قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من دوران جوانی فقیرانه‎ای داشتم. و با این وجود آن دوران هم توسط نوری روشن بود: توسط فکر کردن به هدفم. من می‎خواستم سرباز شوم. شاید جائی در اندام دردمندانه جوانم، نمی‎دانم کجا، این امید بود که من بعد از رسیدن به هدفم مانند همه سربازها بزرگ، سالم و قوی خواهم گشت. شاید این آرزو بود که برایم ممکن ساخت یک چنین فکر ساده‎ای چنان معنای خارق‎العاده‎ای پیدا کند.
بیش از هر چیز اما به خودم می‎گفتم که باید سرباز شوم، زیرا این وظیفه من است که از حق پدرم دفاع کنم. اما نه از طریق اثبات اینکه در حق او بی عدالتی انجام گرفته است. من هرگز در گناهکار بودنش شک نداشتم. من می‎خواستم توسط یک زندگی مطیعانه، وفادارانه و تا آخرین حد وظیفه شناسانه اتفاقاً با شغلی که او در آن مرتکب خطا گشته بود کفاره گناهانش را پس دهم. من می‎خواستم خودم را توسط زندگی‎ام نه فقط از عدم توفیق او در خدمت، بلکه همچنین از افتضاح پس از آن که او به طور اجتناب‎ناپذیری مدام در آن عمیق‎تر غرق می‎گشت تبرئه کنم. من وقتی به پدرم و به تصمیمم برای کفاره پس دادن بخاطر او فکر می‎کردم می‎توانستم در گوشه تاریکی از پله‎های خانه‎مان گریه کنم. من نه فقط به این دلیل که چون پدرم بعنوان پزشک به این حرفه تعلق داشت می‎خواستم سرباز باشم، بلکه همزمان خشونت و سختگیری این حرفه هم مرا به سوی خود جلب می‎کرد. زیرا چنین فکر می‎کردم که انگار فقط تلاش‎های بی رحمانه، بی پرواترین خدمت، رنج بردن از زخم‎ها و اطاعتی فسخ ناگشتنی و بی چون و چرا تا لحظه مرگ می‎توانند مرا از رسوائی و لکه ننگی که پدرم بر سر خود و بر سر من آورده بود رها سازند.
من ابداً به استعدادهای فیزیکی بدنم مشکوک نبودم. اما دانستن این موضوع مانعی در برابر خواسته و هدفم نبود. من داستان بسیاری از فرماندهان را می‎شناختم و بیشتر از همه سه نفر را تحسین می‎کردم و آنها را بعنوان بزرگ‎ترین سربازها به شمار می‎آوردم. آنها عبارت بودند از شاهزاده زاووین Savoyen، سلطان فریدریش دوم Friedrich پادشاه پروسن و امپراتور ناپلئون بناپارت Napoleon Bonaparte: شاهزاده کوچک قوزدار اویگن Eugen که یک پادشاه از فرانسه خدمت او را رد کرده بود، فردریش کبیر، مرد زشت و لاغری که بدن تکیه داده به عصایش این تصور را ایجاد می‎کرد که او هم مانند من دارای قوز است، ناپلئون، که کوچک و چاق بود و بر پشت اسبش طوری آویزان بود که هر ببینده‎ای را به خنده وامیداشت! من امروز هم فکر می‎کنم که یک قوز هرچه هم بزرگ باشد نمی‎تواند به هیچ وجه مانعی در سر راه حرفه یک فرمانده باشد. ستمگری شایسته یک فرمانده حقیقی‎ست، ستمگری در تصمیم گرفتن در باره زندگی تعداد زیادی انسان. فرمانده بزرگ بی رحم است. بی رحم همچنین بر ضد خویش. من فکر می‎کنم که آدم باید قوزدار باشد و توسط خال مادرزادی زشتی از ریخت افتاده باشد تا بتواند قدرتی را که به دستش افتاده کاملاً درک کند. 
هنگامیکه من چهارمین سال دبیرستان را به پایان رساندم مشغول اجرای طرح‎هایم گشتم. من توسط نامه با خویشاوند مادری‎ام که یک بار به پدرم هم کمک کرده بود تماس می‎گیرم و از او خواهش می‎کنم که با داشتن نفوذ خود به من در پذیرفته شدن در مدرسه نظامی کمک کند. با پافشاری و خواهش از پدرم مؤفق می‎شوم که او تصمیم بگیرد برای چند همکار قدیمی نامه بنویسد و از آنها درخواست کند که پذیرشم در مدرسه را ممکن سازند، به ویژه اما یک نامه برای پزشک ارتش که تناسب اندامم را آزمایش می‎کرد می‎نویسد. من فکر می‎کنم که فقط بخاطر این نامه پدرم متناسب تشخیص داده شدم.
زمانی را که من در مدرسه نظامی گذراندم تنها زمان خوشبختی دوران جوانی‎ام بود. با تعهدی پر شور خدمت را انجام می‎دادم و به هیچ وجه مباحث نظری مرا بیشتر از تمرینات جسمانی به خود جلب نمی‎کرد. بر عکس: من تمام جاه طلبی را به کار می‎بردم تا در ورزش و ژیمناستیک با قوی‎ترین و بزرگ‎ترین همشاگردی‎ها رقابت کنم و ترجیح می‎دادم بیهوش بر زمین بیفتم تا به کسی به خستگی‎ام اقرار کنم. زیرا برای خسته شدنم چیز زیادی لازم نبود. اما من دندان‎هایم را به هم می‎فشردم و خودم را مجبور می‎ساختم. وقتی افسر دستور مستقیمی به من می‎داد خوشحال می‎گشتم. البته فضائی مطیعانه در همه چیز رخنه کرده بود. به این صورت که وقتی چشم مافوق به من می‎افتاد و من برای اطاعت از دستورش خبردار می‎ایستادم، اینطور به نظرم می‎آمد که انگار شوق بزرگ اطاعتی دردناک و همزمان سعادتمند در من نفوذ می‎کند. شاید، کسی که می‎خواهد حکومت کند تمام آمادگی برای تحقیر عمیق اطاعت را در خویش دارا باشد، اگر او قدرتی را بیابد که قوی‌تر از اوست، آری، شاید که زندگی‌اش چیزی بیش از جستجوئی زجرآور برای یافتن این قدرت نباشد.
حرفه نظامی‎ام زود پایان یافت. من فقط چند ماهی در مدرسه نظامی بودم، هنگامیکه پس از یک راهپیمائی طولانی از هوش رفتم و به بهداری منتقل شدم، باید با تب شدید مدتی بستری می‎‎گشتم. من از بهداری دیگر به مدرسه بازنگشتم، بلکه دوباره به خانه فرستاده شدم تا با وجود مقاومتی شدید اما بیهوده بعنوان کارآموز نزد آرایشگر شروع به کار کنم. با این حال فکر حرفه نظامی را هرگز از دست ندادم. من احتمال می‎دادم که پس از رسیدن به سن قانونی بعنوان سرباز ساده‎ای در ارتش پذیرفته شوم. و من امیدوار بودم توسط شجاعت و وظیفه شناسی حتی بعنوان سربازی ساده مؤفق خواهم گشت در ارتش از پله‎های ترقی بالا روم.
گرچه من حالا چیزی بیشتر از یک دانش آموز اخراج گشته مدرسه نظامی نبودم و کارآموز نزد یک آرایشگر، اما بلوز چسبان سربازی‎ام را همچنان می‎پوشیدم، انگار می‎خواستم تمسخر انسان‎ها را به چالش بکشم، شاید چون خشمی که تمسخر مردم در من زنده می‎ساخت، برایم اما شادی‎ای به همراه می‎آورد که اراده‎ام در کنارش می‎توانست همیشه از اول شعله‎ور گردد.

هنگامیکه من حدود یک سال بعنوان کارآموز در آرایشگاه هاشک مشغول به کار بودم، مرد غریبه در شهر ما ظاهر گشت شد. من او را به این خاطر غریبه می‎نامم زیرا که او از طرف هیچ کس در شهر طوری دیگر نامیده نمی‎گشت و همچنین در جریان دادگاه نیز تمام شاهدین او را غریبه می‎نامیدند. من خودم از نام او دیرتر با خبر شدم، مدت‎ها پس از وقوع جریان و در طول بازجوئی. ورود غریبه که ظاهراً خود را برای اقامتی طولانی آماده می‎ساخت در شهری که به ندرت مسافری بیش از چند ساعت در آن می‎ماند باعث جنب و جوش بزرگی گشت. در مهمانخانه و از طرف مشتریانی که به آرایشگاه می‎آمدند در باره اینکه چه کسب و کاری باعث دیدار او از شهری شده است که از جاده اصلی ترافیک دور افتاده بحث‎های طولانی درمی‎گرفت.
مرد غریبه در جلوی مهمانخانه کنار بازار، اریب مقابل خانه‎ای که من با پدرم زندگی می‎کردیم از درشکه پیاده گشت و در همان مهمانخانه‎ای اقامت گزید که پدرم هم به آنجا می‎رفت. مرد غریبه به سؤال کنجکاوانه میزبان در مورد هدف از اقامتش با جواب سربالائی فقط توضیح داد که تصمیم دارد مدتی طولانی در شهر بماند. من توضیح این را که چه دلیلی مرد غریبه را به فکر آمدن به شهر ما انداخته بوده است ضروری نمی‎بینم، بخصوص که این دلیل با ماجرای اتفاق افتاده فقط ارتباط اندکی دارد و من خودم را مجاز نمی‎دانم اسرار دیگران را بر ملا سازم. بنابراین من فقط تا آنجائیکه برای درک و فهمیدن داستان خود من ضروری است پرده را از روی راز مرد غریبه به کنار می‎زنم و به هیچ وجه نام مردم بی گناه را نمی‎برم و به این ترتیب رابطه آنها با دیگران را فاش نمی‎سازم. من در این یادداشت‎ها در برابر این وسوسه، هرچه هم می‎خواهد بزرگ باشد، همانقدر مقاومت خواهم کرد که هنگام بازجوئی و محاکمه در دادگاه مقاومت کردم، گرچه آن زمان اطلاع دادن تمام جریان‎ها می‎توانست به نفعم تمام شود.
صبح همان روزی که مرد غریبه به شهر وارد شده بود به آرایشگاه آمد. لباسش مانند لباس مردان شهری نبود، دوخت کت و شلوارش که خوب بر اندامش نشسته بود آدم شهر بزرگی را نشان می‎داد که دقت زیادی برای انتخاب لباس به خرج می‎دهد. موی مرد غریبه سیاه بود و مانند فلز می‎درخشید، موی دو سمت سر کوتاه و از وسط فرق باز شده بود. سبیلش کوتاه بود و گونه‎ها و چانه اصلاح شده. اندامی بزرگ و لاغر داشت، حرکاتش آرام بودند، مانند اهمال ورزیدن در گام برداشتن، و شاید این آرامش اهمال‎گرانه بود که تصور یک اندام سالم و زیبا با عضلات برابر تکامل یافته را باعث می‎گشت. من مرد غریبه را قبلاً، هنگامیکه از خانه و از راه بازار به آرایشگاه می‎رفتم دیده بودم. درشکه‎ای که او در آن نشسته بود در آن لحظه کنار مهمانخانه ایستاد. من هم ایستادم، اما مرد غریبه بلافاصله از جا برنخاست، طوری که من و خیلی از مردم بعد از رسیدن به مقصد برای پیاده شدن از درشکه انجام می‎دهیم. او ابتدا لحظه‎ای به اطرافش نگاه کرد. بعد کاملاً آهسته و آرام شروع به برداشتن پتوی سفری‎ای که با دقت روی پاهایش انداخته بود کرد و آن را به درشکه‎ران که در این موقع از درشکه پائین آمده بود داد. و حالا ابتدا از جا برمی‎خیزد و از درشکه پائین می‎آید.
تمام این چیزها تا اندازه‎ای هنوز هم برایم زنده‎اند. به ویژه دقت و آرامشی‎ را بخاطر می‎آورم که با آن مرد غریبه پتوی سفری را از روی پاهایش دور ساخت. من همچنین به یاد می‎آورم که ظاهر مرد غریبه، آرامش و همینطور سهل‎انگاری خود باورانه‎اش مرا از همان لحظه اول با احساس رد کردن او پر ساخت، احساسی که با دیدن لبخند تمسخر آمیز کنار دهان مرد غریبه در آرایشگاه پس از افتادن نگاهش به بلوز ارتشی‎ام خود را در من انباشت.
صورت مرد غریبه توسط هاشک که بیهوده و بی قرار تلاش می‎کرد در ِ صحبت با مشتری سکوت اختیار کرده را بگشاید اصلاح می‎شد. مرد غریبه جواب‎های کوتاه و مبهم می‎داد. من نمی‎دانم که آیا این عادت او بوده است با یک آرایشگر بیشتر از آنچه ضروری نیست صحبت نکند یا اینکه بخاطر دلایل دیگری تصمیم گرفته بود هیچگونه سر نخی ندهد که بتوان از آن دلیل سفر کردنش را نتیجه گرفت.
من با فاصله کمی از هاشک و مرد غریبه ایستاده بودم و در حال تیز کردن چاقوی ریش تراشی بودم. من شنیدم که مرد غریبه وقتی هاشک با چاقو بر روی گونه‎اش می‎کشید، ناگهان دستش را احتمالاً به این خاطر که احساس کرده بود مرد قوزدار گونه‎اش را بریده است برای دفاع بلند کرد و "ایست" می‎گوید. در این لحظه یک لبخند قابل فهم بر چهره آرایشگر می‎نشیند:
او می‎گوید: "اطاعت قربان، چیزی نشده."
و در حالی که چاقوی ریش زنی را دوباره به کار می‎اندازد ادامه می‎دهد: "من فوری فهمیدم. من تا حال به عده زیادی از آقایانی مانند شما خدمت کرده‎ام. هرچند من خودم هرگز در این شغل نبوده‎ام. زیرا ... شما خودتان که می‎بینید. اما حالا دیگر احتیاجی نیست چیزی به من بگویند، با احترام اجازه می‎خواهم بگویم که جنابعالی افسر هستید. من می‎دانم، چگونه من ..."
او می‎خواست به حرف زدن ادامه دهد، اما مرد غریبه حرف او را قطع می‎کند: "من می‎خواهم از شما خواهش کنم که راحتم بگذارید."
"اطاعت قربان."
هاشک تعظیم می‎کند و لبخندی می‎زند.
من واقعاً نمی‎دانم که آیا هاشک معتقد بوده که در مرد غریبه افسری را شناخته است یا اینکه او فقط امیدوار بوده از این طریق بتواند از مرد غریبه حقیقت را دریابد. در هر حال، بلافاصله وقتی مرد غریبه آرایشگاه را ترک کرد پدرم داخل گشت، هاشک چنان نشان داد که مرد غریبه پس از صحبتی طولانی و به شرط حفظ سکوت به او اطمینان کرده و گفته که افسر ارتش می‎باشد. اما چه دلایلی باعث گشته تا مرد غریبه شغلش را مخفی نگاه دارد و چرا تصمیم گرفته برای مدتی اینجا بماند را هنوز متوجه نشده است. بیشتر به این خاطر متوجه نگشته زیرا که او در این مورد سؤال نکرده است. برایش نامناسب به نظر می‎آمد که بلافاصله پس از اولین دیدار با پرسش‎های خود برای مرد غریبه مزاحمت ایجاد کند، زیرا که این کار می‎توانست کنجکاوی پافشارانه از طرف او تلقی شود، و به این دلیل او فقط آنچه که مرد غریبه خودش بدون پرسش گفته بوده است را فهمیده. اما حتماً موقعیتی دست خواهد داد تا همه چیزهای قابل ارزش دیگر را هم بفهمد، بخصوص قابل تصور است که رابطه پر از اطمینان میان او و افسر غریبه که در اولین دیدار خوشبختانه چنین شفاف بوده است قدم به قدم تکامل یابد.
به نظر می‎آمد که اطلاع آرایشگر بر پدرم تأثیر عمیقی گذاشته باشد. گرچه پدر من در آن زمان به اندازه کافی عمیق غرق گشته بود که بازی غم ‎انگیز و مسخره‎اش را دیگر احساس نکند، اما ممکن است یک آگاهی آزار دهنده و ناشفاف گناه هنوز در او باقی مانده بوده باشد که خود را بیش از هر چیز در یک بی اطمینانی مدام رو به رشد نشان می‎داد. من در پدرم متوجه شدم که وقتی دری بازمی‎گشت و او یک آشنا را در حال داخل شدن می‎دید دچار وحشت می‎گشت. گرچه احتمالاً او به بازی‎ای که هنرپیشه اولش خود او بود دیگر آگاه نبود اما انگار از کشف شدن و غافلگیر گشتن و هر تغییری می‎ترسید. مطمئناً او یک وحشت اسرآمیز در برابر افراد ناشناس داشت. او خود را فقط وقتی چاره‎ای برایش باقی نمی‎ماند به افراد ناشناس نزدیک می‎ساخت، با نوعی احتیاط هوشمندانه و ترسناک، تا بعد پس از احساس اینکه آنها نیامده‎اند که روحش را از تعادل خارج سازند، با روحیه یک فاتح جالب‎تر و لجام گسیخته‎تر نقشش را بازی کند. ممکن است افسر بودن مرد غریبه او را، ژنرال را، به ویژه نامطمئن و با وحشت‎های مبهم پر ساخته بود.
وقتی آرایشگر صحبتش را در باره گفتگوی خود و مرد غریبه به پایان می‎رساند پدرم با وحشت به او نگاه می‎کند و آهسته می‎گوید:
"یک افسر؟ یک افسر؟"
"بله آقای ژنرال!"
"آیا او از ... آیا شما از من صحبت کردید؟"
"بله، آقای ژنرال. البته که از حضور شما در شهرمان صحبت کردم."
پدرم یک قدم به سمت آرایشگر برمی‎دارد. چهره و اندامش از ناتوانی خبر می‎دادند.
"هاشک، او مرا می‎شناسد؟ ... او مرا می‎شناسد؟"
من فکر می‎کنم این همان لحظه‎ای بود که در مرد قوزدار این ایده پیدا گشت، ایده‎ای که باید این همه ویرانی به دنبال می‎آورد.
"آقای ژنرال، من با احترام به اطلاع می‎رسانم، به نظر می‎آید که او از آقای ژنرال شنیده باشد."
"هاشک، او این را گفت؟ او این را اینطور گفت؟"
"وقتی من به او از آقای ژنرال تعریف می‎کردم او گفت: <خوب، خوب!> طوریکه انگار می‎خواست بگوید: تو می‎خواهی خبرهای تازه برایم تعریف کنی، بله، اما من همه اینها را بهتر از تو می‎دانم."
"هاشک، او گفت <خوب، خوب>؟ چیز دیگری نگفت؟"
"هیچ چیز دیگر. خواهش می‎کنم؛ بفرمائید بنشینید آقای ژنرال."

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 15:15  توسط سعید از برلین  |