قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
ویراتا اما خود را در اتاقش حبس می‎کند و به تذکر و فریادها اهمیتی نمی‎داد. ابتدا او خود را وقتی سایه‎ها داخل شب می‎افتند برای رفتن مجهز می‎کند، چوب‎دستی برمی‎دارد، کاسه گدائی، یک تبر برای کار، یک مشت میوه برای خوردن و برگ‎های نخل با نوشته‎های حکیمانه برای عبادت، جامه بلندش را تا زانو بالا می‎آورد و گره می‎زند و ساکت خانه را ترک می‎کند، بدون آنکه دیگر به طرف زن، فرزندان و املاکش سر برگرداند. تمام شب را به راهپیمائی می‎گذراند تا به رودخانه‎ای می‎رسد که او روزی شمشیرش را درون آن انداخته بود، بعد از پایاب رود می‎گذرد و به سمت بالادست آن سمت رود می‎رود، جائیکه هیچ چیز در آن ساخته نشده بود و زمین هنوز شخم را نمی‎شناخت.
او نزدیک سحر به محلی مسطح از جنگی سوخته می‎رسد که رعد و برق در یک درخت باستانی انبه زده بود. آب رود با پیچی آرام در آنجا جریان داشت، و دسته‎ای پرنده برای نوشیدن آب در اطراف آب کم عمق رود بدون ترس اجتماع کرده بودند. رود آنجا را روشن ساخته و سایه در پشت درختان قرار داشت. هنوز در آن اطراف چوب‎های متلاشی گشته از رعد و بوته‎های خم گشته ریخته بود. او آن محل چهارگوش تنها افتاده در وسط جنگل را نگاه می‎کند و تصمیم می‎گیرد آنجا یک کلبه بسازد و زندگی‎اش را کاملاً در مشاهده بگذراند، به دور از مردم و بدون گناه.
پنج روز برای ساختن کلبه کار کرد، زیرا که دست‎هایش عادت به کار نداشتند. و بعد از ساختن کلبه کار روزانه‎اش هم مشکل بود، زیرا که او باید برای غذا خوردن میوه جستجو می‎کرد، از کلبه و بوته و درخت‎هائی که دوباره با زور رو به رشد گذارده بودند محافظت و بخاطر ببرها که گرسنه در تاریکی می‎غریدند با بوته‎های خاردار احاطه می‎کرد تا نتوانند در شب به کلبه نزدیک شوند. اما هیچ صدائی از انسان‎ها در زندگی او نفوذ نمی‎کرد و روحش را آشفته نمی‎ساخت، روزها مانند آبی جاری که با لطافت از منبع نامحدودی دوباره تازه می‎گشت آرام می‎گذشتند.
اما فقط پرنده‎ها هنوز می‎آمدند، مرد غنوده آنها را نمی‎ترساند و به زودی در کنار کلبه‎اش آشیانه می‎سازند. او برای آنها دانه‎های بزرگ گل‎ها و میوه‎های خشک می‎ریخت. پرنده‎ها با کمال میل به سمت او می‎پریدند و از دست‎هایش وحشت نداشتند، وقتی او آنها را صدا می‎کرد از نخل‎ها فرود می‎آمدند، او با آنها بازی می‎کرد، و پرنده‎ها با اعتماد به او اجازه می‎دادند که لمس‎شان کند. یک بار او در جنگل یک بچه‎میمون با پای شکسته افتاده بر روی زمین می‎بیند که کودکانه از زور درد فریاد می‎کشید. او بچه‎میمون را با خود می‎برد و او را بزرگ می‎کند، تا اینکه او مشتاق آموزش می‎گردد و به او بازی‎گوشانه و مقلدانه مانند برده‎ای خدمت می‎کرد. با اینکه او اینگونه لطیف توسط موجودات دیگر احاطه شده بود اما همواره می‎دانست که در حیوانات هم مانند انسان‎ها خشونت و شر چرت می‎زند. او می‎دید که چگونه تمساح‎ها همدیگر را دندان می‎گرفتند و با خشم تعقیب می‎کردند، که چگونه پرندگان با منقار تیزشان ماهی از آب رود خارج می‎کردند و مارها را می‎دید که ناگهان به دور پرنده‎ها می‎پیچیدند و آنها را خرد می‎کردند: زنجیره هولناک تخریبی که الهه خصم به دور دنیا پیچیده بود خود را به عنوان قانونی که دانش بر ضد آن نمی‎توانست مخالفت کند بر او آشکار می‎سازد. او از اینکه فقط بعنوان تماشاگر این جنگ‎ها است و در هیچ گناهی در دایره رو به رشد انهدام و رهائی مشارکت ندارد خوشحال بود.
یک سال و چند ماه می‎گذشت و او هیچ انسانی ندیده بود. اما یک بار اتفاق می‎افتد که شکارچی‎ای رد یک فیل را تا محل نوشیدن آب رودخانه تعقیب می‎کند و در آنسوی رودخانه صحنه عجیبی می‎بیند. آنجا در جلوی کلبه‎ای کوچک مرد ریش سفیدی احاطه شده در نور خفیف زرد شب نشسته بود، پرنده‎ها کاملاً مسالمت‎آمیز بر روی موهایش فرود می‎آمدند، یک میمون با ضربات دقیقی در جلوی پای او گردو را برایش به دو قسمت می‎کرد. او بر رأس درخت‎ها طوطی‎های آبی و رنگینی را در حال تاب خوردن می‎بیند که وقتی پیرمرد دستش را بلند می‎کرد، آنها با سر و صدا و مانند یک ابر طلائی به پائین و به سمت دستش به پرواز می‎آمدند. اما به نظر شکارچی چنین می‎آید که او مرد مقدسی را دیده است که آمدنش را بشارت داده‎اند: <حیوانات با او به زبان انسان سخن خواهند گفت، و گل‎ها در زیر قدم‎هایش رشد خواهند کرد. او می‎تواند ستاره‎ها را با لبانش بچیند و ماه را با نفس دهانش بی‎نفس سازد>. شکارچی از شکار دست می‎کشد و با سرعت به سمت خانه بازمی‎گردد تا آنچه را که دیده گزارش دهد.
در روزهای بعد مردم کنجکاو به آنجا سرازیر می‎شوند تا نگاهی اجمالی به معجزه آن سمت ساحل بیندازند، بر تعداد شگفت‎زدگان مرتب افزوده می‎گشت، تا اینکه در میان آنها یکی ویراتای مفقودالاثر گشته از خانه را می‎شناسد، کسی را که خانه و ارث را بخاطر بزرگ‎ترین عدالت ترک کرده است. خبر به پرواز می‎آید و به پادشاه که فقدان مرد باوفا را بطور دردناکی احساس می‎کرد می‎رسد. و او دستور می‎دهد قایقی با چهار بار هفت غلام پاروزن تجهیز کنند. و آنها قایق را به حرکت می‎اندازند، و در بالادست رود به محل کلبه ویراتا می‎رسند، بعد در جلوی گام‎های پادشاه که به سمت مرد حکیم می‎رفت فرش پهن می‎کنند. اما یک سال و شش ماه می‎گذشت که ویراتا صدای انسان‎ها را اصلاً نشنیده بود؛ او خجل و مردد در مقابل مهمان‎هایش ایستاده بود، تعظیم خدمتگزار در مقابل پادشاه را فراموش می‎کند و فقط می‎گوید: "پادشاه من، آمدنت فرخنده باد." و پادشاه او را در آغوش می‎گیرد.
"سال‎هاست راه تو را برای رسیدن به کمال می‎بینم، و من آمده‎ام این مرد نادر را تماشا کنم و ببینم چگونه یک فرد عادل زندگی می‎کند، شاید که از او بیاموزم."
ویراتا تعظیم می‎کند.
"دانش من فقط این است که بودن با انسان‎ها از یاد برده‎ام تا آزاد از تمام گناه‎ها بمانم. فقط یک آدم خلوت‎‎گزین می‎تواند خود را آموزش دهد. من نمی‎دانم که آیا آنچه انجام می‎دهم حکمت است یا نه، من نمی‎دانم آنچه احساس می‎کنم خرسندی است یا نه ــ هیچ چیز نمی‎توانم توصیه کنم و آموزش دهم. حکمت یک خلوت‎نشین با حکمت دیگران تفاوت دارد، قانون مشاهده متفاوت با قانون واقعیت است."
پادشاه جواب می‎دهد: "اما فقط دیدن اینکه چگونه یک فرد عادل زندگی می‎کند خود یک نوع یادگیری است. بعد از دیدن چشمان تو لذت بی‎گناهی را احساس می‎کنم. خواست من هم بیشتر از این نیست."
ویراتا چندین بار تعظیم می‎کند. و پادشاه چندین بار او را در آغوش می‎گیرد.
"آیا می‎توانم در امپراطوری‎ام آرزوئی برایت برآورده کنم یا خبری به خانواده‎ات برسانم؟"
"پادشاه من، دیگر هیچ چیز یا همه چیز این جهان به من تعلق ندارد. من فراموش کرده‎ام که روزی خانه‎ای در میان خانه‎ها و فرزندانی در میان فرزندان داشته‎ام. جهان به بی‎خانمانانی تعلق دارد که از تمامیت زندگی جدا گشته‎اند و به بی‎گناهان صلح. من هیچ آرزوئی بجز بی‎گناه ماندن در جهان ندارم."
"به خوبی زندگی کنی و مرا هم در دعاهایت به یاد آور."
"من خدا را به یاد می‎آورم، و به این ترتیب به تو و به همه در این جهان که بخشی از او و نفس‎اش هستید هم فکر می‎کنم."
ویراتا تعظیم می‎کند. قایق پادشاه دوباره به سمت پائین‎دست رود به حرکت می‎افتد، و ماه‎های زیادی مرد کوچک و خلوت‎نشین صدای هیچ انسانی را نمی‎شنود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:58  توسط سعید از برلین  |