قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

در حقیقت حالا می‎توانستم به کلینبک تلفن کنم.
متین، با دستانی آرام گوشی تلفن را برمی‎دارم و شماره را می‎گیرم. دربان می‎گوید: "خبر تازه‎ای نیست. شما کی هستید؟: من متوجه ته صدای گرفته او می‎شوم. من این استنباط را می‎کردم که او انگار می‎خواهد چیزی را از من پنهان سازد. اما ارتباط قطع شده بود.
کمی متشنج مشغول ورق زدن روزنامه می‎شوم.
"به دنیا آمدن یک بز دو سر در پرو."
این دیوانه‎ها چه چیزهائی اختراع می‎کنند تا ورق‎های رقت‎انگیز خود را پر سازند! باید تمام خبرنگارها را قلع و قمع کرد.
البته من در این لحظه کار واجب‎تری دارم. برای مثال اجازه ندارم تماسم را با پزشک کاملاً قطع کنم.
من داخل یک تاکسی می‎پرم، بطرف کلینیک می‎رانم و این شانس را بدست می‎آورم که بطور غیر محسوس به یک عده زیادی ملحق شوم که برای مراسم ختنه‎سوران جمع شده بودند.
وقتی دوباره دکتر را می‎یابم او با عصبانیت می‎گوید: "دوباره شما؟ اینجا چکار می‎کنید؟"
"من اتفاقی از اینجا می‎گذشتم و فکر کردم شاید بتوانم مطلع شوم که آیا خبر تازه‎ای وجود دارد یا نه. آیا خبر تازه‎ای وجود دارد؟"
"من به شما گفتم که ساعت پنج بیائید! یا اینطور خیلی بهتر است: شما اصلاً نیائید. ما خودمان شما را بوسیله تلفن در جریان می‎گذاریم."
"هر طور که شما مایلید، آقای دکتر. من فقط فکر کردم ..."
او حق داشت. این به این طرف و آنطرف رفتن‎ها کاملاً بی‎معنی و برای یک انسان معمولی ناشایست بود. من نمی‎خواستم با آن دو چهره رقت‎انگیزی که هنوز هم روی نیمکت کنار کیوسک دربان نشسته و لرزان در انتظار بودند خودم را در یک سطح قرار دهم.
از روی کنجکاوی در کنار مردانی که روی نیمکت نشسته‎اند می‎نشینم تا رفتارشان را از نگاه یک روانشناس تحلیل کنم. کنار دستی‎ام بی‎اختیار تعریف می‎کند که او انتظار بدنیا آمدن سومین فرزندش را می‎کشد. در حال حاضر دو فرزند دارد، یک پسر (3 کیلو و 500 گرم) و یک دختر (2 کیلو و 70 گرم). مردان دیگر عکس‎های کودکانشان را نشان می‎دادند. من هم از شرمندگی و همینطور برای اینکه به این آدم‎های ضعیف و متزلزل حقه کوچکی بزنم رادیوگرافی همسرم در هشتمین ماه بارداری‎اش را نشان می‎دهم.
می‎شد صدایشان را شنید: "شیرین. واقعاً دلبرنده‎ست."
در حین خریدن یک پاکت سیگار احساس خفیفی به من می‎گوید که چیز مهمی را فراموش کرده‎ام. من از دربان می‎پرسم که آیا خبر تازه‎ای شده است. شیطان دلقک حتی به خود زحمت تلفظ شمرده یک خبر را نداد. او فقط سرش را تکان داد. در حقیقت او حتی سرش را هم تکان نداد، بلکه سرش را بی‎حوصله به سمت دیگر چرخاند.
بعد از دو ساعت وارد گل‎فروشی‎ای که مقابل کلینیک قرار داشت می‎شوم، از آنجا به دکتر تلفن می‎کنم و صدای زنانه‎ای به من می‎گوید که باید فردا دوباره تلفن کنم. سؤال من مشخص ساخت که وی تلفنچی است. در این سرزمین با شهروندان محترمی که مرتکب این جرم گشته‎اند که نگران نسل بعدی باشند اینگونه رفتار می‎شود.
بنارباین به سینما می‎روم. فیلم در مورد مرد جوانی بود که از پدرش متنفر بود. این فیلم مزخرف از هالیوود بدرد من نمی‎خورد. بعلاوه نوزاد یک دختر می‎شود. در ضمیرناخودآگاه خود مدتها بود که با این موضوع کنار آمده بودم. حتی می‎توانم بگویم که من این را از مدتها قبل می‎دانستم. من هیچ اعتراضی ندارم اگر که دخترم بخواهد باستان‎شناس شود، یا اگر با هیچ خلبانی نخواهد ازدواج کند. غیر ممکن است. من بهیچوجه مرد خلبانی را به عنوان داماد نخواهم پذیرفت. خدا نیارد آن روز را ــ دیر یا زود پدر بزرگ خواهم گشت. زمان چه سریع می‎گذرد. اما اینجا چرا انقدر تاریک است؟ من کجا هستم؟ آهان، در سینما. خیلی ابلهانه است.
من کورمال از سالن خارج می‎شوم. هوای خنک کمی تازه‎ام می‎کند.
نه خیلی زیاد، فقط یک کم. و حالا چه باید کرد؟
شاید باید از کلینیک اطلاع کسب کنم.
من دو دسته گل ارزان می‎خرم، زیرا که آدم بعنوان پیک یک گلفروشی در کلینیک اجازه رفت و آمد دارد، به دربان یک "اتاق 24" بی‎صدا می‎گویم و در حمایت تاریکی از یله‎ها بالا می‎روم.
جمع شدن کف در اطراف دهان دکتر قابل دیدن می‎گردد.
"آقا، با گل می‎خواهید چه کنید؟ بذارید آنها را روی یخ، آقا! و اگر نروید می‎ذارم که شما را از کلینیک بیرون کنند!"
من سعی می‎کنم برایش توضیح دهم که گل‎ها کلکی بودند تا به این وسیله داخل کلینیک شدنم ممکن شود.
و می‎افزایم که البته کاملاً می‎دانسته‎ام هنوز خبری نشده است، اما فکر کردم که شاید بتواند خبری شده باشد.
دکتر چیزی ظاهراً غیر دوستانه به زبان روسی می‎گوید و اجازه بلند شدن و رفتن به من می‎دهد.
در خیابان ناگهان آنچه که قبلاً فراموشم گشته شده بود را به یاد می‎آورم: من از بیست و چهار ساعت قبل چیزی نخورده بودم. فوری باید برای خوردن اندکی غذا به خانه می‎رفتم. اما به دلایلی غذا در گلویم می‎ماند، و من باید با چند لیوان براندی در پائین رفتن غدا کمک می‎کردم. بعد لباس‎خواب پوشیدم و برای خوابیدن به تخت رفتم.
اگر فقط می‎دانستم که بدنیا آوردن این بچه چرا انقدر به طول کشیده است.
اگر فقط این را می‎دانستم؟ من این را می‎دانم. نوزاد دوقلو خواهند شد. این کاملاً مشخص است. دوقلو. این هم خوب است. آدم تمام وسائلی که آنها احتیاج دارند به قیمت عمده‎فروشی بدست می‎آورد. من برایشان یک آموزش عملی مشخص می‎کنم. آنها باید با صنعت نساجی خود را مشغول سازند و هرگز از کمبودی رنج نبرند. فقط این زمزمه وحشتناک در استخوان پشت سرم باید عاقبت قطع شود. و اتاق بیشتر از این اجازه چرخیدن نداشته باشد. یک اتاق تاریک در حال چرخش خیلی نامطبوع است.
دربان وانمود می‎کند که هنوز چیزی نمی‎داند. امیدوارم که به مرگ عذاب‎آوری دچار شود. فوری بعد از بدنیا آمدن دخترم با او تصفیه حساب خواهم کرد. او حتماً شگفت‎زده خواهد گشت.
به طور معماگونه‎ای دوباره سیگارهایم تمام شده‎اند. در این دیروقت شب در کجا می‎شود سیگار تهیه کرد؟ احتمالاً فقط در کلینک.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:53  توسط سعید از برلین  |