قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ویراتا در آن شب حتی یک کلمه هم با کسی حرف نزد. نگاه مرد جوان در روحش مانند تیر آتشینی فرو رفته بود. او تمام شب را، ساعت به ساعت، بی‎خواب بر روی پشت‎بام خانه‎اش قدم می‎زد، تا اینکه صبح سرخ‎رنگ از میان نخل‎ها بالا می‎آید.

ویراتا در حوض مقدس معبد شستشوی سحرگاهی را انجام می‎دهد و رو به شرق نماز می‎گذارد، بعد دوباره داخل خانه می‎گردد، جامه‎ای زرد رنگ مخصوص جشن را انتخاب می‎کند، به اهالی خانه که بدون پرسش و با تعجب به کارهای باشکوه او نگاه می‎کردند سلام جدی‎ای می‎کند، و به تنهائی به قصر پادشاه که درش هر لحظه از شب و روز به روی او باز بود می‎رود. ویراتا در برابر پادشاه تعظیم می‎کند و لبه لباس او را به نشانه تمنا داشتن لمس می‎کند. پادشاه با خوش‎روئی رو به پائین به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "خواهش تو لباسم را لمس کرد. ویراتا، خواهش‎ات قبل از آنکه کلمه‎ای بگوئی اجابت می‎گردد."
ویراتا همچنان در همان حال تعظیم باقی می‎ماند.
"تو مرا قاضی خود قرار دادی. هفت سال به نام تو قضاوت کردم و نمی‎دانم که آیا عادلانه حکم کرده‎ام. یک ماه به من سکوت عطا کن، تا من راهی به حقیقت پیدا کنم، و به من اجازه بده که از تو و دیگران این راه را پنهان نگاه دارم. من می‎خواهم کاری انجام دهم تا بتوانم بدون بی‎عدالتی و بدون گناه زندگی کنم."
پادشاه شگفت‎زده می‎گردد:
"عدالت سرزمینم از این ماه تا ماه دیگر با نبود تو فقیر خواهد گشت. اما من از راهت نمی‎پرسم. امیدوارم که تو را به حقیقت برساند."
ویراتا زمین را به نشانه سپاس می‎بوسد، یک بار دیگر تعظیم می‎کند و می‎رود.

در روشنائی روز وارد خانه‎اش می‎گردد و زن و فرزندان خود را صدا می‎زند و می‎گوید: "یک ماه تمام مرا نخواهید دید. از من خداحافظی کنید و چیزی نپرسید."
زن با ترس نگاه می‎کند و فرزندان وارسته. او خود را خم می‎کند و پیشانی تک تک آنها را می‎بوسد. "حالا به اتاق‎هایتان بروید، در را ببندید تا کسی نتواند وقتی از در خارج میشوم ببیند من به چه سمت می‎روم. و تا قبل از رسیدن ماه تازه به دنبالم من نگردید."
و همه آنها در سکوت می‎روند.
ویراتا لباس مخصوص جشن را از تن خارج می‎کند و لباس سیاه رنگی می‎پوشد، در مقابل مجسمه‎ای از خدای هزار چهره دعا می‎خواند، چیزهای زیادی بر روی برگ نخل می‎نویسد و آن را به صورت نامه لوله می‎کند. با تاریک شدن هوا ساکت از خانه خارج می‎شود و به طرف صخره‎های اطراف شهر می‎رود، جائیکه سیاه‎چال‎ها و زندان‎ها بودند. او بر در اتاق نگهبان می‎کوبد، تا اینکه دربان از روی حصیر خوابش برمی‎خیزد و می‎پرسد چه کسی او را صدا می‎زند.
"من ویراتا هستم، قاضی پادشاه. من آمده‎ام زندانی‎ای را که دیروز به اینجا آورده‎اند ببینم."
"در سیاه‎چال حبس شده، سرور، در عمق تاریک‎ترین محل. بیایم راهنمائی‎تان کنم، سرور؟"
"من آن محل را می‎شناسم. کلید را به من بده و دوباره آرام بخواب. فردا کلید را کنار در پیدا خواهی کرد. و به کسی نگو که مرا اینجا دیده‎ای."
نگهبان تعظیم می‎کند، کلید و یک مشعل می‎آورد. ویراتا به او اشاره می‎کند، نگهبان ساکت برمی‎گردد و دوباره روی حصیرش دراز می‎کشد و می‎خوابد. او اما دروازه مسی سیاه‎چال درون صخره را باز می‎کند و داخل می‎گردد. بیش از صدها سال پیش پادشاهان در این صخره‎ها شروع به حبس زندانی‎ها کردند، و هر زندانی را روز به روز در چاله‎های عمیق‎تری می‎انداختند و زندانی‎های جدید باید در سنگ‎های سرد برای قربانیان بعدی چاله تازه‎ای می‎کندند.
ویراتا قبل از بستن در مسی نگاهی به چهار سمت آسمان با ستاره‎های سفید و درخشان می‎کند، بعد در را می‎بندد، ناگهان تاریکی و رطوبت به استقبالش می‎آید و از بالای شعله نامطمئن مشعل‎اش حیوانی می‎پرد. هنوز صدای وزش آرام باد در درختان و جیغ تیز میمون‎ها را می‎شنید: در اولین گودال صدا دورتر می‎گردد، در دومین گودال سکوت مانند زیر سطح دریا بود، بی‎جنبش و سرد. از سنگ‎ها فقط سرما می‎وزید و نه دیگر بوی خاک زمین، و هرچه او پائین‎تر می‎رفت، صدای قدم او در سکوت بلندتر طنین می‎انداخت.
در پنجمین گودال در عمق زمین، گودتر از بلندترین نخل‎هائی که رو به آسمان رشد می‎کنند سلول جوان زندانی قرار داشت. ویراتا داخل می‎شود و مشعل را در مقابل توده تاریکی نگاه می‎دارد که اصلاً تکان نمی‎خورد، تا اینکه نور بر او می‎تابد. زنجیری به صدا می‎آید. ویراتا خود را بر روی او خم می‎کند: "آیا مرا می‎شناسی؟"
"من تو را می‎شناسم. تو کسی هستی که پادشاه به سروری سرنوشتم تعیین نموده، همان کسی که زندگی‎ام را زیر پایش پایمال کرده است."
"من سرور کسی نیستم. من خدمت‎گزار پادشاه و عدالت‎ام. من آمده‎ام به شما خدمت کنم."
زندانی با نگاهی مبهم رو به بالا نگاه می‎کند و به چهره قاضی خیره می‎شود: "از من چه می‎خواهی؟"
ویراتا مدتی سکوت می‎کند و بعد می‎گوید:
"من تو را با کلمه آزردم، اما تو هم مرا با کلماتت آزردی. من نمی‎دانم که آیا حکم‎ام عادلانه بود یا نه، اما در کلمات تو یک حقیقت وجود داشت: کسی اجازه ندارد با پیمانه‎ای که نمی‎شناسد بسنجد. من آدم نادانی بودم و می‎خواهم دانا شوم. صدها نفر را به این تاریکی فرستادم، با افراد زیادی رفتار زیادی کردم و نمی‎دانم چه کرده‎ام. و می‎خواهم تجربه کنم، می‎خواهم عادل بودن را بیاموزم و بدون گناه به جهان دگردیسی وارد شوم."
زندانی همچنان به او خیره بود و زنجیر آهسته جرنگ جرنگ می‎کرد. "من می‎خواهم آنچه برای تو مقرر داشته‎ام، حتی شلاق خوردن را با پوست و استخوانم بشناسم و در قل و زنجیر بودن را با روحم احساس کنم. می‎خواهم برای یک ماه به جای تو اینجا بمانم، تا بدانم چه اندازه گناه کرده‎ام. بعد در حکم خود تجدید نظر خواهم کرد، با علم به سنگینی و شدت آن. تو در این مدت آزادی و می‎توانی بروی. من به تو کلیدی که تو را به روشنائی می‎رساند می‎دهم، تو باید قسم بخوری که بعد از یک ماه بازمی‎گردی. ــ بعد تاریکی این گودال عمیق نور دانش برایم خواهد گشت."
زندانی مانند یک سنگ ایستاده بود و صدای جرنگ جرنگ زنجیر دیگر به گوش نمی‎آمد.
         
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:41  توسط سعید از برلین  |