قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

آنها هنوز از برج‎های دندانه‎دار سرزمین بیرواگهر دور بودند که در دوردست دونده‎ها و سواران مانند ابر سفیدی غلت زنان خود را نزدیک می‎گردانند و با دیدن سواران متوقف می‎گردند و در جاده فرش پهن می‎کنند، و این نشانه آن بود که پادشاه به بدرقه جنگاورانش می‎آید، پادشاهی که پایش از لحظه به دنیا آمدن تا لحظه مرگ هرگز خاک زمین را نباید لمس کند، وگرنه شعله آتش جسم خالص گشته‎اش را می‎سوزاند. و حالا پادشاه احاطه گشته در میان پسرانش سوار بر فیل بسیار پیری از دور نزدیک می‎گردد. فیل با اطاعت از میخی که به زانویش می‎خورد خود را خم می‎کند و پادشاه بر روی فرش پهن شده پیاده می‎شود. ویراتا قصد داشت در مقابل پادشاه تعظیم کند، اما پادشاه بسوی او گام می‎نهد و با هر دو دست او را در آغوش می‎گیرد، ادای احترام به زیردست، کاری بود که تا آن زمان هنوز اجابت نشده یا در کتاب‎ها نوشته نشده بود. ویراتا دستور می‎هد حواصیل‎ها را بیاورند، و هنگامیکه آنها بال‎های سفیدشان را به حرکت می‎اندازند، غریو شادی از جمعیت برمی‎خیزد، طوریکه اسب‎ها روی دو پا بلند می‎شوند و محافظان مجبور می‎شوند با میخ فیل‎ها را آرام سازند. پادشاه به محض دیدن نشانه پیروزی ویراتا را دوباره در آغوش می‎گیرد و با دست اشاره‎ای به یکی از غلامانش می‎کند. غلام شمشیر پدر قهرمان راجپوتا را که از هفت بار هفتصد سال پیش در خزانه پادشاه نگهداری می‎شد، شمشیری که دسته‎اش از جواهرات نشانده شده بر آن سفید شده بود و بر تیغه آن علامات طلائی رنگ کلمات سرّی پیروزی با خط دوران گذشته حک شده بود که حتی عالمان و راهبان معابد بزرگ هم نمی‎توانستند آن را بخوانند. و پادشاه برای قدردانی شمشیر را به ویراتا هدیه می‎کند، به این معنی که او از حالا به بعد یکی از بالاترین جنگجویان او و فرمانده ارتش سرزمین‎هایش می‎باشد.
اما ویراتا صورتش را رو به زمین خم و آن را بلند نمی‎کند و می‎گوید:
"اجازه دارم از بخشنده‎ترین بخشنده‎ها تقاضای مرحمت و از سخاوتمندترین پادشاهان یک خواهش کنم؟"
پادشاه به او نگاه می‎کند و می‎گوید:
"خواهش‎ات عملی خواهد شد، قبل از اینکه تو چشمانت را به سوی من بگشائی. و اگر حتی نیمی از امپراتوری‎ام را بخواهی، به محض تکان دادن لب‎هایت از آن تو خواهد شد."
در این وقت ویراتا می‎گوید:
"بنابراین پادشاه من، اجازه بده که این شمشیر در خزانه بماند، زیرا من از زمانیکه تنها برادرم را که با من در یک زهدان رشد کرد، و کسی را که با من بر روی دستان مادرم بازی می‎کرد کشتم در قلب خود قسم یاد کردم که دیگر شمشیری در دست نگیرم."
پادشاه با تعجب او را نگاه می‎کرد. و سپس چنین می‎گوید:
"بنابراین بدون شمشیر فرمانده جنگجویانم باش، تا من امپراتوریم را در برابر هر دشمنی در امان ببینم، زیرا تا حال کسی بهتر از تو در برابر دشمنی با نیروی برتر فرماندهی نکرده است: کمربند و اسبم را بعنوان نشانه‎ای از قدرت بگیر تا همه تو را بعنوان بالاترین جنگجوی من بشناسند."
ویراتا اما بار دیگر صورتش را رو به زمین خم می‎کند و می‎گوید:
"آنکه نادیدنی‎ست برایم نشانه‎ای فرستاد، و قلب من آن را درک کرد. من برادرم را کشتم، تا بدانم هرکه یک انسان را بکشد، برادر خود را کشته است. من نمی‎توانم در جنگ فرمانده باشم، زیرا در شمشیر خشونت نهفته است، و خشونت با حق دشمن است. کسی که در گناه کشتار شریک باشد، خود یک مرده است. اما من می‎خواهم که از من ترس منعکس نگردد، و برایم گدائی کردن نان خیلی بهتر است تا اینکه بر خلاف نشانه‎ای که برایم فرستاده شد و من آن را شناختم عمل کنم. این زندگی در مقابل دگردیسی ابدی بسیار کوتاه است، اجازه بده این مدت کوتاه را من بعنوان یک مرد عادل بگذرانم."
چهره پادشاه برای مدتی تاریک می‎شود، سکوت وحشت‎انگیزی در اطراف او برقرار گشته بود، زیرا که هرگز نه برای پدر و نه برای اجدادش پیش نیامده بود که فردی هدیه پادشاهی را رد کرده باشد. اما بعد سلطان نگاهش را به سمت حواصیل‎های مقدس، نمای پیروزی‎ای که او برایش آورده بود می‎اندازد، و چهره‎اش مجدداً روشن می‎گردد، و در این لحظه می‎گوید:
"ویراتا، من همیشه تو را بعنوان مردی شجاع در برابر دشمن و بعنوان عادل‎ترین خدمت‎کار امپراتوریم می‎شناختم. حالا که باید از وجود تو در جنگ‎ها محروم باشم، اما نمی‎خواهم از وجود تو در خدمت به من چشم‎پوشی کنم. از آنجائیکه تو گناه را می‎شناسی و می‎توانی بعنوان مردی عادل گناه را بسنجی، باید بالاترین قاضی من گردی و بر روی پله قصرم قضاوت کنی، تا حقیقت در امپراتوری‎ام حفظ و قانون تضمین گردد."
ویراتا در برابر پادشاه تعظیم می‎کند و بعنوان تشکر دست بر زانوی خود می‎گذارد. پادشاه به او دستور می‎دهد سوار بر فیل شود و در کنارش بنشیند، و آنها به سمت شهر شصت برج به حرکت افتادند و غریو شادی و تشویق مردم این شهر مانند دریای طوفانی‎ای به استقبال‎شان آمد.
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:24  توسط سعید از برلین  |