قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

به این ترتیب او به حیاط قصر می‎رسد. زمان شور و مشورت به پایان رسیده و پادشاه تنها بود. ویراتا به سمت او می‎رود، پادشاه بلند می‎شود تا او را در آغوش گیرد، اما ویراتا خود روی زمین خم می‎کند و لبه لباس او را به نشانه داشتن تمنا می‎گیرد.
پادشاه می‎گوید: "خواهش‎ات قبل از آنکه کلمه شود و از لبانت خارج گردد پذیرفته گشت. برای من افتخار است که این قدرت را دارم که بتوانم به مرد پارسائی خدمت کنم و کمکی برای خردمندان باشم."
ویراتا جواب می‎دهد: "مرا پارسا خطاب نکن. زیرا راه من راه حق نبود. من در دایره می‎چرخیدم و حال در درگاه تو خواهشمند ایستاده‎ام، جائیکه روزی من ایستاده بودم و از تو خواستم که مرا از خدمت معاف سازی. من می‎خواستم دست از هر کاری بکشم تا از گناه مبرا بمانم، اما من هم در توری که از طرف خدایان برای زمینیان بافته شده است گرفتار بودم."
پادشاه جواب می‎دهد: "دور باشد که در باره تو چنین فکر کنم. چگونه توانستی با وجود بریدن از مردم بر کسی بی‎عدالتی کنی، و با وجود زندگی کردن با خدایان دچار گناه گردی؟"
"من آگاهانه گناه نکردم، من از گناه فرار می‎کردم، اما پای ما به این زمین و اعمال ما به قوانین ابدی بسته است. همچنین انفعال نیز یک عمل است و من نتوانستم از چشم برادر ازلی که در کنارش تا ابد بر خلاف اراده خود کار خوب و بد انجام می‎دهیم فرار کنم. اما من هفت بار مقصرم، زیرا که از برابر خدا گریختم و از خدمت به زندگی امتناع کردم، من فردی بی‎فایده بودم، زیرا که من فقط خود را سیر می‎ساختم و به کس دیگری خدمت نمی‎کردم. حالا می‎خواهم دوباره خدمت کنم."
"ویراتا، حرف‎ات برایم غریب است، من تو را درک نمی‎کنم. آرزوی‎ات را بگو که آن را انجام دهم."
"من دیگر نمی‎خواهم در اراده خود آزاد باشم. زیرا که نه فرد آزاده آزاد است و نه فرد غیر فعال بدون گناه. فقط تنها کسیکه خدمت می‎کند آزاد است، کسیکه اراده خود را به دست کس دیگری می‎دهد و بدون سؤال کردن نیرویش را به کار می‎برد. دستاورد ما و شروع و پایان‎اش فقط در میان کار قرار دارد و علت و تأثیر آن در نزد خدایان. پادشاه من، مرا از اراده‎ام آزاد کن تا سپاس‎گزار تو گردم، زیرا که همه خواسته‎ها سردرگمی به بار می‎آورند و همه خدمت‎ها حکمت‎اند."
"من تو را درک نمی‎کنم. از من می‎خواهی که تو را آزاد سازم و بعد درخواست خدمت می‎کنی. حالا دیگر کسی آزاد است که به کس دیگری خدمت می‎کند، و کسی که به او دستور خدمت می‎دهد آزاد نیست؟ من این را نمی‎فهمم."
"پادشاه من، این خوب است که تو آن را در قلب‎ات نمی‎فهمی. زیرا اگر که آن را می‎فهمیدی بعد چگونه می‎توانستی پادشاه باشی و فرمان برانی؟"
چهره پادشاه از خشم سیاه می‎گردد. "پس تو معتقدی که پادشاه در برابر خدایان از برده کمتر است؟"
"در برابر خدایان کسی کمتر و بیشتر نیست. کسی که بدون پرسش فقط خدمت می‎کند و از اراده‎اش می‎گذرد گناه را از دوش خود برداشته و به خدا پس داده است. اما کسیکه می‎خواهد و فکر می‎کند می‎تواند توسط خرد از گناه اجتناب ورزد به وسوسه دچار و در گناه می‎افتد."
چهره پادشاه همانطور تاریک می‎ماند.
"بنابراین یک خدمت با خدمت دیگر برابر است و در برابر خدا و انسان‎ها کسی نه بزرگ‎تر از دیگری و نه کم‎تر است؟"
"پادشاه من، ممکن است که به چشم انسان بعضی چیزها بزرگ‎تر به نظر آید، اما در برابر خدا همه خدمت‎ها برابرند."
پادشاه مدت درازی با خشم به ویراتا نگاه می‎کند. غرور با بدجنسی خود را کمی در روحش خم می‎کند. اما وقتی چهره ویران و موی سفید روی پیشانی چین‎دار او را می‎بیند فکر می‎کند که شاید پیرمرد با گذشت زمان به حالت بچگی برگشته است، و برای امتحان او را دست می‎اندازد و می‎گوید: "آیا می‎خواهی نگهبان سگ‎های قصرم شوی؟" ویراتا خم می‎شود و به نشانه تشکر پله را می‎بوسد.

از آن روز به بعد پیرمرد که مردم سرزمین روزی او را با چهار نام فضیلت ستایش می‎کردند نگهبان سگ‎های انبار جلوی قصر می‎گردد و همراه با نوکران در پائین دهلیز زندگی می‎کند. پسرانش بخاطر او خجالت می‎کشیدند، و هنگام عبور از آنجا از پشت خانه می‎رفتند تا او را نبینند و مجبور نشوند نزد دیگران نسبت خونی‎شان را آشکار سازند، روحانیون از فرد فرودست دوری می‎جستند. فقط مردم می‎ایستادند و چند روزی شگفت‎زده بودند وقتی که پیرمرد را که روزی فرد اول این سرزمین بود حالا بعنوان خدمت‎کار سگ‎ها می‎دیدند. اما او توجه‎ای به آنها ‎نمی‎کرد، و به زودی مردم پراکنده می‎شوند و دیگر به او توجه‎ای نمی‎کنند.
ویراتا خدمت‎اش را از شروع سرخی صبح تا سرخی شب صادقانه انجام می‎داد. او پوزه سگ‎ها را می‎شست، جلویشان غذا می‎گذاشت، جای خواب‎شان را آماده می‎ساخت و مدفوع‎شان را جارو می‎کرد. به زودی سگ‎ها او را بیشتر از هرکس دیگر در قصر دوست داشتند، و او بخاطر بودن با آنها خوشحال بود، دهان چروک‎شده‎اش که به ندرت با انسان‎ها حرف می‎زد، همیشه هنگام شادی آنها لبخند می‎زد، و او سال‎های زندگی‎اش را که دراز و بدون اتفاقات بزرگ بودند دوست می‎داشت. پادشاه پیش از او می‎میرد، پادشاه جدیدی می‎آید که به او توجه‎ای نمی‎کرد و حتی یک بار او را به این دلیل که هنگام عبور یک سگ دندان غروچه کرده بود با چوب زد. و همینطور دیگر انسان‎ها هم کم کم زندگی او را فراموش می‎کنند.
اما هنگامیکه زندگی او هم به پایان می‎رسد و ویراتا می‎میرد و چشم بر جهان می‎بندد او را در گودال خاکروبه برده‎ها چال می‎کنند، دیگر مردم او را که روزی در سراسر سرزمین با چهار نام فضیلت ستایش می‎کردند به یاد نمی‎آوردند. پسرانش خود را مخفی ساخته بودند و هیچ روحانی‎ای سرود مردگان را برای کالبد بی‎جانش نخواند. فقط سگ‎ها دو روز و دو شب زوزه کشیدند، و بعد آنها هم ویراتا را فراموش کردند، مردی را که نامش نه در شرح وقایع تاریخی پادشاهان آمده و نه در کتب حکما حک شده است.
 
_ پایان _    
      
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 2:25  توسط سعید از برلین  |