قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من راه درازی برای رفتن نداشتم. مهمانخانه‎ـ‎میخانه «به سمت جرس» که من در آن بعنوان کارآموز باید مشغول کار می‎گشتم تقریباً پنج دقیقه از شفاخانه فاصله داشت. زیرا که من می‎خواستم گارسون شوم. به نظرم می‎آمد که این حرفه به مراتب امیدبخش‎تر از بقیه حرفه‎ها است و بیشتر وسوسه‎ام می‎کرد. شاید صبحانه خوردن جلینک در رستوران و صحنه‎های روزانه قبل از ظهر در شفاخانه باعث گردیده بود تا من حرفه‎ای برای خود انتخاب کنم که با اقامت دائم در یک رستوران ربط داشته باشد و آن را به نظرم وسوسه انگیز سازد. در هر حال من بعنوان کارآموز میخانه‏چی در نزد خانم گلنن Glenen که بیوه بود مشغول گشتم. 
بیوه گلنن زنی پیر و مو سفید بود. او چاق و استوار و چشمش کمی چپ بود. آدم می‎توانست از چهره‎اش بخواند که او قادر است از عهده مهمان‎های مست و خدمت‎کارها برآید.
مهمانخانه دراز و تاریک بود و به هیچ وجه محترمانه دیده نمی‎گشت. مردم کلاه بر سر، بوی چپق، کف تف انداخته شده زمین، فریاد آدم‎هائی که ورق بازی می‎کردند، و بعلاوه یک دستگاه گرامافون که بیهوده سعی در پیشی گرفتن از سر و صدای داخل مهمانخانه می‎کرد. در یک گوشه بیوه گلنن احاطه شده از بطری‎ها، گیلاس‎ها و شیرهای درخشنده که از آنها مشروب در گیلاس‎ها ریخته می‎شد در پشت پیشخوان کوچک می‎نشست. هر که می‎خواست مغازه را ترک کند باید از کنار او رد می‎شد و او با آرامشی بدیهی سکه‎های نقره‎ای و ورشوئی قرار داده شده روی پیشخوان را در صندوق پول می‎انداخت.
کار من این بود که از میزی به میز دیگر بروم و گیلاس‎ها را بعد از رفتن مشتریان جمع کنم و در پشت پیشخوان در  یک سطل بشورم، بعد با اشاره خانم گلنن سریع به زیرزمین بروم و این و آن بطری مشروب را بیاورم. بعلاوه سائیدن زمین، خرد کردن چوب و گرم ساختن اجاق مغازه، پاک کردن کفش و لباس، خلاصه هر کاری که برای انجام شدن وجود داشت به عهده من بود، در حالیکه فرانس Franz کارآموز قدیمی‎تر در زیر نگاه‎های دقیق زن که چشم‎هایش را از او برنمی‎داشت گیلاس‎هائی را که مهمان‎ها یا من روی پیشخوان قرار می‎دادیم را پر می‎کرد و بعلاوه مسؤل کنترل نظم و پاکیزگی در اسطبل و حیاط بود.
کاری که من باید انجام می‎دادم کار آسانی نبود، و شب‎ها چنان خسته بودم که بر روی پشته‎ای از کاه که برای خودم در مهمانخانه درست کرده بودم می‎افتادم و بخواب می‎رفتم. به این خاطر دراوایل شروع کار به شفاخانه نمی‎رفتم، حتی برای فکر کردن به اشتازینکا به زحمت وقت پیدا می‎کردم. ابتدا دیرتر، وقتی به کار عادت کردم و آموختم از زیر این کار و آن کار در بروم، کمی مانده به غروب از «جرس» فرار می‎کردم و از میان باغ‎های غریبه و از روی دیوارها به باغ شفاخانه نفوذ می‎کردم. بعد آنجا در میان بوته‎ها می‎ایستادم و انتظار می‎کشیدم تا اشتازینکا بیاید. وقتی او می‎آمد من آهسته جلو می‎رفتم و مانند قدیم چرخ چاه را برایش می‎چرخاندم. او اجازه این کار را می‎داد. هرگز به نظر نمی‎آمد که او از این کار به نحوی متعجب گشته باشد، من از پشت باسن آهسته در حرکتش را نگاه می‎کردم و وقتی او در خانه ناپدید می‎گشت من هم از راهی که آمده بودم بازمی‎گشتم.
کار در «به سمت جرس» نمی‎توانست برای مدت درازی مورد علاقه‎ام باقی بماند. من هدف بالاتری در سر داشتم. رستوران‎های پر مشتری‎ای که فرانس از آنها برایم تعریف کرده بود در برابر چشمانم در نوسان بودند، رستوران‎های غرق در نوری که او در پایتخت دیده بود. من خود را با یک کت سیاه تنگ می‎دیدم که از میان میزهائی که مردم محترم نشسته بودند رد می‎گشتم و یک جیب پر از پول خرد داشتم. فرانس پول‎هایش را پس‎انداز می‎کرد تا بتواند به شهر برود و آنجا به دنبال شغل بگردد، و من تصمیم گرفتم با او بروم. البته من نمی‎توانستم با کرویتسرهائی که گاهی از یک خدمتکار بخاطر کمکی که به او می‎کردم می‎گرفتم به پس‎اندازی چهل کرونی که طبق محاسبه فرانس در ابتدا لازم داشتیم فکر کنم. اما من بخاطر پول نگرانی نداشتم. و وقتی فرانس شبی به من خبر داد که او صبح دو روز دیگر قصد رفتن دارد، من هم قصد همراهی کردن او را به اطلاعش می‎رسانم.
من احتیاج به آماده  ساختن خود نداشتم.  فقط آنچه که بر تن داشتم دارائیم بود. بجز اشتازینکا لازم نبود از کسی خداحافظی کنم و این کار را می‎خواستم در آخرین شب انجام دهم.
فرانس در شب قبل از سفر برای خداحافظی از اقوام و آشنایانش می‎رود. من می‎مانم. خانه کاملاً در سکوت فرو رفته بود. خانم گلنن در سومین اتاق محکم خوابیده بود. فقط اینجا و آنجا از اصطبل‎ها صدای جرنگ جرنگ زنجیری که اسبی می‎کشید شنیده می‎گشت.
من از تخت کاهی خود بلند می‎شوم و بدون روشن کردن چراغ کور مال به سمت پیشخوان می‎روم. من به طرف صندوق پول می‎روم و تیغه چاقویم را در شکاف باریک کشوی صندوق فرو می‎کنم تا با فشار به آن کشو را بیرون بکشم. اما این کار ساده‎ای نبود، بنابراین شروع کردم به باز کردن پیچ‎های قفلی که کشوی چوبی را به صندوق وصل کرده بودند. بعد سعی کردم با تکان دادن قفل آن را شل سازم. این کار مؤفقیت آمیز بود و من با فشار کمی کشوی صندوق پول را بیرون می‎کشم.
من دویست کرون اسکناس را که منظم روی هم قرار داده شده بودند برمی‎دارم و کشوی صندوق را می‎بندم. بعد برای خداحافظی از اشتازینکا از مهماخانه خارج می‎شوم.
من در تمام زندگی خود دو بار دزدی کردم. این اولین دزدی من بود، از دومین دزدی باید دیرتر تعریف کنم. قبلاً اما باید بگویم که دزدی دوم من چون خوب می‎دانستم عمل بدی را انجام می‎دهم از دزدی بار اولم که مطلقاً خالی از این اندیشه بود خود را کاملاً متمایز می‎سازد. آن زمان اجازه برداشتن این پول از صندوق کاملاً طبیعی به نظرم می‎آمد، زیرا که من به آن پول به شدت محتاج بودم. و من امروز فکر می‎کنم ــ از آنجائیکه من در باره خیلی از چیزهائی که در زندگی‎ام انجام داده‎ام امروز طوری دیگر از زمان انجام آن فکر می‎کنم ــ که من با اولین دزدی واقعاً کار بدی انجام نداده‎ام؛ بی تکلفی‎ای که من با آن دست به دزدی زدم مرا در برابر خودم تبرئه می‎سازد.
بنابراین من پول را برای خود برمی‎دارم و می‎روم تا از اشتازینکا خداحافظی کنم. مانند همیشه از میان باغ‎ها و از روی دیوارها می‎روم تا اینکه به باغ شفاخانه می‎رسم و جلوی پنجره اشتازینکا می‎ایستم. شبی گرم تابستانی بود و پنجره اشتازینکا باز بود. من آهسته داد می‎زنم "اشتازینکا ... اشتازینکا" و چون خبری نگشت، مشتی شن برمی‎دارم و به داخل اتاق پرتاب می‎کنم.
سر اشتازینکا خواب‎آلود و پریشان از پنجره خارج می‎گردد. من آهسته می‎گویم: "اشتازینکا، بیا پائین ... من به سفر می‎رم ... من می‎خواهم چیزی به تو بگم."
او ناپدید می‎گردد. چند دقیقه‎ای می‎گذرد، من با ترس فراوان در میان امید و ناامیدی می‎لرزیدم. عاقبت گام‎های سنگین اشتازینکا بر روی پله‎ها مرا نجات می‎دهد.
او از خانه خارج می‎گردد. بدنش به زحمت توسط پارچه اندکی پوشیده شده بود.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من به سفر می‎رم، من آمدم از تو خداحافظی کنم."
او ساکت می‎ماند. من خودم را به او می‎فشرم. این آگاهی که او را مدت‎ها و شاید هم هرگز نخواهم دید به من جسارت داده بود.
من کاملاً نزدیکش ایستاده بودم و می‎گویم: "اشتازینکا، من به سفر می‎رم، گوش می‎کنی. من هنوز با تو بی حساب نشدم." اینکه او ساکت و بی تفاوت آنجا ایستاده بود مرا عصبانی می‎ساخت. "حالا دیگه نمی‎تونی منو مثل یک کودک بلند کنی، نه، تو نمی‎تونی! گوش می‎کنی، دیگه نمی‎تونی منو بلند کنی!"
من او را به در می‎فشرم. اشتازینکا استقامت نمی‎کرد و تسلیم بود.
ما در جلوی تاریک خانه ایستاده بودیم. من در را پشت سر خود می‎بندم و می‎گویم: "اشتازینکا، حالا به تو نشون می‎دم چه کسی قوی‎تره! می‎خوای ببینی؟".
نور ماتی از پنجره نرده کشی شده کنار در به اندامش تابیده بود. هیچ صدائی بجز نفس کشیدن سنگین و مرتب اشتازینکا شنیده نمی‎شد.
حالا کمرش را محکم می‎گیرم. او دستش را برای دفاع از خود بلند می‎کند و به سمت من می‎آورد. "پس می‎خواهی دوباره منو عقب بزنی، به کناری هل بدی، آره؟ اشتازینکا؟ تو!"
من پایم را به پشت زانویش می‎برم و او را روی زمین می‎خوابانم. چشمانش مرا غریبه و بدون حرکت نگاه می‎کردند. من بر روی او زانو می‎زنم. وقتی پستان‎هایش را می‎گیرم، سعی می‎کند خود را با یک حرکت ناگهانی از زیر دستم نجات دهد. من دستم به سوی گلویش می‎رود.
من می‎گویم "عروس من" و خودم را بر روی او می‎اندازم.
او دستش را بلند می‎کند، انگار که بالا را نشان می‎دهد. نگاهش مات به بالا خیره مانده بود، انگار که چیز وحشتناکی دیده باشد.
من رویم را برمی‎گردانم و ربینگر را می‎بینم که صورتش را به پنجره فشرده بود و مانند حیوانی افسانه‎ای دیده می‎گشت.
من از جا می‎جهم و به خارج می‎دوم. او آنجا ایستاده بود و دست‎هایش میله‎های نرده را در آغوش گرفته بودند. من از پشت سر به او نزدیک می‎شوم.
من احساس می‎کردم که انگار دست‎های به دور گردن نازک ربینگر قفل شده‎ام یک گازانبر آهنی است. من لرزش ابدی بدنش را شهوت انگیز در میان انگشتانم احساس می‎کردم و هنگامیکه لرزش متوقف گشت گذاشتم که بدنش بر روی زمین بیفتد.
بعد آزاد، مانند به پایان رساندن کاری بزرگ به خانه برمی‎گردم. اما اشتازینکا دیگر آنجا نبود.
من از پله‎ها پاورچین بالا می‎روم. من می‎دانستم که اگر در را با فشاری ناگهانی باز کنم زنگوله کنار در به صدا نمی‎آید. در صدای آرام و کوتاهی داد و باز گشت.
درب آشپزخانه قفل شده بود. من مانند سگی به درب آشپزخانه چنگ انداختم. سپس گوش سپردم و نفس کشیدن بلند اشتازینکا را که در خواب بود شنیدم.
هنگامی که از میان باغ می‎گذشتم اندام ربینگر را در نور کم آغاز صبح می‎بینم که تلو تلو خوران و نامطمئن با دست کشیدن به دیوار خود را کورمال کورمال به خانه می‎رساند.
به این ترتیب من شفاخانه و اشتازینکا را ترک می‎کنم. برای آخرین بار از روی دیوارها می‎خزم و از میان باغ‎ها می‎گذرم و بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم آهسته به سمت راه‎آهن می‎روم.
در شهر در محله تاریک و کثیفی اتاقی پیدا می‎کنیم. با ما سه مرد دیگر هم در اتاق می‎خوابیدند. هر شب افراد مختلفی. روزها برای پیدا کردن کار از هتلی به هتل دیگر می‎رفتیم.
نقشه‎های فرانس، حداقل برای شروع، مانند نقشه‎های من بلندپروازانه نبودند. او از هتل‎های کوچک شروع کرد و از اینکه پس از چهار یا پنج روز در هتلی ارزان قیمت کاری بعنوان کارگر روزمزد بدست آورد راضی بود، هتلی که گفته می‎شد به دلیل داشتن مشتریان مختلف سود خوبی می‎کند. من نقطه نظر فرانس را درک می‎کردم. او فقط چهل کرون پول داشت و من هنوز تقریباً دویست کرون از پولم باقی مانده بود. من می‎توانستم به خود اجازه دهم که مشکل پسند باشم.
من همیشه خودم را در کت تنگ سیاه رنگ چسبانی می‎دیدم که در حال عبور سریع از میان میزهائی هستم که در پشت آنها مشتریان محترمی نشسته‎اند. حالا نمی‎خواستم از هدفم دست بکشم، و حداکثر می‎توانستم این کت سیاه چسبان را با لباس کار پسرانی که آرام در سالن هتل‎های شیک می‎ایستادند عوض کنم. اما حاضر نبودم آن را با هیچ قیمتی در جهان با لباس کار فرانس، با آن پیراهن آستین بالا زده و آن کلاه آبی رنگ و حروف طلائی بر روی آن عوض کنم.
بنابراین بدون مؤفقیت همچنان از هتلی به هتل دیگر می‎رفتم. به تدریج متواضع‎تر شده و در کافه‎ها و رستوران‎ها هم به دنبال کار می‎گشتم. شاید من هم مانند فرانس بزودی در یک هتل ارزان قیمت کارگر روزمزد می‎گشتم اگر که آشنا شدنم با فردی مرا از این کار نجات نمی‎داد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:38  توسط سعید از برلین  |