قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

داستان یک قتل.

من نمی‎دانم که آیا بیزاری‎ام از انسان‎های قوزدار در نتیجه نفرت عمیق من به سلمانی قوزدار شهرمان بوده یا اینکه برعکس نفرت اولیه‎ام به قوزی‎ها خود را در این انسان‎ها تجلی بخشیده است. به نظرم چنین می‎آید که من همیشه تنفر شکست ناپذیری در برابر هرچه خدا با قوز، زخم، جذام، جوش و نظائر چنین نقص‎هائی خلق کرده احساس می‎کرده‎ام، بله، در واقع از هرچه ضعیف و ظریف است نفرت داشتم، حتی از حیوانات، مگر اینکه بطور طبیعی از قدرت و توانائی برخوردار بودند.
بدین سبب آدم می‎توانست حدس بزند که من خودم همیشه یک انسان قوی و سرشار از سلامت بوده‎ام. من مایلم بی درنگ توضیح دهم که اتفاقاً عکس آن حقیقت دارد. من چنان ضعیف بودم که مدرسه نظام را که من با استفاده از تمام روابط پدرم عاقبت در آن پذیرفته گشته بودم تقریباً بعد از گذشت شش ماه باید ترک می‎کردم. من همیشه کوچک، لاغر و باریک بودم، صورتم همیشه مانند موم رنگ پریده بود، شانه‎هایم چنان بالا بودند که می‎توانست موجب این استنباط گردد که من هم دارای قوز اندکی هستم، در اطراف چشمانم همواره دایره کبودی نقش بسته بود، مفصل‎ها و استخوان‎هایم همیشه ظریف و شکننده بودند و امروز هم همچنان هستند. آدم متعجب می‎شود که چرا من با این وجود از هرچه ضعیف است نفرت دارم؟ آیا این حقیقت ندارد که آدم نمی‎تواند بجز خودش یا تصویر خودش در آینه از چیز دیگری از عمق قلبش متنفر باشد و آن را تحقیر کند؟
من ماجرائی را تعریف خواهم کرد که داستان جوانی من است. سال‎های کودکی من مانند دیگر انسان‎ها از عشق احاطه نگشته بودند. هیچکس با من به مهربانی رفتار نکرد. فقط یک بار کسی با من مانند یک انسان صحبت کرد، هرچند فقط توسط یک نامه. من تعریف خواهم کرد که چگونه با این انسان رفتار کردم. قاضی‎های من نسبت به من بی رحم بودند و حتی وکلایم مرا فردی می‎نامیدند که توسط فقر شرایط خارجی، توسط داشتن پدری از نظر اخلاقی فرومایه خود نیز انسانی از نظر اخلاقی پست و سخت گشته. قاضی‎ها مرا به بیست سال زندان محکوم ساختند، بالاترین محکومیتی که آنها می‎توانستند در این سن و سال برایم تعیین کنند. آن زمان من هفده ساله بودم. حالا سی و یک سال دارم.
من در این زندان ناراضی و بی تاب نیستم. من از سخت گیری نگهبانانم خوشحالم، من خوشحالم از خوابیدن اجباری منظم، از کار و قدم زدنی که تسلیم به آنها هستم. من چنین زندگی‎ای را دوست دارم، و گاهی به نظرم می‎آید که من زندانی نیستم، بلکه یک سرباز ساده و مطیع که همیشه آرزوی شدنش را در سر داشتم. من عاشق اطاعت کردنم.
شش سال دیگر این خانه را ترک خواهم کرد. می‎گویند معمولاً افرادی که پس از سال‎ها، ده‎ها سال محبوس بودن از زندان خارج می‎شوند، بعنوان عضوی مفید به اجتماع انسان‎ها بازنمی‎گردند. اما من معتقدم که زندان را شکسته نگشته ترک خواهم کرد. من آرام از آستانه این خانه خارج خواهم گشت نه با این نیت که برای جبران مدت دراز بی آزادی بودن در آزادی مطلق تا آخرین قطره بنوشم و لذت ببرم. نه، من کاری پیدا خواهم کرد. من در اینجا خراطی آموخته‎ام و چنان مهارت از خود نشان داده‎ام که حتی مدیر زندان برای استفاده شخصی می‎گذارد بعضی از وسائل را برایش بسازم. من امیدوارم وقتی مجازاتم به پایان برسد بتوانم با این مهارت از پس مخارج زندگی برآیم.
من گفتم که اینجا گاهی فکر می‎کنم یک سرباز هستم. حالا می‎خواهم به آن بیفزایم که این واژه منظورم و تمام آنچه را که من اینجا حس می‎کنم کاملاً بیان نمی‎کند. وقتی من شب‎ها در سلولم می‎نشینم و از پنجره کوچک نرده کشی شده به بیرون نگاه می‎کنم، اغلب چنین به نظرم می‎آید که من زندانی نیستم بلکه یک راهبم. یک راهب کوچک، ناشناس و آرام، یک راهب ساده که مافوقش از او راضی‎ست. و من لبخند می‎زنم و گاهی اوقات دست‎هایم را برای دعا روی زانو قرار می‎دهم. نه، هیچ میلی به جهان در من نیست، فقط صبوری، آرامش و رضایت. اگر قضات من، وکیلم و خانم‎هائی که هنگام محاکمه تماشاچی بودند مرا می‎دیدند، مطمئناً دوباره می‎گفتند که من انسانی سخت گشته، لجوج و از نظر اخلاقی حقیرم. من آنجا می‎نشینم و لبخند می‎زنم. یک قاتل! و آنجا می‎نشینم و مانند یک راهب راضی و وارسته لبخند می‎زنم.
آیا واقعاً من یک قاتلم؟ من انسانی را کشته‎ام. اما این عمل آنقدر دور و آنقدر برایم غریبه است که به نظرم می‎آید من ابداً این کار را انجام نداده‎ام. برایم مانند شلاق زدن زاهدانه به نظر می‎آید که من یک بار بر خود و نه بر مقتول تحمیل کرده باشم. طوریکه انگار جای زخم هنوز بر پشت من باقی‎ست. اما شفا خواهد یافت. من هنوز مزه خاطرات این شلاق زدن زاهدانه بر گوشتم را می‎چشم و از آن لذت می‎برم، از آنجائیکه وسیله‎ای در سلول فقیرانه‎ام ندارم که توسط آن بدن نحیف ریاضت کشیده‎ام را مجدداً مجازات کنم، نه از روی نفرت و انتقام گیری، نه به این خاطر که لذت بردن از حس‎ها را از جسمم فراری دهم، بلکه بیشتر از روی احساسی که نمی‎توانم واضح توصیفش کنم: من آن را اطاعت می‎نامم.
اما من نمی‎خواهم در تماشای زندگی فعلی‎ام خود را گم سازم، خیلی بیشتر مایلم تا جائیکه برایم ممکن است داستان زندگی‎ام را کوتاه شرح دهم. تازه هفده سال از عمرم می‎گذشت که آن اتفاق افتاد، من چیز زیادی ندیده و تجربه نکرده بودم، زیرا بجز مدت کوتاه مدرسه نظام از شهر کوچک خود خارج نگشته بودم، شهری که پدرم چند سال پس از تولدم و پس از استعفاء دادن و مرگ مادرم با من به آن مهاجرت کرد. من در طبقه همکف یک خانه باریک که انتهای بازار در کنار کلیسا قرار داشت همراه پدرم زندگی کردم و بزرگ شدم.
من پدرم را چنان واضح به یاد دارم که انگار در برابرم زنده ایستاده است. گرچه قبل از آن رویداد ظاهرش گرفتار ضعیف شده بود، اما با این وجود هنوز هم بالاتنه سربازی افراشته‎ای داشت، هنوز هم پالتوی مشکی بلندش که حالا دیگر کاملاً تمیز نبود را می‎پوشید و دگمه یقه‎اش می‎بست. من می‎دانم که هر روز اولین مسیر پدرم به سلمانی ختم می‎گشت و با وجود وضعیت فقیرانه‎مان که به پدرم مطمئناً فشار می‎آورد آنجا ریش چانه‎اش را خوب اصلاح می‎کرد، ریش گونه‎هایش را می‎آراست و می‎گذاشت نوک سبیلش را بالا ببرند.
در محله او را بجز ژنرال با نام دیگری نمی‎خواندند. این نام بدون شک در ابتدا به او داده شد تا پیرمرد را بخاطر ادا و اطوار سربازیش دست بیندازند. دیرتر اما این نام چنان با پدرم عجین گشت که کسی او را به نام دیگری خطاب نمی‎کرد، طوریکه انگار این عنوان شایسته پدرم می‎باشد. ممکن است پدرم در ابتدا این را بعنوان تمسخر درک احساس کرده باشد، اما وقتی متوجه گشت که مردم ــ شاید فقط به این خاطر تا بعداً بتوانند بیشتر به او بخندند ــ جدی می‎مانند، باید شروع کرده باشد به احساس کردن اینکه چاپلوسی او را می‎کنند، و این امکان وجود دارد که در آخر او خودش هم به مقام ارتشی‎اش معتقد گشته باشد. در هر حال اگر کسی این عنوان را به کار نمی‎برد او خود را سخت توهین شده احساس می‎کرد. در حقیقت پدرم هیچگاه یک ژنرال نبوده است و نمی‎توانست هم ژنرال بشود، زیرا او اصلاً افسر ارتش نبوده، بلکه در ارتش پزشک بود و بعنوان ارشد بخش پزشکی از خدمتش استعفاء داده بود. البته پیری یا بیماری او را به این کار مجبور نساخت، بلکه دلیل آن اختلاس پولی بود که بخاطر بی نظمی او در اداره بیمارستان ارتشی بزرگی که به او محول شده بود اتفاق افتاد. البته پدر مؤفق شده بود با کمک یکی از خویشاوندان مادرم کمبود پول را جبران کند و جریان را تا جائیکه مقدور بود لاپوشانی کند که به تحقیق کردن نینجامد. اما چاره دیگری برایش باقی نماند بجز آنکه درخواست بازنشستگی کند.
این جریان مادرم را که سال‎های زیادی بیمار بود چنان آشفته می‎سازد که باعث مرگش می‎شود. پدرم تصمیم می‎گیرد شهری را که در آن خدمت کرده بود ترک کند و به شهری کوچک که در آن بعنوان پسر یک کارمند متولد شده بود مهاجرت کند. او با این مهاجرت همچنین قصد داشت از جنجالی که استعفای ناگهانی‎اش باید به پا می‎کرد دور بماند، کاری که بزرگ‎ترین محدویت معاش را برای ما باعث گشت. حقوق بازنشستگی پدرم اندک بود و باید هر ماه از این مبلغ کم هم سهم بزرگی برای خویشاوندی که به او پول وام داده بود بفرستد.
ما در کنار کلیسا در خانه باریک و تاریکی زندگی می‎کردیم که از آشپزخانه و دو اتاق تشکیل شده بود. در ابتدا یک دختر خدمتکار داشتیم که کارهای ضروری را انجام می‎داد و وعده‎های غذایمان را آماده می‎ساخت. اما بعد برای پدرم غذا خوردن و اقامت در اتاق فقیرانه و تاریک‎مان خسته کننده گشت و شروع کرد به غذا خوردن در مهمانخانه. به این خاطر دختر مرخص گردید. یک زن خدمتکار حالا روزانه می‎آمد تا تختخواب را برایمان منظم کند و همچنین لباس‎ها و کفش‎ها را تمیز کند. من وعده‎های غذای خود را در آشپزخانه مهمانخانه تحویل می‎گرفتم، اما پدرم هرچه بیشتر خود را به اقامت در مهمانخانه عادت می‎داد. در خانه خلوت بود، رنگ دیوارها قدیمی و فرسوده بودند، بر روی کمدها و جعبه‎ها لایه ضخیمی خاک نشسته بود، همه چیز چنان اثر غم‎انگیزی می‎گذاشت که من هم بر روی پله‎های چوبی و تاریک خانه را به در اتاق نشستن ترجیح می‎دادم.
از همان دوران جوانی از هر معاشرتی اجتناب می‎جستم. پس از ساعات مدرسه به همراه همشاگردی‎هایم به خانه بازنمی‎گشتم و هرگز با آنها بازی نمی‎کردم. و چون تصمیم‎ام را برای سرباز و افسر شدن پنهان نمی‎کردم همشاگردی‎ها برای دست انداختنم مرا سرباز کوچولو می‎خواندند. من به تمسخر کردنشان توجهی نمی‎کردم و آنها مرا متکبر می‎نامیدند. فقط یک بار با یکی از آنها به نزاع پرداختم که در آن من بعنوان فرد ضعیف‎تر به طور طبیعی بازنده شدم، بخصوص که تمام همشاگردی‎ها بر علیه من موضع گرفتند. نزاع به این خاطر بود که یکی از پسرها از من با خنده و تمسخر پرسید به چه دلیل من اصلاً چنین متکبرم، آیا شاید به این دلیل که پدرم تا درجه ژنرالی ارتقاء یافته است.
آیا من در آن زمان متکبر بودم؟ فقط می‎دانم که من آن زمان اصلاً خوشبخت نبودم. لکه دار شدن شرافت پدرم که او را مجبور به استعفاء و با بی حرمتی در آوردن لباس ارتشی از تن ساخت و حالا پیر و خاکستری چنین نقش مسخره‎ای را در شهر بازی می‎کرد مرا از همه راند، مرا از تلخی عمیقی پر نمود و گوشه گیر ساخت. من این مرد پیر را دوست می‎داشتم، پیرمردی که مرتب خود را عمیق‎تر گم می‎کرد و عزت و احترامش را هرچه او بیشتر خود را در نقش ژنرال فرو می‎برد مسخره‎تر می‎ساخت. من نمی‎دانم که آیا او هرگز به تأثیر این کار آگاه بوده است، که آیا او حدس می‎زده مردم رفتار و تعریف‎‎‎‎هایش را باور نمی‎کنند، آیا او می‎دانست که آنها وقتی تعظیم کنان کلاه از سر برمی‎داشتند و او را <آقای ژنرال> خطاب می‎کردند در پنهان به او می‎خندیدند، یا اینکه آیا او با دانستن تمام اینها درد تراژدی یک سرنوشت را تحمل می‎کرد و شاید تنها در زیر آن ماسک زندگی هنوز برایش ممکن بود. من این را نمی‎دانم. به گمانم از من وحشت داشت، از تنها کسیکه او را کاملاً می‎فهمید. با وحشت عمیقی به یاد می‎آورم ــ و اینها از سخت‎ترین خاطرات زندگی دوران جوانی من‎ می‎باشند ــ ساعات عجیبی را به یاد می‎آورم که در آنها من با پدرم تنها بودم. هنگامیکه او شب‎ها دیر وقت با گام‎های لرزان به خانه بازمی‎گشت من اغلب می‎خوابیدم یا وانمود می‎کردم در خوابم. او برای بیدار نساختن من مضطرب و با احتیاط داخل می‎گشت. اما وقتی او گاهی به خاطر درد نقرس نمی‎توانست از خانه خارج گردد کنار هم می‎نشستیم. او نگاهش را از نگاهم مخفی می‎ساخت. او کلمه‎ای صحبت نمی‎کرد، کسیکه در غیر این صورت از تعریف کردن خسته نمی‎گشت. شأن و منزلت از چهره‎اش ناپدید می‎گشت و فقط وحشت و عدم اطمینان باقی می‎ماند. به گمانم قلبش از ترسی وحشتناک پر بود، ترس از اینکه من ــ کسیکه همه چیز را می‎داند ــ دهانم را باز و برای دیگران چیزی تعریف کنم. وقتی او در خیابان با کسی با آن صدای بلندش که از راه دور هم شنیده می‎شد صحبت می‎کرد و من، فرزندش، به آنها نزدیک می‎گشتم، او ساکت می‎شد و با هراس به زمین نگاه می‎کرد. و من احساس می‎کردم که هراس پدرم از من خود را به دشمنی بر علیه من مبدل می‎سازد، بر علیه من که محرم او بودم  و نه محرم دلایل استعفایش ــ دلیل آن را همه شهر می‎دانستند ــ، بلکه بر علیه تنها انسانی که نگاهش او را لو می‎داند و می‎گفتند که او می‎داند <ژنرال> شخصاً به نقش غم‎انگیزاش که چنین مغرور و چنین مفرح آن را بازی می‎کند چه کم معتقد است. دیرتر، هنگامیکه پدرم شاید واقعاً به بازی‎ای که دیگران مجبورش ساختند باور آورد دشمن من شد و دشمن من باقی ماند. وحشت او از من بیشتر گشت، رفتارش با من سخت شده بود و دیگر ملاحظه‎ام را نمی‎کرد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:14  توسط سعید از برلین  |