر شایسته، حداقل."
مرد غریبه با تعجب به پدرم که او را دیوانه می‎پنداشت نگاه می‎کند. از آنجائیکه پدرم خود را بیشتر به سمت او خم می‎کرد و متوقف نمی‎شد از جا بلند می‎شود، حتماً برای اینکه صحنه شرم آور را به پایان برساند، و از کنار میز من می‎گذرد و سریع به آشپزخانه می‎رود. پدرم که دست‎هایش را گشوده بود، انگار که می‎خواست مرد غریبه را در آغوش گیرد، بی حرکت باقی می‎ماند و با ترس و تعجب به رفتن او می‎نگرد. برای یک لحظه دوباره لبخندی درمانده و بخشش طلبانه بر چهره‎اش می‎نشیند، اما بعد بر روی صندلی‎ای که مرد غریبه نشسته بود می‎افتد و هق هق می‎گرید.
حالا آرایشگر بلند می‎شود و به سمت پدرم می‎رود. ــ
من در این جا به توصیف ماجرای قتل و پیشامدهای بعد از آن می‎پردازم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، کمتر از چند ساعت. من دیگر نمی‎توانم بجز آنچه حقیقتاً اتفاق افتاد را تعریف کنم. زیرا همه چیز خیلی سریع انجام شد. لذت، درد، هیجان، انزجار، آسایش و نفرت در این ساعت چنان در قلبم جا بجا می‎گشتند که برایم ممکن نیست پیامدهایشان را کشف و قابل فهم سازم. به نظرم می‎رسد که در این زمان اندک تمام نیروهای خوب و بد زندگی‎ام زنده بوده‎اند. و من امیدوارم کسی که از این یادداشت‎ها مرا درک می‎کند بتواند همه چیز را، آنچه را که می‎گویم و آنچه را که برای خودم هم در هاله‎ای از ابهام قرار دارند و نمی‎توانم بگویم را تشخیص دهد، و بفهمد که چرا من می‎خواهم تلاش کنم آنچه رخ داده است را تا آنجائیکه ممکن است خونسردانه تعریف کنم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 1:59  توسط سعید از برلین  |