قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
من از بکار بردن بعضی کلمات از قبیل: زشت، بی‎ریخت، ایکپیری! ... آگاهانه خوداری می‎کنم. و همین باعث شده نتوانم به این موجود یک سانتی که از دید پرنده‎های عشقم مانند لاک‎پشتی سیاه‎رنگ دیده می‎شود بجز هولناک صفت دیگری بدهم. با اینکه مدتهاست همدیگر را می‎شناسیم اما بخاطر وحشتی که هر بار دیدنش در من ایجاد می‎کند حتی فرصت شمردن تعداد دست و پاهایش را پیدا نکرده‎ام. دو چشم بزرگش تقریباً نیمی از کله کوچکش را تشکیل می‎دهند. حالا نشسته روی پهلوی چپ من، کمی نزدیک به شکمم. بعد از نگاه سریعی به او رویم را به سمت «کوچولو» که لای دو انگشت دستی که سیگاری را نگاه داشته‎ام دراز کشیده و در عالم هپروت فرو رفته برمی‎گردانم. به خودم می‎گویم لااقل رتیل هم نیست که آدم به حرمت رتیل و خطرناک! بودنش وحشت‎زده و با غرور به او مدت‎ها نگاه و پرزهای تنش را گاهی از ترس نوازش کند. رنگ سیاه این همخانه من در تاریکی شب براق‎تر از قیر است. مانند فندق براق سیاه‎رنگی است و به آرامی خود را حرکت می‎دهد، طوری آهسته که انگار می‎داند همه اهالی این اتاق از او حساب می‎برند و احتیاج به عجله در رفتن ندارد. از اینکه هنوز برایش نامی انتخاب نکرده‎ام در تعجب بودم که ناگهان انگار ذغال گداخته‎ای را جائی که عنکبوت نشسته است انداخته‎اند. دست چپم بی‎اراده برای دفع خطر همراه با سیگاری لای انگشت‎هایش و «کوجولو»ی فرو رفته در عالم هپروت با سرعت به آن سمت ضربه‎ای می‎زند. عنکبوت نیم‎متری به هوا بلند می‎شود و بعد با پشت به زمین سقوط می‎کند و همانطور می‎ماند، سیگاری خط سیاه و سوزانی بر روی شکمم به جا می‎گذارد و از «کوچولو» هم دیگر اثری نبود.
انگار عقربی بد طینت یا زنبور عصبانی‎ای جائی را که عنکبوت نشسته بود نیش زده باشد، تعجب من اما بیشتر از دردی بود که زیاد دوام نداشت. در نور ضعیف مونیتور عنکبوت را می‎بینم که دست و پاهایش را جمع کرده و بر پشت افتاده است. در این لحظه سر کوچکش را کمی بالا می‎آورد و می‎پرسد: خیلی درد گرفت؟
با عصبانیت می‎پرسم: چرا گاز گرفتی، دیوونه؟
در حالی که سعی می‎کرد خودش را دوباره روی دست و پاهایش قرار دهد می‎گوید: خودم هم نفهمیدم چی شد، داشتم شکمتو نوازش می‎کردم که یکدفعه حالی به حالی شدم و گازت گرفتم!
تقلایش برای بلند کردن خود درد و تعجبم را به آخر می‎رساند، دستم را دراز می‎کنم تا در بلند شدن به او کمک کنم که کسی مج دستم را می‎گیرد و آمرانه می‎گوید: به موکلم دست نزنید!

چشمم را می‎چرخانم و باز خودم را همانجائی می‎بینم که قبلاً بودم، همانجائیکه هنوز هم نمی‎دانم کجاست.
پرنده خود را وحشت‎زده به عقب کشیده بود و خیلی مصنوعی می‎لرزید. کافکا مچ دستم را مانند کارگاهی که یک خلاف‎کار را در حین ارتکاب جرم دستگیر کرده باشد در دست خود نگاه داشته بود و به وکیلم می‎گفت: بفرمائید جناب آقای همکار! مدرک از این بهتر! آیا تا بحال در دوران وکالت خود دیده‎اید که مجرمی بخواهد روح کسی را که به قتل رسانده دوباره بکشد؟!
چشمانم هنوز خوب به نور کم آنجا عادت نکرده بود. اما در چشمان پرنده برق خشنودی را می‎توانستم ببینم. هنوز نمی‎دانستم چرا مچ دستم در دست دادستان کافکا قرار دارد. فشار دست کافکا مرا همانطور نیم‎خیز نگاه داشته بود و من نمی‎توانستم روی صندلی در کنار وکیلم بشینم. در همان وضع سرم را به سوی هدایت می‎چرخانم و نگاه عاجزانه‎ای به او می‎اندازم. او عینکش را از چشم برمی‎دارد، به شیشه‎هایش ها می‎کند و با دستمال آنها را برق می‎اندازد. همه ساکت بودند. پرنده هنوز می‎لرزید و چشمانش برق شادی می‎زد. کافکا در انتظار بود تا همکارش عینک را به چشم بگذارد، و من هم در پی یافتن سر نخ بودم. من هنوز نمی‎دانستم کجا هستم، و چگونه دوباره از اتاقم به اینجا آمده‎ام، و اینکه آیا عنکبوت هنوز روی پشت افتاده ...
در این لحظه صدای هدایت درفضا می‎پیچد: آقای دادستان، اولاً که موکل بنده هنوز متهمند و در برابر قانون بی‎گناه تا اینکه شما عکس آن را ثابت کنید. و دیگر اینکه مگر شما پاسبان هستید که مچ دست وکیلم را به این نحو ناشایست در مشت خود گرفتید؟ ولش کنید آقاجان! مگر حالا دنیا زیر و رو شده. وکیلم با زبان خودش گفت که در اثر حالی به حالی شدن یک گاز کوچک گرفته است، آیا لازم است به دنبال دلیل دیگری هم گشت؟ من می‎گویم نه، لازم نیست! حالا لطفاً دست وکیلم را ول کنید!
دوباره این پرنده مضحک و عجیب در گوش دادستان زمزمه می‎کند. دادستان نگاهی به من و نگاهی به پهلوی پرنده می‎اندازد و پس از چند لحظه اندیشیدن می‎گوید: همکار محترم، جناب آقای هدایت، فقط فراموش نکنید که این فردی که شما وکالتش را به عهده گرفته‎اید خطرناک‎تر از یک رتیل وحشی‎ست و با این حرف مچ دستم را ول می‎کند.
در حال مالیدن مچ دستم از هدایت جریان را جویا می‎شوم.
هدایت برای آرام ساختن من به پشتم می‎زند و می‎گوید: چیز مهمی نیست. جناب آقای دادستان همیشه از این شگرد غیر قانونی استفاده می‎کنند! گاهی متهمین را به کارهائی وادار می‎کند، و از آن اعمال بعنوان مدرک سوء‎ـ‎استفاده می‎کند و به حکمی که می‎دهد سندیت می‎بخشد. این بار هم شما را در طی جریان دادگاه به محلی دیگر فرستاد و جریانی پیش آورد و شما را مجبور به گاز گرفتن از شکم پرنده ساخت.
گاز گرفتن از شکم پرنده!؟ تعجبم را نمی‎توانستم مخفی سازم. مو به مو جریان گاز گرفته شدن شکمم توسط عنکبوت را برایش توضیح می‎دهم. و در این حال پرنده با تعجب به کافکا نگاه می‎کرد، کافکا سرش را به سمت هدایت طوری تکان می‎داد که یعنی موکلت بالا خانه را اجاره داده و هدایت هم مشغول خواندن کتابی بود که همراه داشت. وقتی تعریف کردنم تمام می‎شود، او سرش را بلند می‎کند، لبخند تلخی می‎زند و می‎گوید: بله، بله ... کار کافکاست ...  فقط یک رویا بود!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:29  توسط سعید از برلین  |